جودی عزیز :
نامه ات رسید و من با حیرت تمام آن را دو بار خواندم . درست فهمیده ام که جرویس برای هدیه ی کریسمس , بودجه ای در اختیارت گذاشته تا نوانخانه ی جان گریر را به یک موسسه ی نمونه تبدیل کنی ؟ و تو مرا برای خرج کردن این پول انتخاب کرده ای ؟ درست فهمیدم من ؟ سالی مک براید مدیر یک نوانخانه ؟!
طفلک ها مغزتان عیب کرده یا به تریاکی , چیزی اعتیاد پیدا کرده اید , نکند این تراوش های فکری دو مغز تب دار است ؟ من همان قدر برای اداره کردن صد کودک مناسبم که بگویید بیا مدیر یک باغ وحش شو !
تازه هدیه هم که می دهید و یک دکتر اسکاتلندی جالب را تعارف می کنید ؟ جودی عزیز و همین طور جرویس جان من می توانم فکر شما را بخوانم . دقیقا می دانم که در گردهمایی خانواده ی پندلتون و کنار آتش بخاری دیواری چه بحثی داشته اید . حتما موضوع صحبت ها این بوده :
(( واقعا جای تاسف نیست که سالی از هنگامی که از کالج رفته , چندان پیشرفتی نکرده است ؟ بهتر است به جای وقت تلف کردن و معاشرت در اجتماعات کوچک وورسستر کاری مفیدتر انجام دهد . ]این حرف جرویس بوده [ : (( سالی )) دارد کم کم به آن هالوک جوان و خل و چل که خیلی هم خوش تیپ و جذاب است دل می بندد . من که اصلا از سیاستمدارها خوشم نمی آید . ما باید با کاری جذاب و معنوی سر سالی را گرم کنیم تا این خطر از سرش بگذرد . آها ... فهمیدم . ما او را مدیر نوانخانه ی جان گریر می کنیم . ))
اوه , می توانم صدایش را به روشنی بشنوم , طوری که انگار خودم در آنجا بوده ام . در آخرین دیدارم و در کانون گرم خانوادگی شما , من و جرویس مبحثی جدی درباره ی سه موضوع : (1) ازدواج , (2) هدف های پوچ سیاستمداران , (3) زندگی سبکسرانه و بیهوده ی زنان طبقات بالای جامعه , داشتیم . لطفا به شوهر خردمندت بگو که من حرف هایش را از ته دل قبول دارم و از وقتی که به وورسستر برگشته ام یک بعد از ظهر از هر هفته را با ساکنان نوانخانه ی (( زنان میخواره )) صرف خواندن شعر کرده ام . زندگی من آن قدرها که شما فکر کرده اید , پوچ و بی هدف نیست .
ضمنا باید به شما اطمینان بدهم که خطر این سیاستمدار خیلی هم نزدیک نیست . به هر حال او سیاستمداری دوست داشتنی است هرچند که نقطه نظرهایش درباره تعرفه گمرکی مالیات واحد و اصول تشکیلات اتحادیه های تجارتی با آقای جرویس خیلی هم یکی نیست . شما می خواهید من زندگیم را وقف جامعه ام کنم . خب این خیلی عالی است ولی باید منافع نوانخانه را هم در نظر بگیرید . ببینم , شما هیچ علاقه ای به آن بچه های کوچک یتیم زبان بسته و بیچاره ندارید ؟ ولی من دارم و اگر چنین است من در نهایت صراحت پیشنهاد شما را رد می کنم .
البته با کمال میل دعوت شما را برای دیدار در نیویورک می پذیرم , ولی باید بگویم که از برنامه های تفریحی که برایم تدارک دیده اید , چندان خوشم نمی آید . خواهش می کنم برنامه ی دیدار از نوانخانه ی نیویورک و بیمارستان (( فاندالینک )) را حذف کنید و به جای آن چند برنامه ی تئاتر و اپرا و شام بگذارید . من دو دست لباس شب جدید و یک نیم تنه طلایی و آبی با یقه خز سفید دارم. دلم می خواهد خیلی زود لباس ها را توی چمدان بگذارم . پس اگر دلتان می خواهد مرا نه به خاطر خودم , بلکه به عنوان جانشین خانم لیپت ببینید , سریعا تلگراف بزنید .
حاشیه 1 . دعوتتان خیلی به جا بود چون سیاستمداری جذاب که اسمش گوردون هالوک است هفته ی آینده به نیویورک خواهد آمد . بی گمان پس از آنکه او را بشناسید , از او خوشتان خواهد آمد .
حاشیه 2 . این عکس مربوط به برنامه ی یک روز عصر من است . درست همان طوری است که جودی می خواهد .
دوباره می پرسم آیا شما دوتا دیوانه شده اید ؟


جودی جان :
من دیشب ساعت یازده در میان برف و کولاک همراه جین و سنگاپور به اینجا رسیدم . مثل اینکه اینجا رسم نیست که مدیر یک نوانخانه با خودش خدمتکار شخصی و سگ پا کوتاه چینی بیاورد . نگهبان شب و سرخدمتکار که تا دیروقت برای رسیدن من بیدار مانده بودند , حسابی دستپاچه شدند . آنها تا به حال حیوانی مثل سینگ ندیده بودند و با خود فکر می کردند لابد من دارم گرگی را داخل گله ی گوسفندان می کنم . من آنها را قانع کردم که او یک سگ است و نگهبان شب بعد از معاینه ی کامل زبان سینگ جسارت شوخیپیدا کرد . می خواست بداند من به این سگ کلوچه ی زغال اخته می دهم یا نه .
پیدا کردن جای خواب برای همراهانم کار دشواری بود . سگ بیچاره را کشان کشان و زوزه کشان به انبار هیزم عجیبی بردند و به اون یک تکه کرباس دادند .
حال و روز جین هم بهتر از او نبود . نوانخانه به جز یک تختخواب یک متر و نیمی آن هم در اطاق درمانگاه هیچ تخت اضافه ای نداشت و شما خوب می دانید که قد جین یک متر و هشتاد سانت است .
به هر جان کندنی بود جین را در آن , جا دادیم و او شب را مچاله شده و شبیه یک چاقوی تا شو به صبح رساند , جین امروز لنگان لنگان مثل یک s درب و داغان راه می رود و آشکارا برای آخرین جفت پرانی خانم بوالهوسش تاسف می خورد و خدا خدا می کند که من زودتر , عقلم سر جایش بیاید و دوباره کنار آتش گرم بخاری خانگی در وورسستر برگردیم . می دانم که او باعث می شود من شانسم را برای آبروداری در مقابل کارکنان از دست بدهم . آوردن او به اینجا واقعا یک بی عقلی تمام و کمال بود , ولی شما که خانواده ام را می شناسید . من اعتراض های آنها را یکی یکی خنثی کردم ولی تصمیم آخرشان که پای آن ایستادند , این بود که جین با من بیاید . چاره ای نبود باید او را با خودم می آوردم تا ببیند غذای مناسب می خورم و شبها زود به بستر می روم , تا بتوانم موقتا به اینجا بیایم ; ولی اگر او را با خود نمی آوردم ; اوه خدای مهربان هرگز مطمئن نبودم که دوباره پایم به استون گیت می رسد یا نه ! حالا ما اینجا هستیم و گمان می کنم متاسفانه از هیچ کداممان در اینجا استقبال چندانی نشد .
امروز صبح سر ساعت شش با صدای ناقوس از خواب بیدار شدم . تا مدتی سر جایم دراز کشیده بودم و به هیاهویی که بیست و پنج دختر در دستشویی بالای سرم راه انداخته بودند , گوش دادم . مثل اینکه آنها حمام نمی کنند – فقط دست و رویشان را می شویند – اما چنان شلپ و شلوپی راه می اندازند که انگار بیست و پنج توله سگ در استخر , آب بازی می کنند . بعد بلند شدم و لباس پوشیدم و کمی در اطراف به جستجو پرداختم . شما واقعا کار عاقلانه ای کردید که نگذاشتید من قبل از قبول مسئولیت این محل را ببینم .
با خودم فکر کردم بهترین فرصت برای معرفی شدن من به بچه ها موقعی است که آنها مشغول صرف صبحانه اند ; به همین منظور نگاهی به اتاق نهار خوری انداختم . افتضاح در افتضاح . دیوارهای خرمایی رنگ لخت و میزهایی با رومیزی چوب و بشقاب ها و لیوانهای حلبی و نیمکت های چوبی . برای تزئین اتاق , این عبارت روی دیوار به چشم می خورد : (( خدا رزاق است . ))
متولی ای که این اثر آخری را از خود به جا گذاشته بود باید آدم شوخ طبع و بی رحمی بوده باشد .
راستی جودی جان هرگز فکر نمی کردم در دنیا جایی به این زشتی هم پیدا شود. وقتی که من آن بچه های زرد لاجان را با روپوش های آبی دیدم , ملال ناشی از این شغل جدید , ان قدر مرا تکان داد , که نزدیک بود از حال بروم . به نظر می رسد نشاندن لبخند به چهره ی صد بچه , کار مشکلی باشد , در حالی که آنها فقط به مهر مادر نیاز دارند .
علت اینکه پایم به این قضیه کشیده شد آن بود که شماها خیلی مصمم بودید و بعد هم راستش را بخواهی به خاطر خنده ی ناهنجاری بود که گوردون هالوک در برابر این حرف که من می توانم یک نوانخانه را اداره کنم , از خود سر داد . گذشته از اینها تو مرا جادو کردی . به هر حال بعد از مطالعه ی موضوع و دیدن آن هفده نوانخانه , احساسم برای یتیمان برانگیخته شد و خواستم خودم این کار را تجربه کنم . اما حالا از یافتن خودم در این محل کاملا مبهوتم . چه وظیفه ی شگفت انگیزی ! سلامتی , خوشبختی و آینده ی صد موجود زنده به من بستگی دارد . بهتر است از سیصد , چهارصد بچه و هزار نوه شان چیزی نگویم . این موضوع , رشد تصاعدی دارد . چه وحشتناک است. فکر می کنید من کی هستم که بخواهم این مسئولیت را بپذیرم؟ بله ! دنبال سرپرست دیگری بگردید!
جین همین الان گفت که شام حاضر است.چون یکی – دو بار مزه ی غذاهای این موسسه را چشیده ام , اصلا دوست ندارم لب به غذا بزنم.
بعدا:
غذای کارکنان خوراک کوفته ریزه و اسفناج بود . برای دسر هم یخ در بهشت داشتیم.درباره ی غذای بچه ها حتی نمی خواهم اصلا فکر کنم .
می خواهم درباره ی اولین سخنرانی رسمی که امروز سر میز صبحانه ایراد کردم , حرف بزنم . از تغییرات شگفت انگیز و جدیدی که قرار است در نوانخانه جان گریر انجام شود صحبت کردم . این تغییرات از طریق آقای جرویس پندلتون سخاوتمند , رئیس هیئت امنای ما و خانم پندلتون , عمه جودی عزیز برای همه ی دختر ها و پسرهای کوچک اینجا صورت خواهد گرفت. لطفا اعتراض نکن که چرا من خانواده ی پندلتون را این قدر بالا بردم .خب حتما سیاستی داشته ام . در حالی که کلیه ی کارکنان موسسه حضور داشتند,فکر کردم بهتر است بدانند که تمام دستورهای تازه از بالا صادر شده و نه از مغز هیجان زده ی من !
بچه ها دست از خوردن کشیدند و به من خیره شدند .اختمالا رنگ عجیب موها و شکل دماغ سر بالایم از خصوصیات تازه ی یک سرپرست بوده اند . ضمنا می توانستم از قیافه ی همکارانم بخوانم که انگار فکر می کنند من برای رئیس شدن خیلی جوان و بی تجربه هستم . من هنوز پزشک اسکاتلندی شگفت انگیز آقای جرویس را ندیده ام . حتما باید مرد خیلی جالبی باشد تا بتواند جبران بقیه , به خصوص آموزگار کودکستان را بکند . ببین چه زود من و دوشیزه اسنیث سر هوای تازه حرفمان شد ولی هر طور شده من می خواهم از شر این بوی وحشتناک در موسسه خلاص شوم ولو اینکه یک یک بچه ها از سرما یخ بزنند و به مجسمه ی یخی تبدیل شوند .
امروز بعد از ظهر در هوای آفتابی لطیف برفی دستور دادم که در سیاهچال اتاق بازی بسته شود و بچه ها به هوای تازه بروند . در همان حال صدای پسربچه ی کوچولوی شیطانی را شنیدم که داشت با زور پالتویی را که دو سال پیش برایش کوچک شده بود , می پوشید .شنیدم که غر می زد و می گفت : (( تو رو خدا ببین ! داره ما رو بیرون می کنه . ))
آنها فقط در حیاط ایستادند و در حالی که توی پالتوهایشان کز کرده بودند , بی صدا در انتظار دستور بازگشت به ساختمان بودند . نه دویدنی در کار بود نه جیغ کشیدنی.نه آدم برفی ساختن و گلوله برفی پرت کردن.هیچ ! می بینی! این بچه ها حتی نمی دانند چطور بازی کنند.
باز هم بعد :
حالا دیگر کار لذت بخش خرج کردن پولهای شما را شروع کرده ام . امروز عصر یازده عدد کیف آب گرم ( یعنی همه ی موجودی داروخانه دهکده ) و چند پتوی پشمی و لحاف خریدم. پنجره ههای اتاق بچه ها را چهارتاق باز کرده ام . این طفلک های کوچولو حالا دیگر می توانند تنفس شبانه را با تمام وجود احساس کنند و از آن لذت ببرند . خیلی چیزها هست که می خواهم برایت بنویسم ولی ساعت ده و نیم است و جین می گوید که باید همین الان به رختخواب بروم .
حاشیه : پیش از خوابیدن پاورچین پاورچین توی راهرو رفتم تا مطمئن شوم همه چیز رو به راه است . حدس می زنی چه دیدم ؟ بله ! دوشیزه ایسنث داشت تمام پنجره های خوابگاه کودکان را می بست . به محض اینکه بتوانم جایی مناسب در خانه سالمندان برایش پیدا کنم , خودم را از شر او خلاص می کنم .
جین قلم را از انگشتانم بیرون می آورد .
نامه ات رسید و من با حیرت تمام آن را دو بار خواندم . درست فهمیده ام که جرویس برای هدیه ی کریسمس , بودجه ای در اختیارت گذاشته تا نوانخانه ی جان گریر را به یک موسسه ی نمونه تبدیل کنی ؟ و تو مرا برای خرج کردن این پول انتخاب کرده ای ؟ درست فهمیدم من ؟ سالی مک براید مدیر یک نوانخانه ؟!
طفلک ها مغزتان عیب کرده یا به تریاکی , چیزی اعتیاد پیدا کرده اید , نکند این تراوش های فکری دو مغز تب دار است ؟ من همان قدر برای اداره کردن صد کودک مناسبم که بگویید بیا مدیر یک باغ وحش شو !
تازه هدیه هم که می دهید و یک دکتر اسکاتلندی جالب را تعارف می کنید ؟ جودی عزیز و همین طور جرویس جان من می توانم فکر شما را بخوانم . دقیقا می دانم که در گردهمایی خانواده ی پندلتون و کنار آتش بخاری دیواری چه بحثی داشته اید . حتما موضوع صحبت ها این بوده :
(( واقعا جای تاسف نیست که سالی از هنگامی که از کالج رفته , چندان پیشرفتی نکرده است ؟ بهتر است به جای وقت تلف کردن و معاشرت در اجتماعات کوچک وورسستر کاری مفیدتر انجام دهد . ]این حرف جرویس بوده [ : (( سالی )) دارد کم کم به آن هالوک جوان و خل و چل که خیلی هم خوش تیپ و جذاب است دل می بندد . من که اصلا از سیاستمدارها خوشم نمی آید . ما باید با کاری جذاب و معنوی سر سالی را گرم کنیم تا این خطر از سرش بگذرد . آها ... فهمیدم . ما او را مدیر نوانخانه ی جان گریر می کنیم . ))
اوه , می توانم صدایش را به روشنی بشنوم , طوری که انگار خودم در آنجا بوده ام . در آخرین دیدارم و در کانون گرم خانوادگی شما , من و جرویس مبحثی جدی درباره ی سه موضوع : (1) ازدواج , (2) هدف های پوچ سیاستمداران , (3) زندگی سبکسرانه و بیهوده ی زنان طبقات بالای جامعه , داشتیم . لطفا به شوهر خردمندت بگو که من حرف هایش را از ته دل قبول دارم و از وقتی که به وورسستر برگشته ام یک بعد از ظهر از هر هفته را با ساکنان نوانخانه ی (( زنان میخواره )) صرف خواندن شعر کرده ام . زندگی من آن قدرها که شما فکر کرده اید , پوچ و بی هدف نیست .
ضمنا باید به شما اطمینان بدهم که خطر این سیاستمدار خیلی هم نزدیک نیست . به هر حال او سیاستمداری دوست داشتنی است هرچند که نقطه نظرهایش درباره تعرفه گمرکی مالیات واحد و اصول تشکیلات اتحادیه های تجارتی با آقای جرویس خیلی هم یکی نیست . شما می خواهید من زندگیم را وقف جامعه ام کنم . خب این خیلی عالی است ولی باید منافع نوانخانه را هم در نظر بگیرید . ببینم , شما هیچ علاقه ای به آن بچه های کوچک یتیم زبان بسته و بیچاره ندارید ؟ ولی من دارم و اگر چنین است من در نهایت صراحت پیشنهاد شما را رد می کنم .
البته با کمال میل دعوت شما را برای دیدار در نیویورک می پذیرم , ولی باید بگویم که از برنامه های تفریحی که برایم تدارک دیده اید , چندان خوشم نمی آید . خواهش می کنم برنامه ی دیدار از نوانخانه ی نیویورک و بیمارستان (( فاندالینک )) را حذف کنید و به جای آن چند برنامه ی تئاتر و اپرا و شام بگذارید . من دو دست لباس شب جدید و یک نیم تنه طلایی و آبی با یقه خز سفید دارم. دلم می خواهد خیلی زود لباس ها را توی چمدان بگذارم . پس اگر دلتان می خواهد مرا نه به خاطر خودم , بلکه به عنوان جانشین خانم لیپت ببینید , سریعا تلگراف بزنید .
دوستدار همیشگی ,
همان بچه ی سر به هوای تمام عیار
که می خواهد همچنان سر به هوا بماند.
سالی مک براید
سالی مک براید
حاشیه 1 . دعوتتان خیلی به جا بود چون سیاستمداری جذاب که اسمش گوردون هالوک است هفته ی آینده به نیویورک خواهد آمد . بی گمان پس از آنکه او را بشناسید , از او خوشتان خواهد آمد .
حاشیه 2 . این عکس مربوط به برنامه ی یک روز عصر من است . درست همان طوری است که جودی می خواهد .
دوباره می پرسم آیا شما دوتا دیوانه شده اید ؟


از نوانخانه جان گریر
15 فوریه
جودی جان :
من دیشب ساعت یازده در میان برف و کولاک همراه جین و سنگاپور به اینجا رسیدم . مثل اینکه اینجا رسم نیست که مدیر یک نوانخانه با خودش خدمتکار شخصی و سگ پا کوتاه چینی بیاورد . نگهبان شب و سرخدمتکار که تا دیروقت برای رسیدن من بیدار مانده بودند , حسابی دستپاچه شدند . آنها تا به حال حیوانی مثل سینگ ندیده بودند و با خود فکر می کردند لابد من دارم گرگی را داخل گله ی گوسفندان می کنم . من آنها را قانع کردم که او یک سگ است و نگهبان شب بعد از معاینه ی کامل زبان سینگ جسارت شوخیپیدا کرد . می خواست بداند من به این سگ کلوچه ی زغال اخته می دهم یا نه .
پیدا کردن جای خواب برای همراهانم کار دشواری بود . سگ بیچاره را کشان کشان و زوزه کشان به انبار هیزم عجیبی بردند و به اون یک تکه کرباس دادند .
حال و روز جین هم بهتر از او نبود . نوانخانه به جز یک تختخواب یک متر و نیمی آن هم در اطاق درمانگاه هیچ تخت اضافه ای نداشت و شما خوب می دانید که قد جین یک متر و هشتاد سانت است .
به هر جان کندنی بود جین را در آن , جا دادیم و او شب را مچاله شده و شبیه یک چاقوی تا شو به صبح رساند , جین امروز لنگان لنگان مثل یک s درب و داغان راه می رود و آشکارا برای آخرین جفت پرانی خانم بوالهوسش تاسف می خورد و خدا خدا می کند که من زودتر , عقلم سر جایش بیاید و دوباره کنار آتش گرم بخاری خانگی در وورسستر برگردیم . می دانم که او باعث می شود من شانسم را برای آبروداری در مقابل کارکنان از دست بدهم . آوردن او به اینجا واقعا یک بی عقلی تمام و کمال بود , ولی شما که خانواده ام را می شناسید . من اعتراض های آنها را یکی یکی خنثی کردم ولی تصمیم آخرشان که پای آن ایستادند , این بود که جین با من بیاید . چاره ای نبود باید او را با خودم می آوردم تا ببیند غذای مناسب می خورم و شبها زود به بستر می روم , تا بتوانم موقتا به اینجا بیایم ; ولی اگر او را با خود نمی آوردم ; اوه خدای مهربان هرگز مطمئن نبودم که دوباره پایم به استون گیت می رسد یا نه ! حالا ما اینجا هستیم و گمان می کنم متاسفانه از هیچ کداممان در اینجا استقبال چندانی نشد .
امروز صبح سر ساعت شش با صدای ناقوس از خواب بیدار شدم . تا مدتی سر جایم دراز کشیده بودم و به هیاهویی که بیست و پنج دختر در دستشویی بالای سرم راه انداخته بودند , گوش دادم . مثل اینکه آنها حمام نمی کنند – فقط دست و رویشان را می شویند – اما چنان شلپ و شلوپی راه می اندازند که انگار بیست و پنج توله سگ در استخر , آب بازی می کنند . بعد بلند شدم و لباس پوشیدم و کمی در اطراف به جستجو پرداختم . شما واقعا کار عاقلانه ای کردید که نگذاشتید من قبل از قبول مسئولیت این محل را ببینم .
با خودم فکر کردم بهترین فرصت برای معرفی شدن من به بچه ها موقعی است که آنها مشغول صرف صبحانه اند ; به همین منظور نگاهی به اتاق نهار خوری انداختم . افتضاح در افتضاح . دیوارهای خرمایی رنگ لخت و میزهایی با رومیزی چوب و بشقاب ها و لیوانهای حلبی و نیمکت های چوبی . برای تزئین اتاق , این عبارت روی دیوار به چشم می خورد : (( خدا رزاق است . ))
متولی ای که این اثر آخری را از خود به جا گذاشته بود باید آدم شوخ طبع و بی رحمی بوده باشد .
راستی جودی جان هرگز فکر نمی کردم در دنیا جایی به این زشتی هم پیدا شود. وقتی که من آن بچه های زرد لاجان را با روپوش های آبی دیدم , ملال ناشی از این شغل جدید , ان قدر مرا تکان داد , که نزدیک بود از حال بروم . به نظر می رسد نشاندن لبخند به چهره ی صد بچه , کار مشکلی باشد , در حالی که آنها فقط به مهر مادر نیاز دارند .
علت اینکه پایم به این قضیه کشیده شد آن بود که شماها خیلی مصمم بودید و بعد هم راستش را بخواهی به خاطر خنده ی ناهنجاری بود که گوردون هالوک در برابر این حرف که من می توانم یک نوانخانه را اداره کنم , از خود سر داد . گذشته از اینها تو مرا جادو کردی . به هر حال بعد از مطالعه ی موضوع و دیدن آن هفده نوانخانه , احساسم برای یتیمان برانگیخته شد و خواستم خودم این کار را تجربه کنم . اما حالا از یافتن خودم در این محل کاملا مبهوتم . چه وظیفه ی شگفت انگیزی ! سلامتی , خوشبختی و آینده ی صد موجود زنده به من بستگی دارد . بهتر است از سیصد , چهارصد بچه و هزار نوه شان چیزی نگویم . این موضوع , رشد تصاعدی دارد . چه وحشتناک است. فکر می کنید من کی هستم که بخواهم این مسئولیت را بپذیرم؟ بله ! دنبال سرپرست دیگری بگردید!
جین همین الان گفت که شام حاضر است.چون یکی – دو بار مزه ی غذاهای این موسسه را چشیده ام , اصلا دوست ندارم لب به غذا بزنم.
بعدا:
غذای کارکنان خوراک کوفته ریزه و اسفناج بود . برای دسر هم یخ در بهشت داشتیم.درباره ی غذای بچه ها حتی نمی خواهم اصلا فکر کنم .
می خواهم درباره ی اولین سخنرانی رسمی که امروز سر میز صبحانه ایراد کردم , حرف بزنم . از تغییرات شگفت انگیز و جدیدی که قرار است در نوانخانه جان گریر انجام شود صحبت کردم . این تغییرات از طریق آقای جرویس پندلتون سخاوتمند , رئیس هیئت امنای ما و خانم پندلتون , عمه جودی عزیز برای همه ی دختر ها و پسرهای کوچک اینجا صورت خواهد گرفت. لطفا اعتراض نکن که چرا من خانواده ی پندلتون را این قدر بالا بردم .خب حتما سیاستی داشته ام . در حالی که کلیه ی کارکنان موسسه حضور داشتند,فکر کردم بهتر است بدانند که تمام دستورهای تازه از بالا صادر شده و نه از مغز هیجان زده ی من !
بچه ها دست از خوردن کشیدند و به من خیره شدند .اختمالا رنگ عجیب موها و شکل دماغ سر بالایم از خصوصیات تازه ی یک سرپرست بوده اند . ضمنا می توانستم از قیافه ی همکارانم بخوانم که انگار فکر می کنند من برای رئیس شدن خیلی جوان و بی تجربه هستم . من هنوز پزشک اسکاتلندی شگفت انگیز آقای جرویس را ندیده ام . حتما باید مرد خیلی جالبی باشد تا بتواند جبران بقیه , به خصوص آموزگار کودکستان را بکند . ببین چه زود من و دوشیزه اسنیث سر هوای تازه حرفمان شد ولی هر طور شده من می خواهم از شر این بوی وحشتناک در موسسه خلاص شوم ولو اینکه یک یک بچه ها از سرما یخ بزنند و به مجسمه ی یخی تبدیل شوند .
امروز بعد از ظهر در هوای آفتابی لطیف برفی دستور دادم که در سیاهچال اتاق بازی بسته شود و بچه ها به هوای تازه بروند . در همان حال صدای پسربچه ی کوچولوی شیطانی را شنیدم که داشت با زور پالتویی را که دو سال پیش برایش کوچک شده بود , می پوشید .شنیدم که غر می زد و می گفت : (( تو رو خدا ببین ! داره ما رو بیرون می کنه . ))
آنها فقط در حیاط ایستادند و در حالی که توی پالتوهایشان کز کرده بودند , بی صدا در انتظار دستور بازگشت به ساختمان بودند . نه دویدنی در کار بود نه جیغ کشیدنی.نه آدم برفی ساختن و گلوله برفی پرت کردن.هیچ ! می بینی! این بچه ها حتی نمی دانند چطور بازی کنند.
باز هم بعد :
حالا دیگر کار لذت بخش خرج کردن پولهای شما را شروع کرده ام . امروز عصر یازده عدد کیف آب گرم ( یعنی همه ی موجودی داروخانه دهکده ) و چند پتوی پشمی و لحاف خریدم. پنجره ههای اتاق بچه ها را چهارتاق باز کرده ام . این طفلک های کوچولو حالا دیگر می توانند تنفس شبانه را با تمام وجود احساس کنند و از آن لذت ببرند . خیلی چیزها هست که می خواهم برایت بنویسم ولی ساعت ده و نیم است و جین می گوید که باید همین الان به رختخواب بروم .
آماده ی دستورات شما
سالی مک براید
حاشیه : پیش از خوابیدن پاورچین پاورچین توی راهرو رفتم تا مطمئن شوم همه چیز رو به راه است . حدس می زنی چه دیدم ؟ بله ! دوشیزه ایسنث داشت تمام پنجره های خوابگاه کودکان را می بست . به محض اینکه بتوانم جایی مناسب در خانه سالمندان برایش پیدا کنم , خودم را از شر او خلاص می کنم .
جین قلم را از انگشتانم بیرون می آورد .
شب به خیر