از نظرتون متشکرم
شخصیت اصلی داستان، « جودی آبوت » دختر سرزنده و باهوشی است که در یک پرورشگاه بزرگ می شود اما با پشتیبانی مالی حامی ناشناس خود می تواند به مدرسه خصوصی راه یابد. جودی که حامی خود را نمی شناسد و فقط در یک نگاه از پشت سر دیده است، او را « بابا لنگ دراز » می نامد و اغلب درباره زندگی و فعالیتهایش به او نامه می نویسد (رمان در قالب همین نامه ها روایت می شود). جودی در مدرسه به سختی تلاش می کند تا فاصله فرهنگی خود با جامعه پیرامونش را که ناشی از بزرگ شدن در انزوای پرورشگاه است، جبران کند. در پایان، «بابا لنگ دراز» خود را معرفی می کند….
آشنایی با جین وبستر خالق بابالنگ دراز:
حتما کارتون جذاب و شیرین بابا لنگ دراز را دیده اید. همان جودی ابوت معروف و دوست داشتنی!قصه ای که جزو یکی از جالب ترین و محبوب ترین داستان های نوجوانان در جهان است. نویسنده این داستان شیرین و خواندنی خانم آلیس جین چندلر وبستر معروف به جین است. جین وبستر در بیست و چهارم ماه ژوئیه سال ۱۸۷۶ در نیویورک و در خانواده ای ادب دوست و اهل مطالعه به دنیا آمد. او دوران مدرسه را با شور و اشتیاق ویژه ای در مدرسه «والسا» گذراند. جین در همان سالها داستان های زیادی نوشت که تحت عنوان « آثار جین» در انتشاراتی پدرش به چاپ رساند.
پدر جین یکی از ناشران معتبر آن روزگار نیویورک بود و دایی اش « مارک تواین» نویسنده معروف آثار ارزشمندی چون « هاکلبری فین»، «شاهزاده و گدا» و « تام سایر» بود. از این رو، جین کمک های بسیاری از پدر و دایی اش برای رشد و پرورش فکر و ذهن و تخیلا تش گرفت. « جین» از دوران نوجوانی تحت تاثیر داستان ها و نوشته های مارک تو این، قرار داشت و علا قه و استعداد بسیار زیادی برای نوشتن در خود احساس می کرد.
او در این دوران فرصت زیادی را صرف مطالعه کرد و هر کتاب ارزشمندی که به دستش می رسید فورا آن را می خواند. به قول خودش تنها علاقه دوران نوجوانی اش، مطالعه بوده و درس ها و عبرت های زیادی هم از آن گرفته است. او در یادداشت های روزانه اش می نویسد:« در میان کتاب ها، کتابی را دوست می دارم که نثری ساده و روان داشته باشد و دنیای مرا به خوبی بشناسد.»
به همین دلیل جین توجه زیادی به علا قه ها و خواسته های هم سن و سالان خود داشت و روابط و رفتارهای آن ها را کاملا به یاد و حافظه اش می سپرد و در مورد آن ها فکر می کرد و سعی داشت برای نوشتن داستان هایش از این تجربیات استفاده کند تا نوجوانان با آثار شخصیت ها، اتفاقات و داستان هایش ارتباط بهتر و نزدیک تری برقرا رکنند. او از اینکه هم سن و سال هایش با داستا ن ها و قصه های دایی اش، مارک تواین، ارتباط خوب و صمیمانه ای برقرار می کردند لذت بسیاری می برد و از تجربیات او برای رسیدن به اهدافش کمک می گرفت.
جین وبستر نیز راه دایی اش را پیش گرفت وآنقدر برای رسیدن به این هدف تلا ش کرد تا داستان هایش آنقدر جذاب، ساده، روان و خواندنی شدند که نه تنها نوجوانان بلکه بزرگسالا ن زیادی را به خود جذب کردند. داستان« بابا لنگ دراز» یکی از مهمترین آثار اوست. این داستان که در سال ۱۹۱۲ منتشر شد نام جین وبستر را در ادبیات داستانی نوجوانان برای همیشه جاودانه کرد. جین شخصیتی بسیار حساس و دقیق داشت، از تفاوت طبقاتی و وجود دوطبقه فقیر و ثروتمند در جامعه آن روز رنج می برد و همین مسئله موجب شد تا اندیشه خلق اثری چون «بابا لنگ دراز» در ذهن اوجان بگیرد. «جین» در دفتر خاطراتش از دوره مدرسه خاطرات زیادی نوشته است. او در جایی نوشته است: «اصلا قادر نبودم احترام مدیر مدرسه به دختران ثروتمند و بی احترامی و بی توجهی او را به دختران فقیر تحمل کنم»
همین مسئله باعث شد تا نوشتن «بابا لنگ دراز» را شروع کند. بابا لنگ دراز در واقع داستان دختری یتیم، به نام جودی آبوت است که حدود ۱۷-۱۸ سال از عمر خود را در یتیم خانه ای گذرانده و به طور اتفاقی با کمک یک ناشناس خیر به مدرسه ای شبانه روزی درجه یک که متعلق به طبقه ثروتمند جامعه است معرفی می شود. او در تمام دوران مدرسه و تحصیل توسط نامه با ناشناس خیر ارتباط دارد برنامه ها و وضعیت تحصیلی و دل مشغولی ها خود را به او گزارش می دهد و با او در میان می گذارد. در جریان تبادل این نامه ها، شخصیت جودی آن قدر با مرد خیر هماهنگ و هم سومی شود که در پایان داستان «جودی ابوت» و مرد خیر با یکدیگر ازدواج می کنند و زندگی مشترک را آغاز می کنند. داستان بابا لنگ دراز، به شیوه ای بیان شده که هر فردی در هر سن و سال ارتباط خوبی با آن برقرار می کند.
در این داستان علا وه بر وجود جنبه های سرگرم کننده و توجه به عواطف و احساسات لطیف انسانی مثل بخشش، کمک به همنوع، نوع دوستی، صبر و پایداری و … به چشم می خورد. از جین وبستر آثار دیگری چون «پاتی و پریسیلا » ۱۹۰۷، «دشمن عزیز» ۱۹۱۴، منتشر شده است. حتی یک شرکت کارتونی، کارتون جذاب و تماشایی از بابا لنگ دراز ساخته که در اکثر کشورهای دنیا با استقبال پرشور کودکان و نوجوانان حتی بزرگسالا ن مواجه شده است. جین وبستر در یادداشت هایش اشاره می کند که تمام موفقیت های خود را مدیون دوران طلا یی مدرسه، دوستان خوب، مطالعه زیاد و هم صحبتی با پدر و دایی نویسنده است.
او در جایی نوشته: «دوستان خوبی دارم، پاتی دوست و هم صحبت و سنگ صبور خوبی در مدرسه است. او با دقت به داستانهای من گوش می دهد و در مورد آنها اظهار نظر می کند». نوشتن دغدغه اصلی او به شمار میآمد. او حتی وقتی سرمیز غذا در سالن غذاخوری مدرسه می نشست. مدادش را زمین نمی گذاشت و دائم در حال نوشتن بود.
آثار جین وبستر در عین سادگی و روانی متن سرشار از عواطف پاک انسانی، نوع دوستی، مبارزه با جامعه طبقاتی، فقر و… است. مسائلی که هر انسان آزاد اندیش را در هر سن و سالی با خود همراه و هم سو می کند.







جوانی، كاری به سال و ماه ندارد، مهم این است كه انسان زنده دل و پرنشاط باشد. ممكن است موی شما سفید باشد، اما مانند پسربچه ها بیندیشید. جین وبستر
اگر عاشق بوده اید كه نیازی به بیان و روشن كردن آن نیست و اگر نبوده اید كه من نمی توانم برایتان بیان كنم. جین وبستر
كامیابی و پیروزی، بسان كرم شبتاب از دور میدرخشد، ولی از فاصلهی نزدیك نه سوی دارد و نه حرارتی. جین وبستر
انسان وقتی در مورد موضوعی كه از آن آگاهی دارد سخن بگوید یا بنویسد، می تواند سخن خود را به دیگران بقبولاند و موثر واقع شود. جین وبستر
به ناراحتی ها (حتی دندان درد) مانند تجربه ی جالبی می نگرم و از اینكه از تجربه ی تازه ای بیخبر نمانده ام، شادمانم. آسمان بالای سر من به هر رنگی باشد، من برای هر گونه سرنوشتی آماده ام.جین وبستر
انسان وقتی یك چیزی را با تمام توان بخواهد تلاش می كند و سرانجام آن را به دست می آورد.جین وبستر
من از مردمی كه می نشینند و رو به آسمان می كنند و چشمها را در چشم خانه می گردانند و می گویند "خواست خدا چنین بوده است"، در حالی كه یقین دارند چنین نیست، بسیار خشمگین می شوم. جین وبستر
افتادگی یا گردن نهادن و خشنود بودن و یا هرچه می خواهید نامش را بگذارید، نشانه ی سستی و درماندگی است.جین وبستر
زندگی بدون پیشگویی های خود یكنواخت است، مرتب باید خورد و خوابید، وای به روزی كه انسان همه چیز را بداند و هیچ رویداد غیرمنتظره ای روی ندهد. جین وبستر
وقتی كسی تقدیر را باور داشته باشد، طبیعی است كه می نشیند و می گوید "هرچه خدا بخواهد همان است." جین وبستر
انسان هرگز چیزهایی كه مزه اش را نچشیده هوس نمی كند، اما پس از اینكه یكبار مزه ی نعمتی را چشید، آن وقت دیگر محرومیت از آن دشوار است. جین وبستر
مسافرت و دیدن دنیا خود یك نوع آموختن و پروردن است. جین وبستر
می خواهم هر ثانیه از زندگیم را خوش باشم و می خواهم وقتی كه خوش هستم بدانم كه خوش هستم. جین وبستر
افسوس گذشته را خوردن و به امید آینده به سر بردن نادرست است؛ باید از این لحظه بیشترین بهره را برد. جین وبستر
برخی از افراد زندگی نمی كنند، مسابقه ی دو گذاشته اند، می خواهند به هدفی كه در افق دوردست دارند برسند و در حالی كه نفسشان به شماره افتاده، می دوند و زیبایی های پیرامون خود را نمی بینند. جین وبستر
زن به هر چه توجه كند و دلبسته باشد، خواه بچه، میكروب، همسر، شعر، كلفت و نوكر، گلكاری، افلاطون، متوازی الاضلاع یا بازی بریج، در هر حال و اساساً به لباس و قر و فر دلبسته است. جین وبستر
شوخی های بزرگ مهم نیستند، اصل این است كه انسان بتواند از یك موضوع كوچك شاد باشد. جین وبستر
دنیا پر از شادی است، اگر، هر چه پیش آید انسان بپذیرد. تنها راز كامیابی در این است كه انسان چشم داشت زیادی نداشته باشد. جین وبستر
وقتی انسان به شخصی، مكانی و یا روش ویژه ای در زندگی عادت كند و ناگهان آن را از دست بدهد، یك جای خالی در دل انسان باقی می گذارد. جین وبستر
مهمترین ویژگی آدمی، قوه ی تخیل و تصور او است. برای اینكه انسان می تواند خودش را به جای دیگری در نظر بگیرد. این ویژگی، انسان را فهمیده و دلسوز می كند. جین وبستر
بچه ها باید یاد بگیرند كه هر كاری را با عشق و دلبستگی انجام دهند نه از روی وظیفه شناسی. جین وبستر
وقتی كه شما یك دختربچه ی نه ساله ی گرسنه ای را در آبدارخانه بگذارید كه كاردها را جلا دهد و یك ظرف نان شیرینی هم كنار دستش باشد و تنهایش بگذارید، چه انتظاری دارید؟ جین وبستر
با مردها سر و كله زدن به راستی نیازمند تدبیر است. اگر آدم نقطه ی حساس آنها را بیابد، مثل گربه خرخر می كنند و اگر برخلاف میل آنها رفتار كنی چنگ می زنند. جین وبستر
همه كس آرزو دارد كه به رویدادهای غیر منتظره برخورد كند؛ این در زندگی بشر طبیعی است. جین وبستر
آن روز كه ما زنها حقوق خود را به دست بیاوریم شما مردها باید حسابی مراقب خودتان باشید كه كلاه سرتان نرود. جین وبستر
من با این فلسفه كه ناامیدی و نكبت و غم، نیروی اخلاقی را تقویت می كند مخالفم. افراد نیكبخت و شادمان هستند كه مهر و محبت می بخشند. جین وبستر
من زمستان را دوست دارم كه با برف باشد نه با باران. جین وبستر
چقدر دشت و صحرا پرماجرا است و لذت زندگی درآمیختن با این ماجراها است نه نوشتن آنها در كتاب. جین وبستر
ناراحتی های بزرگ نیست كه صبر و بردباری نیاز دارد، بلكه این ناراحتی های خرد خرد و جگر سوراخ كن را با تبسم برگزار كردن، به راستی نیازمند روحیه است. جین وبستر
عیب كار اینجاست كه در دانشكده انتظار دارند آدم همه چیز را بداند. جین وبستر
گاهی یتیم بودن هم مزایایی دارد. جین وبستر
بسیار مشكل است كه آدم بخواهد تمام وقت مراقب خود باشد تا آنچه را احساس می كند نگوید. جین وبستر
خدا آزادی را به كسانی می دهد كه در جستجوی آن هستند. جین وبستر
هیچ چیز مثل نامه نمی تواند اصطلاحات ادبی و استعداد و قدرت تخیل شخص را برساند. جین وبستر

کتابهای جین وبستر : بابا لنگ دراز ،زمانی که پتی به دانشگاه می رفت ،جری جوان ،هیاهوی بسیار در مورد پیتر ،دشمن عزیز ،پتی و پرسیلا و ...
خلاصه کتاب :
سالی مک براید دوست جودی رییس نوانخانه جان گریر (نوانخانه ای که جودی ابوت در اون بزرگ شده) می شه و .....
دانلود کتاب
قسمت اول قسمت دوم قسمت سوم قسمت چهارم
کتاب خیلی بامزه ایه , یه کتاب تضمینی عالی برای یه آخر هفته .
آلیس جین چندلر وبستر (Alice Jane Chandler Webster)
جین وبستر (1876- 1916 م) بانوی نویسنده آمریکایی وی در نیویورک در خانواده ای ادب دوست و اهل مطالعه به دنیا آمد. پدر جین یکی از ناشران معتبر نیویورک بود و دایی اش«مارک تواین» نویسنده معروف و ارزشمندی در حوزه ادبیات نوجوانان بود. جین از دوران نوجوانی تحت تاثیر داستان ها و نوشته های مارک تواین قرار داشت و علاقه و استعداد زیادی برای نوشتن در خود احساس می کرد. او توجه خاصی به علایق و خواسته های هم سن و سالان خود داشت و روابط و رفتارهای آن ها را به دقت به خاطر می سپرد. در مورد آنها فکر می کرد و سعی داشت از این تجربیات در نوشتن داستان هایش استفاده کند.
جین از تفاوت طبقاتی و وجود دو طبقه فقیر و ثروتمند در جامعه آن روز رنج می برد و همین مسئله موجب شد تا اندیشه خلق اثری چون «بابا لنگ دراز» در ذهن او جان بگیرد. داستان بابالنگ دراز یکی از مهم ترین آثار جین وبستر است. این داستان، که در 1912 م منتشر شد، نام جین وبستر را در ادبیات داستانی نوجوانان جاودانه کرد. این داستان به شیوه ای بیان شده که هر فردی، در هر سن و سال، ارتباط خوبی با آن برقرار می کند. در این داستان علاوه بر وجود جنبه های سرگرم کننده، توجه به عواطف و احساسات لطیف انسانی مثل بخشش، نوع دوستی، صبر و پایداری ... به چشم می خورد.
به دنبال موفقیتی که این داستان کسب کرد، دو سال بعد جین داستان دیگری در ادامه بابالنگ دراز نوشت به نام
«دشمن عزیز». این کتاب نیز به صورت مجموعه نامه هایی است که این بار سالی ماک براید- که اکنون از طرف جودی و همسرش جرویس پندلتن به عنوان سرپرست موسسه ژان گریر انتخاب شده- برای جودی نوشته است.
جين وبستر
نويسنده و روزنامهنگار آمريكايى ( 1876-1916 )
گردآوري و ويرايش : مريم فودازي
"آليس جين چندلر وبستر"، در 24 جولاي سال 1876 ميلادي در "فلوريدا" به دنيا آمد. او تنها فرزند خانواده بود. كودكىاش در خانوادهاى گذشت كه به ادبيات و نشر انديشه و فرهنگ، توجه ويژهاى داشتند. پدر او، يكي از ناشران بزرگ نيويورك و "مارك تواين"، نويسندهي نام آور آمريكايى، كه آثار شناخته شدهاي همچون "هاكلبريفين"، "شاهزاده و گدا" و "تام ساير" را در كارنامهي تلاشهاي خود به ثبت رسانده است، دايى مادرش بود. پندارهاي كودكى در آفرينش داستانهاى آيندهي جين وبستر كارآمدي بسزايى داشت. سرگرمى دوست داشتني او، خواندن كتاب بود و نسبت به آنچه در پيرامونش مىگذشت، حساسيت بسياري داشت. پس از دانش آموختگي، بر آن شد تا نويسندگى را به عنوان پيشهي هميشگي خود برگزيند. او نويسندهاى خستگى ناپذير و پركار بود. هرچند در آغاز، كاميابي چندانى در جلب نظر ناشران به دست نياورد، ولى به تلاش خود ادامه داد؛ چرا كه او به نويسندگى همچون پيشهاى مينگريست كه توانايي بيدار كردن وجدان خفتهي انسانها را داشت و مىتوانست روح انسان دوستى و خيرخواهى را در آنها زنده كند. او چندين مجموعه داستان و نمايشنامه را به رشتهي تحرير درآورد، تا سرانجام يكى از آنها با نام "زماني كه پتى به دانشگاه مىرفت"، در سال ۱۹۰۳ به چاپ رسيد. اين داستان، به گونهاي، زندگينامهي او در دوران دانشكده به شمار ميرفت كه با شخصيتپردازى نزديكترين دوستش در نقش نخست داستان پديد آمد.
داستانهاى او سرشار از پرداختن به جزييات است و اين ويژگى بر گيرايي آثار او مى افزايد. اين نويسندهي سخت كوش، با آفرينش رمان "بابا لنگ دراز"، به خواست قلبىاش رسيد. او سالها در انديشهي نوشتن داستانى بود كه تهيدستي، عشق، تلاش و انسان دوستى را در بر گيرد و همهي اين ويژگيها را در اين داستان گنجاند. انتشار اين كتاب با پيشباز منتقدين [ =خرده گيران ] و كارشناسان ادبى روبرو شد. يك سال پس از اين كاميابي، او رمان "دشمن عزيز" را نوشت؛ كتابى كه با وجود آزادي داستان، به گونهاي، ادامهي داستان "بابا لنگ دراز" است و به خوبى، روند پيشرفت انديشهي نويسنده را در برخورد با مسايل مهم و انساني بشر نمودار مىسازد.
"دشمن عزيز"، آخرين اثر وبستر بود؛ چرا كه او پس از به دنيا آوردن دخترش، چشم از جهان فروبست. اگرچه جين، سالهاى زيادى زندگي نكرد، آثارى كه از وى به جا ماند، روح انسان دوستى و مهرورزى را در قلب خوانندگانش زنده مىكند و همواره، بخش ارزندهاى از گنجينهي ادبى جهان به شمار مىرود.
جين، دوران مدرسه را با شور و دلبستگي ويژهاي در مدرسهي "والس" سپري كرد و در آن سالها داستانهاي بسياري نوشت كه با نام "مجموعه آثار جين" در انتشارات پدرش به چاپ رسيد. بدون ترديد، كمكهاي پدر جين و مارك تواين (دايي مادرش)، نقش بسيار مهمي در رشد و پرورش استعدادهاي او در زمينهي نويسندگي داشته است. او در دوران نوجواني به شدت تحت تاثير داستانها و نوشتههاي مارك تواين قرار گرفت و به اين ترتيب، دلبستگي و استعداد زيادي براي نوشتن در خود احساس كرد. جين در دوران نوجواني، زمان زيادي را صرف پژوهش ميكرد و هر كتاب ارزشمندي را كه به دستش ميرسيد، به دقت ميخواند.
سبك نوشتاري جين وبستر
اين نويسندهي بزرگ، بيشتر به خواندن كتابهايي كه نثري ساده و روان داشت و ميتوانست به سادگي، با دنياي زندگي راستين او ارتباط برقرار كند، دلبسته بود.
شيوهي نگارش جين وبستر، بسيار نزديك به شيوهي نگارش مارك تواين است؛ يعني ساده و روان.
از آنجايي كه او توجه زيادي به خواستهها و دلبستگي هاي همسن و سالان خود داشت و رفتارهاي آنها را به دقت بررسي كرده و در مورد آنها مي انديشيد، همواره در تلاش بود تا در نوشتن داستانهاي خود، از اين تجربهها بهره گيرد تا نوجوانان بتوانند ارتباط بهتري با شخصيتها، رويدادها و داستانهايش برقرار كنند. جين از اينكه ميديد نوجوانان با داستانهاي مارك تواين، ارتباط نزديكي داشته و از خواندن آنها لذت ميبرند، بسيار شادمان بود و بنابراين، در تلاش بود تا از تجربههاي ارزشمند او براي رسيدن به اهدافش در زمينهي نويسندگي بهره گيرد.
"مجموعه آثار جين وبستر"، بيشتر، داستانهايي جذاب [ =گيرا ]، ساده و خواندني است كه نه تنها مورد توجه نوجوانان قرار گرفته، بلكه توانسته است بخش گستردهاي از بزرگسالان را نيز به سمت خود بكشاند. براي نمونه، "بابا لنگ دراز"، يكي از مهمترين و پربينندهترين آثار اوست كه در سال 1912 منتشر شد. بدون ترديد، داستان "بابا لنگ دراز"، نقش بسيار مهمي در جاودانگي نام اين نويسنده در ادبيات داستاني نوجوان داشته است.
جين وبستر، نويسندهي بزرگ آمريكايي بر اين باور است كه دوران طلايي مدرسه، دوستان خوب، پژوهش، پندهاي پدر و دايي مادرش، مارك تواين، نقش بسيار مهمي در كاميابيهاي او در زمينهي نويسندگي داشته است. آثار جين با وجود داشتن متني ساده و روان، سرشار از عواطف پاكي است كه ميتواند هر انسان آزادانديشي از هر گروه سني را نيز با خود همراه سازد.
انديشههاي آفرينندهي داستان بابالنگ دراز
جين فرد بسيار حساسي بود كه تفاوت طبقاتي بين دو طبقهي تهيدست و توانگر آن روزگار بيش از هر چيز ديگري مايهي آزار و رنجش او ميشد. از اين رو ارزش نهادن مديران مدارس به دختران توانگر و ارج ننهادن و بيتوجهي آنها به دختران تهيدست، زمينهي مناسبي را فراهم آورد تا انديشهي آفرينش اثري همچون "بابا لنگ دراز" در ذهن او جان بگيرد.
اين داستان، بيانگر توجه نويسنده به تلاشهاي اجتماعي و حق مشاركت اجتماعي زنان است.
از آنجايي كه اين كتاب، يكي از پرفروشترين و كامرواترين آثار جين وبستر شناخته شده، تاكنون مجموعههاي نمايشي گوناگوني از روي آن ساخته شده است. در سال 1952، يك نمايشنامهي كمدي بريتانيايي به نام "جودي عاشق ميشود"، از روي اين داستان ساخته شد و به روي صحنه رفت. در سالهاي 1919، 1931، 1935 و همچنين 1955 ميلادي نيز فيلمهاي سينمايي گوناگوني در بسياري از كشورها بر مبناي داستان بابالنگ دراز ساخته شـده اسـت.
در سال 2005 نيز در كره، يك فيلم تلويزيوني از روي داستان بابالنگدراز ساخته شد توجه گروه گسترده اي از بينندگان را به خود جلب كرد. يكي از پرآوازهترين و دوست داشتنيترين فيلمهاي سينمايي ساخته شده از روي اين داستان كهن، يك فيلم كمدي- موزيكال هاليوودي است كه در "فرانسه"، "نيويورك" و "شهرك دانـشـگـاهـي واتـسـون" در ايـالـت" مـاسوچوست" آمريكا فيلمبرداري شده و كارگرداني اين فيلم سينمايي را "جين نگولسكو" بر عهده داشته است.
جین وبستر، نویسنده و روزنامه نگار آمریکایى، در آستانهي زادروز چهل و یک سالگىاش (۱۹۱۶) در "نيويورك"، دیده از جهان فروبست.
این نویسنده که خود، دوستدار بچه ها بود، نتوانست برای فرزندش مادری کند و پس از به دنيا آوردن او درگذشت.
كتابهاي جين وبستر :
- زماني كه پتي به دانشكده ميرفت؛
- پتي و پريسيلا؛
- تنها پتي؛
- شاهدخت ويت؛
- جري جوان؛
- هياهوي بسيار درباره پيتر؛
- شاهكار وي بابالنگ دراز كه سبب نام آوري او گرديد و
- دشمن عزيز
برگرفته از :
http://hamvareh.blogfa.com
http://omid_pen.persianblog.ir
http://persianbook.net
http://www.gtalk.ir

یکی از پررنگ ترین خاطره های کودکی من، تماشای کارتون بابا لنگ دراز است و شخصیت دوست داشتنی جودی ابوت.
"آليس جين چندلر وبستر"، در 24 جولاي سال 1876 ميلادي در "فلوريدا" به دنيا آمد. او تنها فرزند خانواده بود. كودكىاش در خانوادهاى گذشت كه به ادبيات و نشر انديشه و فرهنگ، توجه ويژهاى داشتند.
داستانهاى او سرشار از پرداختن به جزييات است و اين ويژگى بر گيرايي آثار او مى افزايد. اين نويسندهي سخت كوش، با آفرينش رمان "بابا لنگ دراز"، به خواست قلبىاش رسيد. او سالها در انديشهي نوشتن داستانى بود كه تهيدستي، عشق، تلاش و انسان دوستى را در بر گيرد و همهي اين ويژگيها را در اين داستان گنجاند. انتشار اين كتاب با پيشباز منتقدين و كارشناسان ادبى روبرو شد.
يك سال پس از اين كاميابي، او رمان "دشمن عزيز" را نوشت؛ كتابى كه با وجود آزادي داستان، به گونهاي، ادامهي داستان "بابا لنگ دراز" است و به خوبى، روند پيشرفت انديشهي نويسنده را در برخورد با مسايل مهم و انساني بشر نمودار مىسازد.
او با مطرح کردن عقاید خود در قالب رمان بابا لنگ دراز، برای همیشه نام خود را در لیست زنان تکرار نشدنی تاریخ بشریت اضافه کرد.
کتاب جین وبستر با به تصویر کشیدن زندگی اسفناک یک کودک پرورشگاهی و تجربه ی تلخ نداشتن پدر و مادر و خانواده، در عین حال داشتن عزت نفس برای جبران محبتی که در حقش شده و اصرار در باز پرداخت شهریه ای که صرف دانشگاه رفتنش صرف گشته، حرف های زیادی برای گفتن دارد.
با برخی از جملات زیبای این نویسنده ی بزرگ آشنا شوید:
واقعا عجیب است آدم نداند کیست. کمی هم هیجان آور و خیال انگیز است. می شود حدس های زیادی زد: شاید من امریکایی نباشم. خیلی ها آمریکایی نیستند. بعید نیست از نسل های رومی های باستان باشم. شاید هم دختر یک دزد دریایی باشم. احتمال دارد دختر یک روس تبعیدی باشم و لابد جایم در زندان های سیبری ست. احتمال کولی بودنم هم میرود. همین طور هست، من آدمی سرگردان و آواره هستم هرچند تا به حال فرصتی برای پرورش این خصوصیت خود نداشته ام.
حاشیه: از یک چیز خیالم راحت است: من چینی نیستم!
...
آدم وقتی در آن واحد در پنج رشته تحصیل میکند، حسابی گیج میشود.
استاد شیمی میگوید: محقق واقعی کسی است که به نکات ریز و جزئی توجه کند.
استاد تاریخ میگوید: مراقب باشید سرتان به جزئیات گرم نشود. آنقدر از موضوع فاصله بگیرید که نمایی کلی دستتان بیاید.
شخصا نظر استاد تاریخ را می پسندم. اگر بگویم که ویلیام فاتح در سال 1492 آمد و کریستف کلمب در سال 1100 یا 1.66 یا نمی دانم کی امریکا را کشف کرد، استاد این جزئیات را ندیده میگیرد. به همین سبب آدم وقتی تاریخ میخواند احساس امنیت و راحتی میکند. ولی موقع خواندن شیمی چنین حسی ندارد.
...
نمی توانم لذتی بیشتر از این در زندگی وجود داشته باشد که آدم جلوی آینه بنشیند و بدون در نظر گرفتن قیمت، هر کلاهی را که دلش میخواهد انتخاب کند.
...
به نظر من اگر مردی چهل و هفت سال به چیزی معتقد باشد و در اعتقادش کوچکترین تغییری ندهد، باید مثل موجودی کمیاب در موزه نگهداری شود.
...
برای به راه آوردن یک مرد یا باید با او تندی کنی یا باید چاپلوسیش کنی.
...
من فهمیده ام در برخورد با مردها باید سیاست به خرج داد. اگر رگ خوابشان را به دست بیاوری، مثل گربه خرخر می کنند و اگر نتوانی این کار را بکنی، به صورتت چنگ می اندازند.
...
بابا وقتی فکرش را میکنی که مردان هیچ سر و کاری با ساتن و توری و پارچه های دست دوز و قلاب دوزی ایرلندی ندارند، حس میکنی زندگی مردان خیلی بی رنگ و بوست. زن هرچه باشد به هرچیزی مثل بچه، میکروب، شوهر یا خدمتکاران یا متوازی الاضلاع یا باغبانی یا افلاطون علاقه داشته باشد، ذاتا به لباس توجه دارد. در هر حال این یک ویژگی غریزی ست که همه ی زن های دنیا را به هم پیوند داده است.
...
من رمز خوشبختی واقعی را چشیده ام، باید حال را دریابی، نه اینکه همیشه افسوس گذشته را بخوری و فکر آینده باشی. باید قدر لحظاتی را که در اختیار داری بدانی. مثل کشاورزی: آدم، هر می تواند در یک زمین پهناور بذر بپاشد، همین می تواند کشاورزی خود را به یک قطعه کوچک محدود کند. من هم می خواهم کشت و کارم را به یک قطعه ی کوچک محدود کنم. می خواهم از لحظه لحظه ی عمرم لذت ببرم و بدانم که دارم لذت میبرم!
...
اگر روزی شوهر و دوازده فرزندم را از دست بدهم، صبح روز بعد با لبخند بیدار میشوم و دنبال شوهر دیگری میگردم.

نه هنوز مونده .....
برو ادامه

داستان جذاب بابا لنگ دراز اثر جاودان Jean Webster قهرمان داستان کودکی باهوش ، مهربان و دوست داشتنی به نام جودی ابوت است که به کمک فرد خیری که از او فقط سایه ای با پاهای دراز در ذهن دارد از نوانخانه پر درد و غم رها می شود و حتی به دانشکده راه می یابد. ( زبان فارسی )

ماجراهای جودی آبوت و بابا لنگ دراز را همه ما به یاد داریم و کارتون دیدنی که چندین بار از شبکه های ایرانی پخش شد و بینندگان زیادی را جذب خود نمود! کارتون بابا لنگ دراز که ساخته شده توسط یک کمپانی ژاپنی است در بین کشورهای آسیایی و اروپایی از محبوبیت خاصی برخوردار می باشد! ماجرای دختری باهوش و سرزنده به نام جودی که در یک پرورشگاه نگهداری میشود در اوایل مجموعه سختگیری خانم مدیر که زنی جدی می باشد را به تصویر می کشد! در ادامه جودی آبوت به کمک حامی خود وارد مدرسه خصوصی می شود که جودی از حامی فقط نمامی بیشتر نمی داند ( آقای جان اسمیت ) آقای جان اسمیت شخصیتی پنهان در دستان دارد و جودی فقط سایه ای از آقای جان اسمیت را در زهن خود دارد سایه ای بر روی دیوار با پاهای دراز که او را بابا لینگ دراز می خواند! جود آبوت با کمک های آقای جان اسمیت به دانشگاه وارد می شود در دانشگاه به سختی درس می خواند تا فاصله ی فرهنگی خود را با همکلاسیانش کم کند! کارتون بابا لنگ دراز از جاودانه ترین کارتون های قدیمی می باشد ، کارتونی با داستانی قدرتمند و شیوا که فقر و سختی کودکان یتیم را به تصویر می کشد!


خلاصه داستان: شخصیت اصلی داستان، « جودی آبوت » دختر سرزنده و باهوشی است که در یک پرورشگاه بزرگ می شود اما با پشتیبانی مالی حامی ناشناس خود می تواند به مدرسه خصوصی راه یابد. جودی که حامی خود را نمی شناسد و فقط در یک نگاه از پشت سر دیده است، او را « بابا لنگ دراز » می نامد و اغلب درباره زندگی و فعالیتهایش به او نامه می نویسد (رمان در قالب همین نامه ها روایت می شود). جودی در مدرسه به سختی تلاش می کند تا فاصله فرهنگی خود با جامعه پیرامونش را که ناشی از بزرگ شدن در انزوای پرورشگاه است، جبران کند. در پایان، «بابا لنگ دراز» خود را معرفی می کند….

آشنایی با جین وبستر خالق بابالنگ دراز: حتما کارتون جذاب و شیرین بابا لنگ دراز را دیده اید. همان جودی ابوت معروف و دوست داشتنی!قصه ای که جزو یکی از جالب ترین و محبوب ترین داستان های نوجوانان در جهان است. نویسنده این داستان شیرین و خواندنی خانم آلیس جین چندلر وبستر معروف به جین است. جین وبستر در بیست و چهارم ماه ژوئیه سال ۱۸۷۶ در نیویورک و در خانواده ای ادب دوست و اهل مطالعه به دنیا آمد. او دوران مدرسه را با شور و اشتیاق ویژه ای در مدرسه «والسا» گذراند. جین در همان سالها داستان های زیادی نوشت که تحت عنوان « آثار جین» در انتشاراتی پدرش به چاپ رساند.

پدر جین یکی از ناشران معتبر آن روزگار نیویورک بود و دایی اش « مارک تواین» نویسنده معروف آثار ارزشمندی چون « هاکلبری فین»، «شاهزاده و گدا» و « تام سایر» بود. از این رو، جین کمک های بسیاری از پدر و دایی اش برای رشد و پرورش فکر و ذهن و تخیلا تش گرفت. « جین» از دوران نوجوانی تحت تاثیر داستان ها و نوشته های مارک تو این، قرار داشت و علا قه و استعداد بسیار زیادی برای نوشتن در خود احساس می کرد.

او در این دوران فرصت زیادی را صرف مطالعه کرد و هر کتاب ارزشمندی که به دستش می رسید فورا آن را می خواند. به قول خودش تنها علاقه دوران نوجوانی اش، مطالعه بوده و درس ها و عبرت های زیادی هم از آن گرفته است. او در یادداشت های روزانه اش می نویسد:« در میان کتاب ها، کتابی را دوست می دارم که نثری ساده و روان داشته باشد و دنیای مرا به خوبی بشناسد.»

به همین دلیل جین توجه زیادی به علا قه ها و خواسته های هم سن و سالان خود داشت و روابط و رفتارهای آن ها را کاملا به یاد و حافظه اش می سپرد و در مورد آن ها فکر می کرد و سعی داشت برای نوشتن داستان هایش از این تجربیات استفاده کند تا نوجوانان با آثار شخصیت ها، اتفاقات و داستان هایش ارتباط بهتر و نزدیک تری برقرا رکنند. او از اینکه هم سن و سال هایش با داستا ن ها و قصه های دایی اش، مارک تواین، ارتباط خوب و صمیمانه ای برقرار می کردند لذت بسیاری می برد و از تجربیات او برای رسیدن به اهدافش کمک می گرفت.

جین وبستر نیز راه دایی اش را پیش گرفت وآنقدر برای رسیدن به این هدف تلا ش کرد تا داستان هایش آنقدر جذاب، ساده، روان و خواندنی شدند که نه تنها نوجوانان بلکه بزرگسالا ن زیادی را به خود جذب کردند. داستان« بابا لنگ دراز» یکی از مهمترین آثار اوست. این داستان که در سال ۱۹۱۲ منتشر شد نام جین وبستر را در ادبیات داستانی نوجوانان برای همیشه جاودانه کرد. جین شخصیتی بسیار حساس و دقیق داشت، از تفاوت طبقاتی و وجود دوطبقه فقیر و ثروتمند در جامعه آن روز رنج می برد و همین مسئله موجب شد تا اندیشه خلق اثری چون «بابا لنگ دراز» در ذهن اوجان بگیرد. «جین» در دفتر خاطراتش از دوره مدرسه خاطرات زیادی نوشته است. او در جایی نوشته است: «اصلا قادر نبودم احترام مدیر مدرسه به دختران ثروتمند و بی احترامی و بی توجهی او را به دختران فقیر تحمل کنم»
همین مسئله باعث شد تا نوشتن «بابا لنگ دراز» را شروع کند. بابا لنگ دراز در واقع داستان دختری یتیم، به نام جودی آبوت است که حدود ۱۷-۱۸ سال از عمر خود را در یتیم خانه ای گذرانده و به طور اتفاقی با کمک یک ناشناس خیر به مدرسه ای شبانه روزی درجه یک که متعلق به طبقه ثروتمند جامعه است معرفی می شود. او در تمام دوران مدرسه و تحصیل توسط نامه با ناشناس خیر ارتباط دارد برنامه ها و وضعیت تحصیلی و دل مشغولی ها خود را به او گزارش می دهد و با او در میان می گذارد. در جریان تبادل این نامه ها، شخصیت جودی آن قدر با مرد خیر هماهنگ و هم سومی شود که در پایان داستان «جودی ابوت» و مرد خیر با یکدیگر ازدواج می کنند و زندگی مشترک را آغاز می کنند. داستان بابا لنگ دراز، به شیوه ای بیان شده که هر فردی در هر سن و سال ارتباط خوبی با آن برقرار می کند.

در این داستان علا وه بر وجود جنبه های سرگرم کننده و توجه به عواطف و احساسات لطیف انسانی مثل بخشش، کمک به همنوع، نوع دوستی، صبر و پایداری و … به چشم می خورد. از جین وبستر آثار دیگری چون «پاتی و پریسیلا » ۱۹۰۷، «دشمن عزیز» ۱۹۱۴، منتشر شده است. حتی یک شرکت کارتونی، کارتون جذاب و تماشایی از بابا لنگ دراز ساخته که در اکثر کشورهای دنیا با استقبال پرشور کودکان و نوجوانان حتی بزرگسالا ن مواجه شده است. جین وبستر در یادداشت هایش اشاره می کند که تمام موفقیت های خود را مدیون دوران طلا یی مدرسه، دوستان خوب، مطالعه زیاد و هم صحبتی با پدر و دایی نویسنده است.
او در جایی نوشته: «دوستان خوبی دارم، پاتی دوست و هم صحبت و سنگ صبور خوبی در مدرسه است. او با دقت به داستانهای من گوش می دهد و در مورد آنها اظهار نظر می کند». نوشتن دغدغه اصلی او به شمار میآمد. او حتی وقتی سرمیز غذا در سالن غذاخوری مدرسه می نشست. مدادش را زمین نمی گذاشت و دائم در حال نوشتن بود. آثار جین وبستر در عین سادگی و روانی متن سرشار از عواطف پاک انسانی، نوع دوستی، مبارزه با جامعه طبقاتی، فقر و… است. مسائلی که هر انسان آزاد اندیش را در هر سن و سالی با خود همراه و هم سو می کند.
چهارشنبه اول هر ماه از آن روزهایی بود که با بیم و هراس انتظارش را میکشیدند ، با بردباری و شهامت برگزارش میکردند و سپس به دست فراموشیاش میسپردند. اتاقها و اثاثیه بایستی تمیز باشد. نود و هفت بچه یتیم کوچولو را که در هم میلولیدند باید تمیز کرد و لباسهای مناسب پوشاند و هر چند دقیقه به هر یک از آنها یادآوری کرد که هرگاه یکی از امنا سؤالی کرد بگویند «بله آقا» یا «نخیر آقا». از آنجا که جروشای بینوا از همه اطفال بزرگتر بود تمام بارها به دوش وی میافتاد. این چهارشنبه هم بالاخره به پایان رسید و جروشا که تمام بعد از ظهر در آبدارخانه برای مهمانهای یتیمخانه ساندویچ درست کرده بود یازده طفل ۴ ـ ۷ ساله را که تحت نظر وی بودند برای صرف شام روانة سالن غذاخوری کرد وسپس خود از پشت پنجره به تماشای چمنهای یخزده مقابل عمارت نشست . آقایان امنا، اعانهدهندگان و خانمها تمام مؤسسه را بازدید کرده بودند و پس از قرائت گزارش ماهیانه و صرف عصرانه با عجله به منازل آرام وگرم خود میرفتند تا اطفالی را که پرورش و تربیت آنها را به عهده گرفته بودند برای یک ماه به فراموشی بسپارند. جروشا قوة تخیل قوی داشت, او در عالم رویا تصور کرد که با لباسهای فاخر داخل یکی از آن اتومبیلها نشسته و تا آستانه خانهای باشکوه پیش رفت اما چون تاکنون داخل خانهای را ندیده بود در همان آستانه متوقف شد. جورشا غرق این افکار بود که یکی از بچهها پیغام آورد، مادام لیپت ـ رئیس پرورشگاه ـ او را به دفتر خواسته است. جروشا با نگرانی به سمت دفتر مادام لیپت رفت به پله آخر که رسید آخرین نفر از مهمانها از جلوی در سالن عبور کرد و به بیرون رفت، تنها چیزی که توجه جروشا را جلب کرد قد بلند او بود، مرد پشتش به طرف جروشا بود، وقتی اتومبیلی برای سوار کردن او جلو آمد روشنی چراغها به هیکل او افتاد و سایههای درازی از پاهای وی به دیوار منعکس شد و جروشا را با همة نگرانیاش به خنده انداخت…
مادام لیپت برای جروشا توضیح داد که آن آقا یکی از ثروتمندترین و با نفوذترین اعضای مدیران یتیمخانه است که قبلاً دو نفر از پسران پرورشگاه را به دانشکده فرستاده ومخارج تحصیل آنها را پرداخته است ولی این آقا تاکنون به دخترها نظر لطفی نداشته است. مادام لیپت ادامه داد: «امروز در کمیته، موضوع آیندة تو مطرح شد، با توجه به اینکه ما معمولا اطفال بالای شانزده سال را در اینجا نگه میداریم و تو استثناً دو سال هم بیشتر از دیگران ماندهای، حالا که دورة دبیرستانت تمام شده، دیگر پرورشگاه نمیتواند تأمین کنندة مخارج تو باشد (مادام لیپت فراموش کرد یا نخواست به روی خود بیاورد که در این دو سال جروشا در مقابل مخارج خود مثل یک کارگر در مؤسسه کار کرده است) … بله … پروندة تو در کمیته مطالعه شد و مادمازل پریچارد هم که در کمیته مدرسه شما عضویت دارد به نفع تو صحبت کرد و یک قطعه انشای تو را تحت عنوان «چهارشنبة شوم» در کمیته خواند و این آقایی که الان رفت، چون خیلی شوخ طبع و ظریف پسند است، بخاطر همین انشای مزخرف میخواهد تو را به دانشکده بفرستد. این آقا معتقد است قوة ابتکار تو قوی است. به همین دلیل میخواهد وسایل تربیت تو را فراهم کند تا در آینده نویسنده شوی. هزینة پانسیون و تحصیل تو مستقیماً به دانشکده پرداخت میشود و در مدت چهار سالی که آنجا هستی ماهی سی و پنج دلار ـ که مبلغی شاهانه است ـ پول توجیبی برایت فرستاده میشود، این پول به وسیلة منشی مخصوص ایشان برایت فرستاده میشود و تو در مقابل هر ماه باید یک نامه به این آقا بنویسی و درآن جزئیات زندگی خود و پیشرفتهای تحصیلیات را شرح دهی عیناً مثل اینکه پدر و مادری داشته باشی و به آنها نامه بنویسی. این نامهها به نام آقای ژان اسمیت و توسط منشی ایشان فرستاده خواهد شد. اسم این آقا ژان اسمیت نیست ولی ایشان میل دارند ناشناس بمانند و برای تو همیشه ژان اسمیت خواهند بود. به عقیدة ایشان با نوشتن این نامهها استعداد و قدرت تخیل تو تقویت میشود. البته تو هرگز جوابی دریافت نخواهی کرد و اگر تصادفاً نکتهای پیش آید که نیازی به جواب باشد تو باید برای منشی ایشان آقای گریگز نامه بنویسی.» مادام لیپت افزود: «نوشتن نامهها اجباری است و تنها وسیلهای است که تو دین خود را نسبت به این آقا ادا میکنی مثل اینکه در هر ماه قسط بدهی خود را بپردازی…» نامههای جروشا ابوت به بابا لنگ دراز ۲۴ سپتامبر در اولین نامه جروشا پس از توضیحاتی دربارة مسافرتش با قطار و هیجانی که از دیدن دانشکده دارد نوشته: « نامه نوشتن به کسی که انسان ندیده و نمیشناسد کمی مضحک است، اصلاً برای من نامه نوشتن عجیب و غریب است من کسی را نداشتم که برایش نامه بنویسم بنابراین اگر نامههای من درجة یک نیست امیدوارم ببخشید… من همة عمر تنها بودهام، ناگهان یک نفر پیدا شده که نسبت به من و سرنوشت آیندة من اظهار علاقه کرده است، لذا من تمام این تابستان راجع به شما فکر کردهام. احساس میکنم خانوادهای پیدا کردهام… حالا نمیدانم شما را چه خطاب کنم، چون هیچ اطلاعی از شما ندارم. ولی آنچه مسلم است شما پاهای درازی دارید و من تصمیم گرفته ام، شما را بابالنگ دراز خطاب کنم، امیدوارم به شما برنخورد، این شوخی بین ما دو نفر خواهد بود و به مادام لیپت هم نخواهیم گفت …» ۱ اکتبر «بابالنگ دراز عزیز من عاشق دانشکده هستم و بیش از همه عاشق شما که مرا به دانشکده فرستادید، آنقدر خوشحالم که از شدت هیجان خوابم نمی برد. شما نمی دانید اینجا با پرورشگاه «ژان گریر» چقدر فرق دارد. دلم برای دخترانی که نمیتوانند به این دانشکده بیایند میسوزد …» سپس جروشا دو نفر از هم دانشکده ای هایش سالی ماک براید و ژولیا پندلتن را با ذکر خصوصیات ظاهری آنها معرفی کرده و خصوصاً موقعیت مالی و اجتماعی ژولیا پندلتن را با دقت توضیح داده است … در پایان نوشته « الان سالی ماک براید سرش را کرد توی اتاق و گفت: آنقدر دلم برای مامان و پاپا تنگ شده که دارم دق میکنم، تو چطور؟ من هم تبسمی کردم و گفتم: چاره چیست باید ساخت. دلتنگی خانوادگی از آن بیماریهاست که من اقلاً در برابر آن مصونیت دارم! مگر دلِ کسی هم برای دارالایتام و مادام لیپت تنگ میشود؟» ۱۰ اکتبر جروشا از اتفاقاتی که گاه در کلاس درس پیش میآمد نوشته و اینکه وقتی راجع به موضوعی صحبت میشود که او نمی داند، سکوت میکند و بعد به کمک دائره المعارف دربارة آن موضوع اطلاعات به دست میآورد… سپس دربارة دکوراسیون اتاقش و خرید اثاثیه اتاق توضیح داده و نوشته: «شما نمیدانید خرید کردن برای من چقدر خوشایند است که شخصاً یک پنج دلاری بدهم و بقیهاش را پس بگیرم. برای اینکه من هیچ وقت بیش از چند سنت پول نداشتهام. آه بابا جونم! من قدر این ماهانه را خوب میدانم» آنگاه شرح مختصری از دروسی که در دانشکده میخوانند ارائه داده است. چهارشنبه «بابا لنگ دراز عزیز، من اسمم را عوض کردهام. در دفتر البته اسم من همان جروشا است ولی همه مرا «جودی» صدا میکنند. کاش مادام لیپت سلیقة بیشتری در انتخاب اسم اطفال به خرج میداد… میخواهید یک چیزی برایتان بگویم؟ من سه جفت دستکش چرمی خریدهام، من تا حالا دستکش حقیقی با پنج انگشت نداشتهام حالا هر نیم ساعت یکبار آنها را از کشوی میز بیرون میآورم و دستم میکنم …. … باباجون آنقدر که تفریحهای دانشکده برای من ناراحت کننده است درسهای آن مشکل نیست. بیشتر اوقات من نمیفهمم دخترها چه میگویند و برای چه میخندند. شوخیهای آنها مربوط به گذشته است که همه کس جز من در آن سهیم است. احساس میکنم در این دنیا بیگانه هستم و زبان مردم را نمی فهمم… در اینجا کسی نمیداند که من در یتیمخانه بزرگ شدهام. من به سالی گفتم که پدر و مادرم فوت کردهاند و یک آقای مسنی مرا به دانشکده فرستاده … نمیدانید چقدر دلم میخواهد مثل سایر دخترها باشم ولی خاطرة «موسسة خیریة ژان گریر» که دورنمای دوران طفولیت من است بزرگترین تفاوت بین من و آنهاست …» ۲۵ اکتبر «من در تیم بسکتبال پذیرفته شدم. دانشکده روز به روز بهتر و بهتر میشود. من دخترها، معلمها، کلاسها و باغ دانشکده وتمام خوراکیهای آن را دوست دارم. قرار بود فقط ماهی یکبار برای شما نامه بنویسم، در صورتی که هر چند روز یکبار چندین ورق سیاه کردهام. آخر من آنقدر هیجانزده شده بودم که هر وقت ماجرایی تازه میدیدم دلم میخواست راجع به آن با یک نفر صحبت کنم. امیدوارم این پرچانگی مرا ببخشید. دختر پرگوی شما جودی ابوت» ۱۵ نوامبر جودی توضیح مفصلی دربارة خرید چند دست لباس و لذتی که از داشتن آنها به او دست داده نوشته و توضیح داده وقتی که در دورة دبیرستان از لباسهای کهنهای که در جعبه برای فقرا فرستاده میشد میپوشید همیشه میترسید که در کلاس پهلوی دختری بنشیند که لباس قبلاً متعلق به او بوده…. او مینویسد «اگر تمام عمر جوراب ابریشمی بپوشم اثر جای زخمی که بر دلم نشسته از بین نخواهد رفت». ۱۹دسامبر «بابا لنگ دراز عزیز دوست دارم بدانم شما چه شکلی هستید، خیلی پیر هستید یا فقط یک کمی؟ تمام سرتان بی مو است یا فقط یک قسمت آن؟ من عکس شما را آنطور که فکر میکنم، کشیده ام « در حاشیه تعدادی از نامهها جودی تصاویر سادهای برای نشان دادن احساس خود نقاشی کرده است. جودی در ادامة نامه نوشته: «من عهد بستهام شبها کتابهای غیردرسی بخوانم، برای اینکه ۱۸ سال توخالی پشت سر گذاشتهام که بایستی آن را پرکنم. تمام نکاتی را که یک دختر فامیلدار و صاحب خانه و زندگی وکتابخانه به مرور یاد میگیرد، من از آن غافل بودهام مثلاً من هیچ وقت دیویدکاپرفیلد یا آیوانهو و… را نخوانده ام. هرگز عکس مونالیزا را ندیدهام و هرگز نامی از «شرلوک هولمز» نشنیده بودم. با همة اینها تصدیق کنید باید بدوم تا به دیگران برسم …» در نامة بعدی جودی نوشته که در تعطیلات کریسمس او به همراه یک دختر دیگر در مدرسه میمانند و از برنامههایی که برای این ایام در نظر گرفتهاند صحبت کرده است. اواخر تعطیلات جودی بعد از دریافت پنج لیره طلا به عنوان عیدی از طرف بابالنگ دراز احساس خود را از دریافت این عیدی به زیبایی توصیف کرده و فهرست چیزهایی را که با این پول خریده، نوشته و توضیح داده که به دوستانش گفته این هدایا بوسیلة پست از طرف خانواده اش فرستاده شده است، بعد به شرح کارهایی که در تعطیلات انجام داده و خیلی هم برایش هیجان انگیز بوده پرداخته است. در پایان نامه نوشته: «با یک دنیا محبت ـ جودی» سپس اضافه کرده: « شاید صحیح نباشد که من بنویسم « با یک دنیا محبت» اگر چنین است معذرت میخواهم، ولی آخرمن باید یک نفر را دوست بدارم و باید بین شما و مادام لیپت یکی را انتخاب کنم، بنابراین باباجون عزیزم شما باید این بار را به دوش بکشید، برای اینکه من نمی توانم مادام لیپت را دوست بدارم». در نامة بعدی جودی خبر انتشار یکی از اشعارش را در مجلة ماهانه مدرسه میدهد و بعد خبر ناراحت کننده رفوزه شدنش از ریاضیات و نثر لاتین. در یکی از نامهها مینویسد: «حاضرید نقش مادر بزرگ مرا بازی کنید؟ سالی یک مادر بزرگ دارد و ژولیا و لئونورا هر کدام دو تا و امشب آنها را با هم مقایسه میکردند، دیروز که به بازار رفتم، کلاهی دیدم که برای یک مادر بزرگ جان میدهد، خیال دارم آن را برای هشتادوسومین سال تولدتان به شما هدیه دهم.!!» در نامههای بعدی جودی خبر قبولی خود را در امتحان ریاضی و لاتین نوشته و از بابالنگ دراز به خاطر اینکه هیچ گونه عکسالعملی در مقابل اخبار او نشان نمیدهد گله کرده است و اظهار کرده، حتماً او نامههای جودی را بدون اینکه حتی به آنها نگاهی کند به سبد میاندازد. ۲ آوریل «بابالنگ دراز عزیز، من حقیقتاً دختر بدی هستم، خواهشمندم نامة هفتة گذشته را فراموش کنید. شبی که آن را نوشتم تنها، دلتنگ و بیچاره بودم و گلویم درد میکرد. شش روز است که در بهداری بستری هستم و این اولین باری است که قلم و کاغذ به من داده شده و اجازه داده اند بنشینم، در تمام این مدت به فکر آن نامه بودهام و یقین دارم تا شما مرا نبخشید، حالم خوب نخواهد شد». ۴ آوریل جودی از جعبة گلی که بابالنگ دراز برایش فرستاده، اینطور تشکر کرده: «مرسی بابا جون یک دنیا متشکرم، این گلها اولین هدیهای است که من در عمرم دریافت کردهام… حالا یقین دارم نامههای مرا میخوانید…». در نامههای بعدی جودی جزئیات زندگیاش را در دانشکده توصیف کرده و از پیشرفت تحصیلیاش خبر داده است. ۳۰ مه «بابالنگ دراز عزیز شما باغ دانشکده را دیدهاید؟ در ماه مه مثل بهشت است… پیش از این در عمرم با مردی صحبت نکرده بودم (غیر از اعانهدهندگان، آن هم اتفاقی. ولی آنها به حساب نمیآیند) معذرت میخواهم بابا من وقتی به یکی از اعانهدهندگان زباندرازی میکنم، نمیخواهم احساسات شما را جریحهدار کنم. نمیدانم چرا نمیتوانم شما را جزو آنها حساب کنم… به هر حال امروز با یک مردی راه رفتهام، صحبت کردهام و چای خوردهام! آن هم مردی عالیقدر. آقای جرویس پندلتن عموی ژولیا. از آنجا که ژولیا و سالی کلاس داشتند و نمیتوانستند غیبت کنند، ژولیا از من خواهش کرد که عمویش را در دانشکده بگردانم… من علاقة چندانی به پندلتنها ندارم، ولی اتفاقاً این یکی خیلی دوست داشتنی از آب درآمد، خیلی به ما خوش گذشت، کاش من هم چنین عمویی داشتم… آقای پندلتن مرا به یاد شما میانداخت، البته بابا جون شمای بیست سال پیش…» جودی مشخصات ظاهری آقای پندلتن و تمام جاهایی را که با او گشته و به وی نشان داده و حتی نحوة چای خوردنشان را نیز توضیح داده است. ۹ ژوئن «ب.ب.ل.د عزیز، الان آخرین امتحانم را گذراندم و حالا سه ماه تعطیلات در ییلاق. من در عمرم به ییلاق نرفتهام، حتی آن را ندیدهام ولی یقین دارم که خیلی از زندگی ییلاق و آزادی آن لذت خواهم برد… من حالا دیگر بزرگ شدهام. هورا! » ییلاق لاک ویلو «ب ب. ل .د عزیز، من الان وارد شده و هنوز اسبابهایم را باز نکردهام، ولی طاقت ندارم که صبر کنم میخواهم به شما بگویم که اینجا با صفاترین نقطة روی زمین است…» . جودی عمارت ییلاقی و مناظر اطراف را با کمک تصویری که کشیده توصیف کرده و سپس اعضای خانواده سمپل را که در آنجا زندگی میکنند معرفی کرده و مینویسد: «باور نمیکنم جودی به چنین سعادتی رسیده باشد. شما و خدای مهربان بیش از آنچه من لیاقت دارم به من محبت کردهاید من باید خیلیخیلی بکوشم تا بتوانم دین خود را به شما ادا کنم. و خواهید دید که این کار را خواهم کرد.» ۱۲ ژوئیه «بابالنگ دراز عزیز، منشی شما لاک ویلو را از کجا میشناخته ؟ من جداً علاقهمندم که بدانم برای اینکه این مزرعه ابتدا متعلق به آقای جرویس پندلتن بوده و او آن را به خانم سمپل که دایة او بوده بخشیده، چه تصادف غریبی؟ هنوز که هنوز است، خانم سمپل آقای پندلتن را «آقای جروی» میخواند و تعریف میکند که چه بچة شیرینی بوده … از وقتی که فهمیده من آقای پندلتن را میشناسم احترام من دو برابر شده ….» جودی مناظر اطراف لاک ویلو، تعداد حیوانات آنجا و جزئیات کارهایی را که در ییلاق انجام میدهند توصیف کرده و گفته قصد دارد در تعطیلات داستانی بنویسد، او حتی مراسم روز یکشنبه و موعظة کشیش در کلیسا را نیز ذکر کرده و دربارة عقاید مذهبی خانوادة سمپل توضیح داده و اظهار نظر کرده است. همچنین اطلاعاتی را که دربارة دوران کودکی آقای جروی از طریق دایهاش به دست آورده، با علاقه و توجه خاصی ذکر کرده است. ۱۵ سپتامبر «باباجون، دیروز خودم را با ترازوی آردکشی دکان بقالی کشیدم، نُه پوند زیاد شده ام، برای حفظ سلامتی لاک ویلو نقطة مناسبی است. جودی همیشگی شما». ۲۵ سپتامبر سال دوم دانشکده آغاز شده و جودی با سالی و ژولیا هم اتاق شده است، او در این باره نوشته: «من و سالی بهار گذشته تصمیم گرفتیم هماتاق باشیم و ژولیا میخواست حتماً با سالی بماند برای چه نمیدانم، هیچ وجه تشابهی بین آنها نیست… فکر کنید جروشا ابوت یتیم ساکن سابق ژان گریر هماتاق با یک پندلتن، حقیقتاً که اینجا سرزمین عجیبی است .» ۱۲ نوامبر «ب.ب.ل.د عزیز، سالی از من دعوت کرده که تعطیلات کریسمس را با او بگذرانم، خانواده او در ورسستر ماساچوست هستند. خیلی دلم میخواهد بروم، در عمرم بین یک خانواده نبودهام، غیر از سمپلها، ولی آنها خیلی پیر هستند …» جودی عکس خودش را برای بابالنگ دراز فرستاده تا او بداند که جودی چه شکلی شده است. ۲۱ دسامبر، ورسستر ماساچوست جودی از زندگی مشغول کنندة منزل سالی تعریف کرده و از چکی که به عنوان عیدی از طرف بابالنگ دراز دریافت کرده تشکر کرده است، او نمای بیرون و دکوراسیون داخل خانه سالی را توصیف کرده و نوشته این خانه شبیه خانههایی است که از موسسة ژان گریر با کنجکاوی و آرزومندانه به آنها مینگریسته و بالاخره به آرزوی خود رسیده و توانسته داخل خانهای را به چشم ببیند. جودی اعضای خانوادة سالی را معرفی کرده و توضیح داده است که سالی برادری خوشگل، بلند قد و چهارشانه به اسم جیمی دارد که در دانشکدة پرنیستن درس میخواند. همچنین خانوادة سالی به افتخار جودی در منزل خود مهمانی دادهاند وجودی برای اولین بار در یک مهمانی خانوادگی شرکت کرده است. شنبه ساعت ۰۹:۳۰ « بابا جونم امروز پیاده به شهر رفتیم… عموی دوست داشتنی ژولیا بعد از ظهری با یک جعبة پنج پوندی شکلات وارد شد. ببینید هماتاق بودن با ژولیا چه مزایایی دارد! دخترک معصوم سرراهی ما خیلی مورد توجه آقای پندلتن واقع شده است… « جودی نحوة پذیراییشان از آقای پندلتن و صحبتهایی را که بین او و آقای پندلتن رد و بدل شده را توضیح داده و نوشته که من آقای پندلتن را «آقا جروی» خطاب کردم و به نظر نیامد که به او برخورده باشد. ژولیا میگفت هرگز عمویش را اینقدر سرحال ندیده بود… با مردها سروکله زدن جداً تدبیر لازم دارد…» در نامههای بعدی جودی کنجکاویهای خود را دربارة اصل و نسبش به زبان طنز نوشته همچنین درباره کادویی که از جیمی ماک براید دریافت کرده نوشته و توضیحاتی دربارة درسها و استادانش و امتحانات داده و اینکه به نوشتههای شکسپیر خصوصاً هملت علاقمند شده است و با علاقة خاصی آن را مطالعه میکند. ۲۵ مارس «بابالنگ دراز عزیز گمان نمی کنم لازم باشد من از اینجا بروم، در اینجا آنقدر چیزهای خوب گیرم میآید که انصاف نیست آنها را بگذارم و بروم» جودی خبر برنده شدنش را در مسابقة داستانهای کوتاه مجلة ماهانه مدرسه با خوشحالی اعلام کرده است. اودر ادامه نوشته: «جمعة آینده به همراه ژولیا و سالی به نیویورک خواهیم رفت تا برای بهار خرید کنیم و روز بعد با «آقا جروی» به تاتر میرویم. ژولیا شب در منزل خودشان میخوابد اما من و سالی در هتل میخوابیم. من در عمرم به هتل و تاتر نرفتهام … میخواهید باور کنید یا نکنید نمایشنامهای که تماشا خواهیم کرد «هملت» است! آنقدر از این پیشامد هیجانزده شدهام که به سختی خوابم میبرد». ۷ آوریل «بابا لنگ دراز عزیز وای! نیویورک چقدر بزرگ است. گمان میکنم یک ماه طول بکشد تا من از تأثیری که این دو روز در من گذاشته حالم جا بیاید… من هرگز اینقدر چیزهای زیبا مثل آنچه در ویترین مغازههای نیویورک است ندیده ام … من وسالی و ژولیا صبح شنبه رفتیم خرید. ژولیا به مغازه ای رفت که دیدنش نفس مرا بند آورده بود. دیوارها سفید و طلائی… ژولیا روی صندلی مقابل آئینه نشست و ده، دوازده تا کلاه امتحان کرد و دو تا از قشنگترین آنها را خرید. گمان نمیکنم لذتی از این بالاتر باشد که آدم جلوی آئینه بنشیند و کلاهی انتخاب کند و بخرد بدون اینکه ابتدا بخواهد قیمت آن را در نظر بگیرد… بعد از اینکه خرید ما تمام شد آقای پندلتن را در رستوران ملاقات کردیم… بعد از ناهار به تأتر رفتیم… آقای جروی به هریک از ما یک دسته گل بنفشه و سوسن داد. چقدر مرد مهربانی است! از آنجا که من فقط اعانهدهندگان را دیده بودم هیچ وقت از مردها خوشم نمیآمد ولی عقیدهام دارد عوض میشود. یازده صفحه نوشتم نترسید الان تمام میکنم. همیشه جودی شما » ۱۰ آوریل «آقای ثروتمند عزیز چک پنجاه دلاری شما را پس فرستادم، پول ماهانه من کافیست تا هر کلاهی لازم دارم بخرم … ترجیح میدهم بیش از آنچه را که مجبورم صدقه قبول نکنم». در نامه بعدی جودی از لحن گستاخانة خود عذرخواهی کرده، ولی یادآوری میکند که تمایل ندارد بیش از نیازش مدیون بابالنگ دراز باشد چون خیال دارد در آینده این مبالغ را پس بدهد. جودی در این نامه و نامههای بعدی همزمان با تشریح جزئیات زندگی خود در دانشکده و خارج از آن در خصوص مسائل مختلف اظهارنظر میکند و با بابالنگ دراز دربارة عقاید خود درددل میکند. او آرزو دارد در آینده یتیمخانهای تأسیس کند. او در این باره مینویسد: «این فکر شیرینی است که شبها با آن به خواب میروم و نقشة آن را موبهمو در نظر مجسم میکنم، خوراک، پوشاک… و یک چیز مسلم است این که یتیمهای من باید خوشحال باشند، آنها باید از دوران کودکی خود خاطرات شاد و پرمسرتی داشته باشند». ۲ ژوئن «بابالنگ دراز عزیز نمیدانید چه اتفاق خوبی افتاده، خانواده ماک براید از من دعوت کردهاند که تابستان را نزد آنها در اردوی آدیرن داکز بسر برم. این اردوگاه متعلق به باشگاهی است که روی دریاچه کوچک زیبایی وسط جنگل قرار دارد… فکر نمی کنید خانم ماک براید خیلی محبت کرده که مرا دعوت کرده؟ معلوم میشود در تعطیلات کریسمس که با آنها بودم از من خوشش آمده…». ۵ ژوئن بابالنگ دراز از طریق نامه ای که منشی اش مینویسد با رفتن جودی نزد خانواده سالی مخالفت میکند. جودی علی رغم خواهش مصرانه و اظهار تمایل شدیدش به این مسافرت نمی تواند نظر بابالنگ دراز را تغییر دهد و به ناچار همچون سال گذشته برای سپری کردن تعطیلات به ییلاق لاکویلو میرود. درنتیجة این رنجش او تا دو ماه نامهای برای بابالنگ دراز نمی نویسد. جودی در نامة بعدی مینویسد که احساس میکند مجبور به پذیرش حکمی مستبدانه و غیرعادلانه شده و احساسات او به عنوان دختری که تشنة تجربه کردن چیزهای جدید و مختلف است نادیده انگاشته شده است. در نامههای بعدی جودی اخبار لاکویلو و اتفاقاتی را که در آنجا افتاده از جمله مرگ کشیش روستا و… را مفصل برای بابالنگ دراز نوشته است. در یکی از نامهها او مینویسد: «جودی اخیراً به قدری فیلسوف شده که دوست دارد راجع به اخبار عمومی دنیا صحبت کند نه جزئیات زندگی روزانه…» صبح جمعه «صبح بخیر! هرگز نمی توانید حدس بزنید چه کسی میخواهد به لاک ویلو بیاید. نامه ای از طرف آقای پندلتن به خانم سمپل آمده که چون ایشان بااتومبیل به «یرک شایرز» میروند و خسته هستند میل دارند چند روزی در ییلاق استراحت کنند. مدت اقامت آقای پندلتن یک، دو یا سه هفته خواهد بود… نمیدانید چه ولولهای به راه افتاده! سرتاسر خانه پاک و تمیز و پردهها شسته شده است…» شنبه «…هنوز خبری از «آقا جروی» نیست ولی اگر ببینید خانه چقدر تمیز است!… امیدوارم زودتر بیاید. آرزو دارم که یک نفر باشد با او حرف بزنم، راستش را بخواهید خانم سمپل گاهی خسته کننده میشود… بعد از دو سال در یک دانشکده پرسروصدا بسر بردن احساس میکنم احتیاج به معاشرت دارم و از دیدن یک نفر که زبان مرا بفهمد خوشحال میشوم…» ۲۵ اوت «خوب بابا ! «آقا جروی» اینجا هستند و به ما خیلی خوش میگذرد… در نظر اول او یک پندلتن واقعی است در حالی که ذرهای به آنها شباهت ندارد. او مردی است ساده و بیپیرایه و بسیار شیرین و دوست داشتنی… چه ماجراها که با آقا جروی داریم!…» جودی در این نامه و چند نامة بعدی با شور و اشتیاق خاصی به شرح مفصل اوقات لذتبخشی که در جوار آقاجروی داشته پرداخته است. ۱۰ سپتامبر «بابای عزیز. آقا جروی رفته و دل همه ما برایش تنگ شده… تا دو هفتة دیگر دانشکده باز میشود… داستانی که به مجله فرستاده بودم قبول شده، ۵۰ دلار، بفرمایید! بنده نویسنده شدم. درضمن کمک هزینة تحصیلی دوساله نصیب من شده که مخارج تحصیل و پانسیون را تأمین میکند. خیلی از این پیشامد خوشحالم چون حالا دیگر باری به دوش شما نخواهم بود و تنها پول جیبی برای من کفایت میکند…» ۲۶ سپتامبر جودی دوباره به دانشکده باز میگردد و در نامهای برای بابالنگ دراز توصیف میکند که چطور ژولیا که دو روز زودتر از او به دانشکده رسیده، به شکلی تجملی چیدمان اتاقشان را انجام داده و او خود را با این تجملات غریبه میبیند. او همچنین از مخالفت بابالنگ دراز با دریافت کمک هزینه ابراز ناراحتی کرده و با توضیح اینکه در آینده قصد دارد قروض خود را بپردازد، اعلام میکند به هیچ وجه حاضر نیست این کمک هزینه را از دست بدهد. جودی در نامة دیگری خبر میدهد که ژولیا از او دعوت کرده تعطیلات کریسمس را نزد آنها به نیویورک برود. او از روبرو شدن با خانواده پندلتن وحشت دارد و قلباً امیدوار است بابالنگ دراز با این مسافرت مخالفت کند. چه او از ماندن در دانشکده ومطالعه در اوقات فراغت بیشتر لذت میبرد تا مصاحبت با خانواده ژولیا. در نامة بعدی جودی به توصیف جشنهایی که به مناسبت آغاز سال میلادی در دانشکده برپاشده پرداخته است. برادر سالی، جیمی ماک براید وهم دانشکده ای او، از طرف جودی و سالی به یکی از این جشنها دعوت شده بودند. جودی نحوة برگزاری مراسم حتی چگونگی لباسهای خود و دوستانش را موبهمو توصیف کرده است. ۲۰ دسامبر « بابالنگ دراز عزیز از عیدی کریسمس تشکر میکنم. من از پوست روباه، گردنبند و… خوشم میآید ولی از همه بیشتر شما را دوست دارم. ولی بابا شما نباید مرا اینطور لوس کنید… وقتی شما مرا به لذائذ زندگی عادت میدهید چطور انتظار دارید که بتوانم حواسم را جمع کنم و برای زندگی آیندهام زحمت بکشم؟… حالا میتوانم حدس بزنم چه کسی بستنی روز یکشنبه و درخت عید کریسمس را به مؤسسة ژان گریر میفرستاد… به خدا حق این است که در پرتو این اعمال خیر همة عمر سعادتمند باشید. خداحافظ و عید شما مبارک. همیشه جودی شما» ۱۱ ژانویه جودی بعد از تعطیلات و بازگشت از نیویورک خانوادة پندلتن را توصیف کرده است. او در قسمتی از نامه مینویسد: «… محیط مادی خانوادة پندلتن خُرد کننده بود. من وقتی توانستم نفسی به راحتی بکشم که سوار قطار شدم که برگردم… اشخاصی را که ملاقات کردم همه خوش لباس و مؤدب بودند ولی بابا حقیقت این است که از دقیقهای که وارد شدم تا دقیقهای که حرکت کردم یک کلمه حرف حسابی نشنیدم، گمان میکنم هرگز تفکر و ابتکار به آستانة خانه آنها رسیده باشد…». جودی اضافه کرده در این ایام او یک بار آقا جروی را در منزل ژولیا ملاقات کرده و حدس میزند که او چندان میانة خوبی با اقوامش ندارد و آنها هم از او خوششان نمی آید…» جودی خصوصیات آقا جروی را توصیف کرده و تمایلات اجتماعی، سیاسی خود را به وی نزدیک میداند. در نامههای بعدی جودی خبر موفقیتش را در امتحانات اعلام کرده و در خصوص فعالیتهای ورزشی و تفریحی خود صحبت کرده است. او از نوشتن این نامهها لذت میبرد: «… واقعاً خیلی دوست دارم به شما نامه بنویسم چون از این که قوم و خویشی دارم در خود احساس اتکا به نفس و احترام میکنم… شما تنها مردی نیستید که برایش نامه مینویسم. به دو نفر دیگر هم مینویسم. امسال نامههای بلند بالا و جالبی از آقا جروی دریافت کردم… نامهها را خیلی مرتب و رسمی جواب میدهم. میبینید تفاوتی بین من و سایر دخترها نیست…». ۴ ژوئیه خبر امتحانات و جشن فارغ التحصیلی، ژولیا برای چهارمین بار تعطیلات را در اروپا میگذراند. جودی مینویسد: «بدون شک بابا خوشیها عادلانه تقسیم نشده است…» او قاطعانه اعلام میکند که قصد دارد تعطیلات را در ساحل دریا نزد خانمی به نام چارلز پاترسن بسر برد و به دخترش درس بدهد و در مقابل ماهی ۵۰ دلار دریافت کند، او قصد دارد سه هفته آخر تعطیلات را به لاک ویلو برود. جودی ازاینکه کم کم میتواند استقلال داشته باشد اظهار رضایت و تشکر کرده است. جودی نامهای ازمنشی بابا لنگ دراز دریافت میکند که خبر میدهد او قصد دارد جودی را برای تعطیلات به اروپا بفرستد. ولی جودی خود را شایسته برخورداری از چنین تجملاتی نمیداند و خیلی مودبانه این پیشنهاد وسوسهانگیز را رد میکند. او در ضمن توضیح داده که در همین ایام باخبر شده آقا جروی نیز تعطیلات را در اروپا سپری خواهد کرد، البته نه با ژولیا و خانوادهاش بلکه مستقلاً، جودی او را در جریان دعوتش به مسافرت اروپا از طرف قیم خود قرار داده و او اصرار دارد که جودی این دعوت را بپذیرد، چون در آن صورت میتوانند در پاریس اوقات خوبی باهم داشته باشند. او در ادامه نوشته: «راستش را بخواهید بابا این حرفها خیلی به دلم چسبید و کمی در تصمیمم سست شدم، شاید اگر آنقدر آمرانه صحبت نکرده بود کاملاً تسلیم شده بودم… ممکن است کسی مرا اغوا کند ولی هرگز نمی توان مرا مجبور به کاری کرد…» جودی طبق تصمیم خود عمل میکند و درنتیجه کدورتی بین او و آقا جروی پیش میآید. اگرچه آقا جروی در نامهای مینویسد اگر به موقع از اروپا بازگردد اواخر تعطیلات به لاک ویلو به دیدن جودی خواهد رفت اما جودی تصمیم میگیرد به لاک ویلو نیز نرود! و برعکس هفتههای آخر را نزد خانواده سالی به اردوی آدیرن داکز برود… نامة بابالنگ دراز که مخالفت خود را با این سفر اعلام کرده دیر به دست جودی میرسد و او در جواب مینویسد که اکنون نزد خانواده سالی و برادرش جیمی اوقات خوشی را سپری میکند… ۱۳ اکتبر جودی دانشجوی سال آخر است. او مدیر مجلة ماهانة دانشکده شده… اکنون او آرزو دارد که روزی پاریس را ببیند … کتابی که وی در ایام تابستان نوشته و برای مجله ای فرستاده رد شده و ناشر چند انتقاد اساسی از نوشته او کردهاست. جودی مجدداً کتابش را میخواند و بعد آن را از بین میبرد. او تصمیم میگیرد روحیة خود را قویتر کند… و در قسمتی از نامهاش مینویسد: «کسی نمیتواند مرا متهم به بدبینی کند، اگر روزی شوهر و دوازده بچهام در اثر زلزله در عرض یک روز زیر خاک بروند، روز بعد با قیافهای باز و متبسم به دنبال شوهر دیگری میگردم !» ۱۴ دسامبر جودی در خواب میبیند که به کتابخانه ای رفته و در آنجا کتابی میبیند به نام «شرح حال و نامههای جودی ابوت» او کتاب را میخواند و میخواند ولی وقتی به صفحه آخر میرسد قبل از اینکه از عاقبت خود باخبر شود بیدار میشود. او مینویسد چقدر خوب بود اگر انسانها از آیندة خود خبر داشتند. جودی در نامههای بعدی دربارة موضوعات پراکنده ای صحبت کرده است. او گاه موضوعی از درس زیست شناسی که به نظرش جالب بوده مطرح میکند و گاه در خصوص آزادی اراده داد سخن میدهد و اغلب دربارة کتابهایی که مطالعه میکند توضیح میدهد. او در نامهای از بابای عزیزش تقاضای کمک به خانواده فقیری را کرده… او باز هم داستان مینویسد ولی خودش از نتیجة کارش راضی نیست. ۵ مارس «آقای اعانه دهنده عزیز. فردا اولین چهارشنبه ماه است. روز خسته کننده ای برای مؤسسه ژان گریر… سلام خالصانه مرا به مؤسسه برسانید. هنگامی که به گذشتة دور و مبهم فکر میکنم احساساتم نسبت به مؤسسة ژان گریر کاملاً محبتآمیز است. قبلاً بغض و کینه مخصوصی به این مؤسسه داشتم و حس میکردم در دوران طفولیت از تمام مواهب طبیعی محروم بودهام… اما اکنون من با چشمی دورنمای زندگی را تماشا میکنم که سایر دختران که در محیط مساعد بزرگ شدهاند نمیبینند. بسیاری از دختران (مثلاً ژولیا) نمیدانند خوشحال و سعادتمندند. آنها چنان به خوشیها عادت کردهاند که احساساتشان فلج شده است. اما من هر لحظه خوشبختیام را حس میکنم…» ۴ آوریل جودی به همراه سالی در تعطیلات عید پاک به لاک ویلو رفتهاند تا در محیطی آرام و دور از هیاهوی دانشکده استراحت کنند. جودی کتاب جدیدش را دربارة مؤسسة ژان گریر و حوادث و ماجراهای آنجا مینویسد و از کار خود راضی است. ۱۷ مه جودی بابالنگ دراز را به عنوان تنها خویشاوندش به جشن فارغالتحصیلیاش دعوت میکند. ژولیا عمو جروی و سالی برادرش جیمی را دعوت کردهاند. ۱۹ ژوئن «من فارغ التحصیل شدم. جشن مطابق معمول برگزار شد. از گلهایی که فرستاده بودید متشکرم… تابستان در لاک ویلو خواهم بود… محیط اینجا برای یک نویسنده زیبا و الهام بخش است … در ماه اوت آقا جروی برای یک هفته یا بیشتر و جیمی ماک براید هروقت که شد در طول تابستان به لاک ویلو میآیند…» ۲ ژوئیه جودی با عشق و علاقه وافری از نوشتن کتابش خبر میدهد و در ضمن جزئیات وقایعی را که در لاک ویلو پیش میآید توصیف میکند، از جمله ملاقات جیمی… در حاشیة نامه مینویسد که بزودی آقا جروی برای یک هفته به لاک ویلو خواهد آمد. او توضیح میدهد که گرچه این خبر خوبی است ولی حتماً به نوشتن کتابش لطمه خواهد خورد. ۲۷ اوت «بابالنگ دراز عزیز. شما کجا هستید… شما را به خدا به یاد من باشید. من خیلی تنها هستم و دلم میخواهد یک نفر به یاد من باشد. آه بابا کاش شما را میشناختم آن وقت هرگاه یکی از ما غمگین بود یکدیگر را دلداری میدادیم. گمان نمیکنم بتوانم بیش از این در لاک ویلو بمانم. خیال دارم از اینجا بروم… من بیماری تنهایی دارم و تشنة خانواده هستم !» جودی قصد دارد برای فرار از این تنهایی زمستان آینده همراه سالی که برای کار در ادارهای به بوستون خواهد رفت، به آنجا برود. گرچه حدس میزند بابالنگدراز با این تصمیم مخالفت خواهد کرد. ۱۹ سپتامبر « بابا جونم اتفاقی افتاده که احتیاج به کمک فکری و اندرز دارم …آیا ممکن نیست شما را ببینم؟ حرف زدن از نوشتن خیلی آسانتر است… خیلی دلتنگ و غصهدارم. جودی» ۱۶ اکتبر جودی توسط نامه ای که از منشی بابالنگ دراز دریافت میکند متوجه میشود در مدت یک ماه گذشته او به شدت بیمار بوده است. او از جودی خواسته که ناراحتی خود را برایش بنویسد. جودی مفصلاً برای بابالنگدراز ـ که او را تنها نماینده و جانشین خانوادهاش میداند ـ از ویژگیهای اخلاقی آقا جروی تعریف کرده است و خاطرنشان کرده چقدر با او که ۱۴ سال از خودش بزرگتر است تفاهم اخلاقی دارند و در نهایت به صراحت مینویسد که عاشق آقاجروی است و دیوانهوار دوستش دارد، اما به پیشنهاد ازدواج او جواب رد داده است. چرا که خود را لایق او نمیداند و نمیتواند برای او توضیح دهد که بچهای سرراهی است… درهر حال بین او و آقاجروی سوءتفاهم پیش آمده و احساسات یکدیگر راجریحهدار کردهاند و آقاجروی با این فکر که جودی تمایل دارد با جیمی ماک براید ازدواج کند، او را ترک کرده است… این قضایا دو ماه پیش اتفاق افتاده و از آن زمان جودی خبری از او نداشته تا این که ناگهان نامهای از ژولیا به دستش میرسد که خبر میدهد: «عموجروی در سفری که به کانادا داشته بیمار شده و از آن زمان به مرض ذات الریه بستری است.» جودی در پایان نوشته: «میدانم همانطور که من رنج میبرم و ناراحتم وی نیز خیلی غمگین است. حالا به نظرتان من چه باید بکنم؟» بابالنگ دراز پس از دریافت نامة جودی او را به دیدار خود دعوت میکند و انتظار جودی برای دیدار وی بعد از سالها سرانجام به پایان میرسد. صبح پنجشنبه «عزیزترین بابالنگ درازها، آقا جروی، پندلتن، اسمیت» در آخرین نامه جودی به شرح لحظه به لحظه ساعات پیش از دیدار بابالنگ دراز پرداخته و در نهایت آن لحظة رویارویی را چنین توصیف کرده است: «… قبل از آن که من بتوانم حرفی بزنم مرد با تنی لرزان از جای بلند شد و بدون ادای کلمهای به من خیره شد و… آن وقت من دیدم که تو هستی ولی همچنان گیج بودم و تصور میکردم بابا عقب تو فرستاده که در آنجا با من ملاقات کنی، ولی تو خندیدی و گفتی: «جودی کوچولوی عزیزم! آیا تو حدس نزدی که من خودم بابالنگ دراز هستم؟» … وای که من چقدر کودن بودهام! من هرگز کارآگاه خوبی نخواهم شد. بابا…جروی؟ نمی دانم چگونه تو را خطاب کنم؟ …وقتی فکر میکنم در نامههایم با آن همه صراحت عشق خود را به «آقاجروی» اقرار میکردم و برای تو «بابا» بیپروا درد دلم را میگفتم از خجالت آب میشوم… تو عزیزترین باباها بودی و همه چیز به من دادی، آخرسر هم جروی عزیز با عشقی که به من دادی خوشبختیام را کامل کردی و این جبران همة این خجالتها را میکند…. جودی». ————— آلیس جین چندلر وبستر (Alice Jane Chandler Webster). جین وبستر (۱۸۷۶ـ۱۹۱۶ م) بانوی نویسندة آمریکایی وی در نیویورک در خانواده ای ادب دوست و اهل مطالعه به دنیا آمد. پدر جین یکی از ناشران معتبر نیویورک بود و داییاش «مارک تواین» نویسندة معروف و ارزشمندی در حوزة ادبیات نوجوانان بود. جین از دوران نوجوانی تحت تأثیر داستانها و نوشتههای مارک تواین قرار داشت و علاقه و استعداد زیادی برای نوشتن در خود احساس میکرد. او توجه خاصی به علایق و خواستههای همسنوسالان خود داشت و روابط و رفتارهای آنها را به دقت به خاطر میسپرد، در مورد آنها فکر میکرد و سعی داشت از این تجربیات در نوشتن داستانهایش استفاده کند. جین از تفاوت طبقاتی و وجود دو طبقة فقیر و ثروتمند در جامعه آن روز رنج میبرد و همین مسئله موجب شد تا اندیشة خلق اثری چون «بابالنگ دراز» در ذهن او جان بگیرد. داستان بابالنگ دراز یکی از مهمترین آثار جین وبستر است. این داستان، که در۱۹۱۲ م منتشر شد، نام جین وبستر را در ادبیات داستانی نوجوانان جاودانه کرد. این داستان به شیوهای بیان شده که هر فردی، در هر سن و سال، ارتباط خوبی با آن برقرار میکند. در این داستان علاوه بر وجود جنبههای سرگرم کننده، توجه به عواطف و احساسات لطیف انسانی مثل بخشش، نوع دوستی، صبر و پایداری…به چشم میخورد. به دنبال موفقیتی که این داستان کسب کرد، دو سال بعد جین داستان دیگری در ادامة بابالنگ دراز نوشت به نام «دشمن عزیز». این کتاب نیز به صورت مجموعه نامه هایی است که این بار سالی ماک براید ـ که اکنون از طرف جودی و همسرش جرویس پندلتن به عنوان سرپرست مؤسسه ژان گریر انتخاب شده ـ برای جودی نوشته است.
اين همان كتابي است كه براي تولدم از يك دوست يا همان " مدير مسئول " به وسيله پست با يك نامه كاملا دوستانه و دوست داشتني تحويل گرفتم .
اين كتاب به نوعي ادامه داستان بابا لنگ دراز است . يعني داستان بعد از اينكه "جودي آبوت" و دوستانش "سالي" و "جوليا" دانشگاه را تمام ميكنند و "جودي" با همان "بابا لنگ دراز" يا آقاي "پندلتون" ازدواج ميكند. پس از ازدواج جود ابوت با جرویس پندلتن، مادام لیپت، مدیر نوانخانه جان گریر از کار اخراج و سالی مک براید، صمیمی ترین دوست جودی ابوت برای این سمت انتخاب میشود. این کتاب نامههای سالی مک براید به جودی ابوت است که از اتفاقات و اندرحواشی نوانخانه برای او میگوید. منظور از دشمن عزیز دکتر رابین مک ری پزشک نوانخانهاست که دوشیزه مک براید برای لج و لجبازی این نام را روی او نهادهاست.

محيط فعلي كه من در آن مشغول به كار هستم و محيط قبلي كه كار ميكردم و دوستاني كه ارتباط نزديك با من دارند ، همه من را به جودي آبوت تشبيه ميكنند و من علي رغم اينكه جودي اوائل داستان شخصيت خُل و بي كلاسي داشت و موهاي قرمز و صورتي تقريبا زشت ، از اين تشبيه نه اينكه ناراحت بلكه خوشحال هم ميشدم . هر كسي ميتواند شبيه كسي باشد و من از اينكه اطرافيانم با ديدن رفتارهاي من به ياد جودي ميافتند خوشحال ميشوم .
و حالا مدير مسئول برايم نوشته: شخصيت اصلي اين داستان "سالي" بسيار شبيه به من است و ايشان با خواندن اين كتاب به ياد من افتاده است . من قبل از اينكه كتاب را شروع كنم با شناختي كه از "سالي" در بابالنگ دراز داشتم هيچ شباهتي بين خودم و او نديدم و متعجب از اينكه چه شباهتي بين ما ميتواند باشد !!! ... اما بعد از خواندن كتاب احساسات مشتركي كه به گاه خواندن با "سالي" داشتم اين باور را در من ايجاد كرد .
و شما "مدير مسئول قديم " .... خوشحالم از اينكه با خواندن اين كتاب مرا ياد ميكني . "سالي" قلبي پاك دارد . خوشحالم كه خصوصيات خوب و بدش را به من تشبيه ميكني . خوشحالم كه فكر ميكني من هم به اندازه "سالي خُله " از توانايي اداره كردن محيط به آن بزرگي و به هم ريخته برخوردارم . خوشحالم كه باورم داري ... گاهي ميان داستان و به گاه برخوردِ "سالي" با كوه مشكلات حس ميكردم نميتوانم و ديگر كشش ندارم اما همه ي احساساتش را درك ميكردم . همه ي دوست داشتنش را ...
از اول ميدانستم به دشمن عزيز دل خواهد بست . چون من نيز هميشه از آدمهايي كه قابل پيشبيني نيستند استقبال ميكنم . آدمهايي كه متفاوت تر از بقيه هستند .
وجه اشتراك من و سالي در مورد مردها و ازدواج بسيار شباهت دارد . در جاهايي كه به وضوح در مورد ازدواج نظر ميدهد ... آنجا كه مينويسد :
" من ديگر يك جوانك الكي خوش نيستم كه زندگي را به بازي بگيرد ،بلكه حالا آن را از اول تاآخر خوب ميشناسم و اين بدان معناست كه ديگر نميتوانم هميشه بخندم . من نه بردبارم ، نه افتاده ، و نه به هيچ وجه رنجي طولاني را تحمل ميكنم و اگر انگيزه اي پيش بيايد ، از واكنشي كه ميتوانم داشته باشم كمي ميترسم . من بايد به كاري دل بدهم تا آن را به ثمر برسانم و خدا جونم ! من خيلي ميخواهم كه ازدواج پر ثمري داشته باشم ! خدا جونم !خداي مهربانم ! من از يك تغيير و تحول شديد بيزارم ،و ازدواج يك دگرگوني بنيادي است كه عمري وبال گردن است . من به ازدواج به چشم يك تعهد الزامي بشري مينگرم . يك نهاد خوب معقول و معمولي كه آزادي هاي فردي را بشدت محدود ميكند . و در هر حال بعد از اينكه پيوند زناشويي را براي ابد بستي ، حس ماجراجويي از زندگي ات پر مي كشد و ديگر در هيچ گوشه و كناري ، هيچ ماجراي خيال انگيزي منتظر نيست تا ترا ذوق زده كند. ننگ آور اين جاست كه بنظر ميرسد يك مرد نميتواند براي من كافي باشد . من احساسات متنوع را دوست دارم ،كه آنهم فقط از انسانهاي مختلف به دست مي آيد . متاسفم كه جواني ام بيش از حد به سبكسري گذشته ، طوري كه ديگر برايم آسان نيست يكجا بند بشوم . "
وقتي از سالي ميخوانم كه راحت ميگويد :" زبان من كوچكترين ارتباطي با مغزم ندارد و خود به خود مي چرخد ! " درك ميكنم كه من نيز گاهي كنترل زبانم را ندارم و با تمام تلاشي كه گاه براي اين كار انجام ميدهم موفق به كنترلش نميشوم . و اين مرا به خنده وا ميدارد .
او راحت ميگويد :" تا حالا هيچ كسي شِكر آميزتر از من چشم به راه ترشيدگي ننشسته است . "
و من فكر ميكنم چقدر اين جمله برايم آشناست .
بسيار سپاسگزارم از كتابي كه برايم ارسال كرده اي . بسيار مشعوف خواهم شد اگر چنين تحولي در زندگي داشته باشم . خوب ميدانم كه ميتوانم براي اداره كردن يتيمخانه ايي با آن همه كاستي روي ثروت و سرمايه تو حساب كنم . اما به گمانم من سنگدل تر از تو باشم ، چون با خواندن اين كتاب من گريه نكردم ...
پي نوشت :
ديالوگ هاي مورد علاقه من در كتاب :
●اگر بخشيدن به مفهوم اينست كه قول بدهي هرگز دوباره از چيزي كه ناراحتت كرده است حرف نزني ،بدون شك ميتوانم اين كار رابكنم . ولي راندن خاطره اي ناخوشايند به درون خودت ،هميشه عاقلانه ترين كار نيست .آن خاطره در وجود تو رشد ميكند و بزرگ ميشود و مثل سم به تمام بدنت مي رود .
●آيا وحشتناك نيست كه دو موجود بشري هر دو برخوردار از توانايي كافي براي سخن گويي ،نميتوانند هيچ يك از حالات روحي شان را براي ديگري توجيه كنند ؟
● اگر در زندگي مان ، يك ابر كوچك و سست از سوء تفاهم بر روابطمان سايه افكند ، آنرا در دل خود قفل نكنيم ، بلكه بر زبان بياوريم .
● نامزد داشتن ، معمولا احساسات شيريني را در ذهن بيدار مي كند . ولي خدا جونم ! هيچ چيز قابل مقايسه با احساس شيرين و رهايي بخش و لذت آفرين نامزد نداشتن نيست !
● زمين و زمونه خوبه ،چيزي كه هست اينه كه آدماش خرابش ميكنند .
● بايد سعي كرد قوه تخيل را آن قدر توسعه داد كه به همه چيز از ديدگاه طرف مقابل نگاه كرد ، حتي اگر طرف مقابل فقط يك موش باشد .
●آن خدايي را كه نقشه كشيده آدمهاي بدبخت و نادان و بي مصرف بسازد ، به خدايي قبول ندارم .
●آيا مردها خنده آور نيستند ؟ وقتي ميخواهند براي تعريف از تو آخرين زورشان را بزنند ،با ناشيگري به تو ميگويند كه يك مغز مردانه داري!
●هر چه بيشتر روي مردها مطالعه ميكنم ،بيشتر مي فهمم كه آنها فقط پسر بچه هاي گنده اي هستند كه ديگر نميشود در كوني شان زد !
●وقتي به مكاني عادت ميكني صرفا انديشه اينكه ديگر در آن مكان نيستي ،به تو احساس بي ثباتي شديدي ميدهد . به همين علت است كه ازدواج هاي آزمايشي هرگز به نتيجه نميرسد . در يك ازدواج قانوني تو مجبوري حس كني راه برگشت نداري و تا ابد بايد با طرف سر كني ، از اين رو در عمل تمام عقلت را به كار ميندازي تا ازدواجت سعادت آميز شود .
●مديران مثل سيم هاي ويولون هستند ، نبايس خيلي محكم كوكشون كرد،دلشونو به دست بيار و كار خودتو بكن . !
●به نظرت مسخره نمي آيد كه بهترين مردان،اغلب بدترين زنان را به همسري انتخاب ميكنند ،و بهترين زنان ،همسر بدترين شوهران مي شوند ؟
●بايد باور كنيم دنيا پر از نور آفتاب است و مقداري از آن براي ماست .
●يك مرد كوچكترين فكري درباره استراق سمع كننده هاي احتمالي به ذهن راه نميدهد . هميشه زن است كه به حرف مردم فكر ميكند .
●اصل كار اين است كه خوشگل باشي ،بقيه چيزها در زندگي تابع آن است .
دشمن عزیز
قصه یک عشق لطیف است. عشقی که گمشده ی قلب های سرگشته است. عشقی که در بدگمانی و ناسازگاری ریشه می گیرد، با اندوه و رنج رشد می کند و با امید رهائی بارور می شود.
"جین وبستر" در متن این قصه دلنشین عاشقانه به مسائل کودکان یتیم و بی پناه می پردازد. احساسات و عواطف و سرگشتگی های این اطفال معصوم را آشکار می سازد و نحوه ی برخورد بزرگتر ها و مسئولان و تصمیم گیرندگان را با این مسائل می سنجد.
مسائلی که "جین وبستر" در این کتاب مطرح می کند، ممکن است مسائل همه جوامع باشد. مشکلاتی که لازم است هر نسلی به تفکر درباره آن ها بپردازد. شاید روزی با راه حل های بنیانی ریشه آن ها خشکانده شود، اما تا آن روز که به نظر می رسد بسی دور باشد، نباید در مقابلشان دست روی دست گذاشت و بی هیچ تلاشی انتظار عبث "ریشه" کن شدن مسائل را کشید : حتی اگر بتوان باید "شاخه" ها را هرس کرد.
"برای کودکان چه باید کرد تا خوشحال باشند و آینده تابناکی را پی بریزند؟"
این سوال سهل و ممتنع هر لحظه در مقابل دیدگان "سالی مک براید" نقش آفرین اصلی "دشمن عزیز" خود نمائی می کند.
"سالی" یک دختر جوان امروزی و بی دغدغه خاطر است که به خاطر دوستی با "جودی" و "جرویس پندلتون" زن و شوهر نیکوکار و ثروتمند حاضر شده اداره یتیم خانه ای را که تحت سرپرستی آنهاست، موقتا بر عهده بگیرد.
"جودی" دوست دوره دانشکده "سالی" کودکی خود را در همان یتیم خانه گذرانده است. او تا هفده سالگی که به خرج یک اعانه دهنده خیر اندیش راه به دانشکده گشود، ماوائی جز آن یتیم خانه ملال انگیز و هولناک برای خود نمی شناخت. او پس از ازدواجش با "جرویس پندلتون" -همان مرد نیکوکاری که خرج تحصیلش را داد- تمام امکانات خود را در اختیار و خدمت یتیمان می گذارد. "جودی" آرزو دارد محرومیت های دوره بچگی خود را در زندگی این اطفال بی پناه جبران کند. در وجود آن ها کودکی غم انگیز خود را می بیند و نمی خواهد خاطرات شوم گذشته اش در ذهن های بی آلایش این بی گناهان نیز حک شود.
"جودی" با این نیت والا دست "سالی" را برای تمام مخارج لازم باز می گذارد. اما "سالی" در تمام لحظات "زندگی یتیم خانه ای" با این سوال مکرر رو در روست که :
از کجا باید شروع کرد؟ و اصلا چه باید کرد؟
کدام نیاز کودک حیاتی تر است؟
آیا مقداری ناز و نوازش، تعدادی اسباب بازی، مدتی گردش در چمنزار های دلگشا، در کنار خورد و خواب معمولی برای رشد کامل توام با سلامتی یک کودک کافیست؟
آیا دوست داشتن و مهر ورزیدن، ایثار و گذشت، امنیت روحی و آسایش فکر، سلامای جسمی و دور ماندن از عواقب امراض ارثی و خنده و نشاط و شادابی... درزندگی یک طفل مسئله و مسئله ساز نیستند؟
نویسنده با ظرافت راه حل های سنجیده ای را نیز مطرح می سازد که در مقابل بسیاری از مسائل دشوار زندگی کودک می توانند پاسخ هایی مفید و جامع و کامل باشند.
داستان "دشمن عزیز" برای آن هایی که دلشان با عشق به کودکان می تپد نوشته شده. برای کسانی که چگونه بودن و زیستن را مهم می انگارند. آنها که در زندگی خود جایی را به شادی و نشاط اختصاص داده اند، همه آنهایی که زندگی را دوست دارند.
"دشمن عزیز" سفری است به دنیای ناشناخته یتیمان، این عزیزان بی عزت، بیگناهانی که به گناه پدر و مادر نداشتن در زندان یتیم خانه روحشان به بند کشیده شده است.
در این سفر پرکشش نویسنده قدم به قدم پرده های ابهام و تیرگی را کنار می زند و از پشت صورتک های بی هویت، چهره هایی را در برابر خواننده قرار می دهد که سخت مجذوبش می کنند و قلبش را می فشارند.
به طوری که در پایان خواننده ای اندیشمند تر، حساس تر و دارای احساس مسئولیتی بیشتر نسبت به همنوعان خود کتاب را می بندد .
عزیز ترین بابالنگ دراز دنیا

5 مارس «آقای اعانه دهنده عزیز. فردا اولین چهارشنبه ماه است. روز خسته کننده ای برای موسسه ژان گریر... سلام خالصانه مرا به موسسه برسانید. هنگامی که به گذشته دور و مبهم فکر می کنم احساساتم نسبت به موسسه ژان گریر کاملاً محبت آمیز است. قبلاً بغض و کینه مخصوصی به این موسسه داشتم و حس می کردم در دوران طفولیت از تمام مواهب طبیعی محروم بوده ام ... اما اکنون من با چشمی دورنمای زندگی را تماشا می کنم که سایر دختران که در محیط مساعد بزرگ شده اند نمی بینند. بسیاری از دختران (مثلاً ژولیا) نمی دانند خوشحال و سعادتمندند. آنها چنان به خوشی ها عادت کرده اند که احساساتشان فلج شده است. اما من هر لحظه خوشبختی ام را حس می کنم...» 4 آوریل جودی به همراه سالی در تعطیلات عید پاک به لاک ویلو رفته اند تا در محیطی آرام و دور از هیاهوی دانشکده استراحت کنند. جودی کتاب جدیدش را درباره موسسه ژان گریر و حوادث و ماجراهای آنجا می نویسد و از کار خود راضی است.

17 مه جودی بابالنگ دراز را به عنوان تنها خویشاوندش به جشن فارغ التحصیلی اش دعوت می کند. ژولیا عموجروی و سالی برادرش جیمی را دعوت کرده اند. 19 ژوئن «من فارغ التحصیل شدم. جشن مطابق معمول برگزار شد. از گل هایی که فرستاده بودید متشکرم ... تابستان در لاک ویلو خواهم بود... محیط اینجا برای یک نویسنده زیبا و الهام بخش است... در ماه اوت آقا جروی برای یک هفته یا بیشتر و جیمی ماک براید هر وقت که شد در طول تابستان به لاک ویلو می آیند...» 2 ژوئیه جودی با عشق و علاقه وافری از نوشتن کتابش خبر می دهد و در ضمن جزئیات وقایعی را که در لاک ویلو پیش می آید توصیف می کند، از جمله ملاقات جیمی ... در حاشیه نامه می نویسد که بزودی آقاجروی برای یک هفته به لاک ویلو خواهد آمد. او توضیح می دهد که گرچه این خبر خوبی است ولی حتماً به نوشتن کتابش لطمه خواهد خورد. 27 اوت «بابالنگ دراز عزیز. شما کجا هستید... شما را به خدا به یاد من باشید. من خیلی تنها هستم و دلم می خواهد یک نفر به یاد من باشد. آه بابا کاش شما را می شناختم آن وقت هرگاه یکی از ما غمگین بود یکدیگر را دلداری می دادیم. گمان نمی کنم بتوانم بیش از این در لاک ویلو بمانم. خیال دارم از اینجا بروم ... من بیماری تنهایی دارم و تشنه خانواده هستم!» جودی قصد دارد برای فرار از این تنهایی زمستان آینده همراه سالی که برای کار در اداره ای به بوستون خواهد رفت، به آنجا برود. گرچه حدس می زند بابالنگ دراز با این تصمیم مخالفت خواهد کرد.

19 سپتامبر «بابا جونم اتفاقی افتاده که احتیاج به کمک فکری و اندرز دارم ... آیا ممکن نیست شما را ببینم؟ حرف زدن از نوشتن خیلی آسانتر است... خیلی دلتنگ و غصه دارم. جودی»

16 اکتبر جودی توسط نامه ای که از منشی بابالنگ دراز دریافت می کند متوجه می شود در مدت یک ماه گذشته او به شدت بیمار بوده است. او از جودی خواسته که ناراحتی خود را برایش بنویسد. جودی مفصلاً برای بابالنگ دراز- که او را تنها نماینده و جانشین خانواده اش می داند- از ویژگی های اخلاقی آقاجروی تعریف کرده است و خاطرنشان کرده چقدر با او که 14 سال از خودش بزرگ تر است تفاهم اخلاقی دارند اما به پیشنهاد ازدواج او جواب رد داده است. چرا که خود را لایق او نمی داند و نمی تواند برای او توضیح دهد که بچه ای سرراهی است... تا این که ناگهان نامه ای از ژولیا به دستش می رسد که خبر می دهد:«عموجروی در سفری که به کانادا داشته بیمار شده و از آن زمان به مرض ذات الریه بستری است.» بابالنگ دراز پس از دریافت نامه جودی او را به دیدار خود دعوت می کند و انتظار جودی برای دیدار وی بعد از سال ها سرانجام به پایان می رسد.

«عزیزترین بابالنگ دراز دنیاا، آقاجروی، پندلتن،اسمیت» در آخرین نامه جودی به شرح لحظه به لحظه ساعات پیش از دیدار بابالنگ دراز پرداخته و در نهایت آن لحظه رویارویی را چنین توصیف کرده است:«... قبل از آن که من بتوانم حرفی بزنم مرد با تنی لرزان از جای بلند شد و بدون ادای کلمه ای به من خیره شد و ... آن وقت من دیدم که تو هستیمن هرگز کارآگاه خوبی نخواهم شد.

بابا...جروی؟ نمی دانم چگونه تو را خطاب کنم؟ ... تو عزیزترین باباها بودی و همه چیز به من دادی، آخر سر هم خوشبختی ام را کامل کردی و این جبران همه این خجالت ها را می کند... جودی
این کتاب از جمله کتابهایی بود که هم نویسنده اش هم سبک نوشتاریش هم شخصیت پردازی اش را تحسین و خواندنش را شدیدا پیشنهاد میکنم ...
گیل دختر نوشت : شروع کردم واسه ارشد آزاد بخوانم ... از فردا به طور رسمی شروع میشود ایشالا ... البته اگر این مطالعه خارج از درس بگذارد ... رفتم کتابخانه و « جین ایر» و « استخوان های دوست داشتنی » را گرفتم ... امروزم رفتم کتاب فروشی مورد علاقه م و « بار دیگر شهری که دوست میداشتم » و « یک عاشقانه آرام » را خریدم که هردوتایشان نوشته « نادر ابراهیمی »ست . این هفته هم « قلاده های طلا » و « انتهای خیابان هشتم » را دیدم ... درکل تعطیلات خوبی بود ...
این کتاب از جمله کتابهایی بود که هم نویسنده اش هم سبک نوشتاریش هم شخصیت پردازی اش را تحسین و خواندنش را شدیدا پیشنهاد میکنم ...
گیل دختر نوشت : شروع کردم واسه ارشد آزاد بخوانم ... از فردا به طور رسمی شروع میشود ایشالا ... البته اگر این مطالعه خارج از درس بگذارد ... رفتم کتابخانه و « جین ایر» و « استخوان های دوست داشتنی » را گرفتم ... امروزم رفتم کتاب فروشی مورد علاقه م و « بار دیگر شهری که دوست میداشتم » و « یک عاشقانه آرام » را خریدم که هردوتایشان نوشته « نادر ابراهیمی »ست . این هفته هم « قلاده های طلا » و « انتهای خیابان هشتم » را دیدم ... درکل تعطیلات خوبی بود ...
نامه ات رسید و من با حیرت تمام آن را دو بار خواندم . درست فهمیده ام که جرویس برای هدیه ی کریسمس , بودجه ای در اختیارت گذاشته تا نوانخانه ی جان گریر را به یک موسسه ی نمونه تبدیل کنی ؟ و تو مرا برای خرج کردن این پول انتخاب کرده ای ؟ درست فهمیدم من ؟ سالی مک براید مدیر یک نوانخانه ؟!
طفلک ها مغزتان عیب کرده یا به تریاکی , چیزی اعتیاد پیدا کرده اید , نکند این تراوش های فکری دو مغز تب دار است ؟ من همان قدر برای اداره کردن صد کودک مناسبم که بگویید بیا مدیر یک باغ وحش شو !
تازه هدیه هم که می دهید و یک دکتر اسکاتلندی جالب را تعارف می کنید ؟ جودی عزیز و همین طور جرویس جان من می توانم فکر شما را بخوانم . دقیقا می دانم که در گردهمایی خانواده ی پندلتون و کنار آتش بخاری دیواری چه بحثی داشته اید . حتما موضوع صحبت ها این بوده :
(( واقعا جای تاسف نیست که سالی از هنگامی که از کالج رفته , چندان پیشرفتی نکرده است ؟ بهتر است به جای وقت تلف کردن و معاشرت در اجتماعات کوچک وورسستر کاری مفیدتر انجام دهد . ]این حرف جرویس بوده [ : (( سالی )) دارد کم کم به آن هالوک جوان و خل و چل که خیلی هم خوش تیپ و جذاب است دل می بندد . من که اصلا از سیاستمدارها خوشم نمی آید . ما باید با کاری جذاب و معنوی سر سالی را گرم کنیم تا این خطر از سرش بگذرد . آها ... فهمیدم . ما او را مدیر نوانخانه ی جان گریر می کنیم . ))
اوه , می توانم صدایش را به روشنی بشنوم , طوری که انگار خودم در آنجا بوده ام . در آخرین دیدارم و در کانون گرم خانوادگی شما , من و جرویس مبحثی جدی درباره ی سه موضوع : (1) ازدواج , (2) هدف های پوچ سیاستمداران , (3) زندگی سبکسرانه و بیهوده ی زنان طبقات بالای جامعه , داشتیم . لطفا به شوهر خردمندت بگو که من حرف هایش را از ته دل قبول دارم و از وقتی که به وورسستر برگشته ام یک بعد از ظهر از هر هفته را با ساکنان نوانخانه ی (( زنان میخواره )) صرف خواندن شعر کرده ام . زندگی من آن قدرها که شما فکر کرده اید , پوچ و بی هدف نیست .
ضمنا باید به شما اطمینان بدهم که خطر این سیاستمدار خیلی هم نزدیک نیست . به هر حال او سیاستمداری دوست داشتنی است هرچند که نقطه نظرهایش درباره تعرفه گمرکی مالیات واحد و اصول تشکیلات اتحادیه های تجارتی با آقای جرویس خیلی هم یکی نیست . شما می خواهید من زندگیم را وقف جامعه ام کنم . خب این خیلی عالی است ولی باید منافع نوانخانه را هم در نظر بگیرید . ببینم , شما هیچ علاقه ای به آن بچه های کوچک یتیم زبان بسته و بیچاره ندارید ؟ ولی من دارم و اگر چنین است من در نهایت صراحت پیشنهاد شما را رد می کنم .
البته با کمال میل دعوت شما را برای دیدار در نیویورک می پذیرم , ولی باید بگویم که از برنامه های تفریحی که برایم تدارک دیده اید , چندان خوشم نمی آید . خواهش می کنم برنامه ی دیدار از نوانخانه ی نیویورک و بیمارستان (( فاندالینک )) را حذف کنید و به جای آن چند برنامه ی تئاتر و اپرا و شام بگذارید . من دو دست لباس شب جدید و یک نیم تنه طلایی و آبی با یقه خز سفید دارم. دلم می خواهد خیلی زود لباس ها را توی چمدان بگذارم . پس اگر دلتان می خواهد مرا نه به خاطر خودم , بلکه به عنوان جانشین خانم لیپت ببینید , سریعا تلگراف بزنید .
سالی مک براید
حاشیه 1 . دعوتتان خیلی به جا بود چون سیاستمداری جذاب که اسمش گوردون هالوک است هفته ی آینده به نیویورک خواهد آمد . بی گمان پس از آنکه او را بشناسید , از او خوشتان خواهد آمد .
حاشیه 2 . این عکس مربوط به برنامه ی یک روز عصر من است . درست همان طوری است که جودی می خواهد .
دوباره می پرسم آیا شما دوتا دیوانه شده اید ؟


جودی جان :
من دیشب ساعت یازده در میان برف و کولاک همراه جین و سنگاپور به اینجا رسیدم . مثل اینکه اینجا رسم نیست که مدیر یک نوانخانه با خودش خدمتکار شخصی و سگ پا کوتاه چینی بیاورد . نگهبان شب و سرخدمتکار که تا دیروقت برای رسیدن من بیدار مانده بودند , حسابی دستپاچه شدند . آنها تا به حال حیوانی مثل سینگ ندیده بودند و با خود فکر می کردند لابد من دارم گرگی را داخل گله ی گوسفندان می کنم . من آنها را قانع کردم که او یک سگ است و نگهبان شب بعد از معاینه ی کامل زبان سینگ جسارت شوخیپیدا کرد . می خواست بداند من به این سگ کلوچه ی زغال اخته می دهم یا نه .
پیدا کردن جای خواب برای همراهانم کار دشواری بود . سگ بیچاره را کشان کشان و زوزه کشان به انبار هیزم عجیبی بردند و به اون یک تکه کرباس دادند .
حال و روز جین هم بهتر از او نبود . نوانخانه به جز یک تختخواب یک متر و نیمی آن هم در اطاق درمانگاه هیچ تخت اضافه ای نداشت و شما خوب می دانید که قد جین یک متر و هشتاد سانت است .
به هر جان کندنی بود جین را در آن , جا دادیم و او شب را مچاله شده و شبیه یک چاقوی تا شو به صبح رساند , جین امروز لنگان لنگان مثل یک s درب و داغان راه می رود و آشکارا برای آخرین جفت پرانی خانم بوالهوسش تاسف می خورد و خدا خدا می کند که من زودتر , عقلم سر جایش بیاید و دوباره کنار آتش گرم بخاری خانگی در وورسستر برگردیم . می دانم که او باعث می شود من شانسم را برای آبروداری در مقابل کارکنان از دست بدهم . آوردن او به اینجا واقعا یک بی عقلی تمام و کمال بود , ولی شما که خانواده ام را می شناسید . من اعتراض های آنها را یکی یکی خنثی کردم ولی تصمیم آخرشان که پای آن ایستادند , این بود که جین با من بیاید . چاره ای نبود باید او را با خودم می آوردم تا ببیند غذای مناسب می خورم و شبها زود به بستر می روم , تا بتوانم موقتا به اینجا بیایم ; ولی اگر او را با خود نمی آوردم ; اوه خدای مهربان هرگز مطمئن نبودم که دوباره پایم به استون گیت می رسد یا نه ! حالا ما اینجا هستیم و گمان می کنم متاسفانه از هیچ کداممان در اینجا استقبال چندانی نشد .
امروز صبح سر ساعت شش با صدای ناقوس از خواب بیدار شدم . تا مدتی سر جایم دراز کشیده بودم و به هیاهویی که بیست و پنج دختر در دستشویی بالای سرم راه انداخته بودند , گوش دادم . مثل اینکه آنها حمام نمی کنند – فقط دست و رویشان را می شویند – اما چنان شلپ و شلوپی راه می اندازند که انگار بیست و پنج توله سگ در استخر , آب بازی می کنند . بعد بلند شدم و لباس پوشیدم و کمی در اطراف به جستجو پرداختم . شما واقعا کار عاقلانه ای کردید که نگذاشتید من قبل از قبول مسئولیت این محل را ببینم .
با خودم فکر کردم بهترین فرصت برای معرفی شدن من به بچه ها موقعی است که آنها مشغول صرف صبحانه اند ; به همین منظور نگاهی به اتاق نهار خوری انداختم . افتضاح در افتضاح . دیوارهای خرمایی رنگ لخت و میزهایی با رومیزی چوب و بشقاب ها و لیوانهای حلبی و نیمکت های چوبی . برای تزئین اتاق , این عبارت روی دیوار به چشم می خورد : (( خدا رزاق است . ))
متولی ای که این اثر آخری را از خود به جا گذاشته بود باید آدم شوخ طبع و بی رحمی بوده باشد .
راستی جودی جان هرگز فکر نمی کردم در دنیا جایی به این زشتی هم پیدا شود. وقتی که من آن بچه های زرد لاجان را با روپوش های آبی دیدم , ملال ناشی از این شغل جدید , ان قدر مرا تکان داد , که نزدیک بود از حال بروم . به نظر می رسد نشاندن لبخند به چهره ی صد بچه , کار مشکلی باشد , در حالی که آنها فقط به مهر مادر نیاز دارند .
علت اینکه پایم به این قضیه کشیده شد آن بود که شماها خیلی مصمم بودید و بعد هم راستش را بخواهی به خاطر خنده ی ناهنجاری بود که گوردون هالوک در برابر این حرف که من می توانم یک نوانخانه را اداره کنم , از خود سر داد . گذشته از اینها تو مرا جادو کردی . به هر حال بعد از مطالعه ی موضوع و دیدن آن هفده نوانخانه , احساسم برای یتیمان برانگیخته شد و خواستم خودم این کار را تجربه کنم . اما حالا از یافتن خودم در این محل کاملا مبهوتم . چه وظیفه ی شگفت انگیزی ! سلامتی , خوشبختی و آینده ی صد موجود زنده به من بستگی دارد . بهتر است از سیصد , چهارصد بچه و هزار نوه شان چیزی نگویم . این موضوع , رشد تصاعدی دارد . چه وحشتناک است. فکر می کنید من کی هستم که بخواهم این مسئولیت را بپذیرم؟ بله ! دنبال سرپرست دیگری بگردید!
جین همین الان گفت که شام حاضر است.چون یکی – دو بار مزه ی غذاهای این موسسه را چشیده ام , اصلا دوست ندارم لب به غذا بزنم.
بعدا:
غذای کارکنان خوراک کوفته ریزه و اسفناج بود . برای دسر هم یخ در بهشت داشتیم.درباره ی غذای بچه ها حتی نمی خواهم اصلا فکر کنم .
می خواهم درباره ی اولین سخنرانی رسمی که امروز سر میز صبحانه ایراد کردم , حرف بزنم . از تغییرات شگفت انگیز و جدیدی که قرار است در نوانخانه جان گریر انجام شود صحبت کردم . این تغییرات از طریق آقای جرویس پندلتون سخاوتمند , رئیس هیئت امنای ما و خانم پندلتون , عمه جودی عزیز برای همه ی دختر ها و پسرهای کوچک اینجا صورت خواهد گرفت. لطفا اعتراض نکن که چرا من خانواده ی پندلتون را این قدر بالا بردم .خب حتما سیاستی داشته ام . در حالی که کلیه ی کارکنان موسسه حضور داشتند,فکر کردم بهتر است بدانند که تمام دستورهای تازه از بالا صادر شده و نه از مغز هیجان زده ی من !
بچه ها دست از خوردن کشیدند و به من خیره شدند .اختمالا رنگ عجیب موها و شکل دماغ سر بالایم از خصوصیات تازه ی یک سرپرست بوده اند . ضمنا می توانستم از قیافه ی همکارانم بخوانم که انگار فکر می کنند من برای رئیس شدن خیلی جوان و بی تجربه هستم . من هنوز پزشک اسکاتلندی شگفت انگیز آقای جرویس را ندیده ام . حتما باید مرد خیلی جالبی باشد تا بتواند جبران بقیه , به خصوص آموزگار کودکستان را بکند . ببین چه زود من و دوشیزه اسنیث سر هوای تازه حرفمان شد ولی هر طور شده من می خواهم از شر این بوی وحشتناک در موسسه خلاص شوم ولو اینکه یک یک بچه ها از سرما یخ بزنند و به مجسمه ی یخی تبدیل شوند .
امروز بعد از ظهر در هوای آفتابی لطیف برفی دستور دادم که در سیاهچال اتاق بازی بسته شود و بچه ها به هوای تازه بروند . در همان حال صدای پسربچه ی کوچولوی شیطانی را شنیدم که داشت با زور پالتویی را که دو سال پیش برایش کوچک شده بود , می پوشید .شنیدم که غر می زد و می گفت : (( تو رو خدا ببین ! داره ما رو بیرون می کنه . ))
آنها فقط در حیاط ایستادند و در حالی که توی پالتوهایشان کز کرده بودند , بی صدا در انتظار دستور بازگشت به ساختمان بودند . نه دویدنی در کار بود نه جیغ کشیدنی.نه آدم برفی ساختن و گلوله برفی پرت کردن.هیچ ! می بینی! این بچه ها حتی نمی دانند چطور بازی کنند.
باز هم بعد :
حالا دیگر کار لذت بخش خرج کردن پولهای شما را شروع کرده ام . امروز عصر یازده عدد کیف آب گرم ( یعنی همه ی موجودی داروخانه دهکده ) و چند پتوی پشمی و لحاف خریدم. پنجره ههای اتاق بچه ها را چهارتاق باز کرده ام . این طفلک های کوچولو حالا دیگر می توانند تنفس شبانه را با تمام وجود احساس کنند و از آن لذت ببرند . خیلی چیزها هست که می خواهم برایت بنویسم ولی ساعت ده و نیم است و جین می گوید که باید همین الان به رختخواب بروم .
حاشیه : پیش از خوابیدن پاورچین پاورچین توی راهرو رفتم تا مطمئن شوم همه چیز رو به راه است . حدس می زنی چه دیدم ؟ بله ! دوشیزه ایسنث داشت تمام پنجره های خوابگاه کودکان را می بست . به محض اینکه بتوانم جایی مناسب در خانه سالمندان برایش پیدا کنم , خودم را از شر او خلاص می کنم .
جین قلم را از انگشتانم بیرون می آورد .
آليس جين چندلر وبستر (Alice Jane Chandler Webster).
جين از تفاوت طبقاتي و وجود دو طبقة فقير و ثروتمند در جامعه آن روز رنج ميبرد و همين مسئله موجب شد تا انديشة خلق اثري چون «بابالنگ دراز» در ذهن او جان بگيرد. داستان بابالنگ دراز يكي از مهمترين آثار جين وبستر است. اين داستان، كه در1912 م منتشر شد، نام جين وبستر را در ادبيات داستاني نوجوانان جاودانه كرد. اين داستان به شيوهاي بيان شده كه هر فردي، در هر سن و سال، ارتباط خوبي با آن برقرار ميكند. در اين داستان علاوه بر وجود جنبههاي سرگرم كننده، توجه به عواطف و احساسات لطيف انساني مثل بخشش، نوع دوستي، صبر و پايداري...به چشم ميخورد.
به دنبال موفقيتي كه اين داستان كسب كرد، دو سال بعد جين داستان ديگري در ادامة بابالنگ دراز نوشت به نام «دشمن عزيز». اين كتاب نيز به صورت مجموعه نامه هايي است كه اين بار سالي ماك برايد ـ كه اكنون از طرف جودي و همسرش جرويس پندلتن به عنوان سرپرست مؤسسه ژان گرير انتخاب شده ـ براي جودي نوشته است.
خلاصه رمان بابا لنگ دراز
اتاقها و اثاثيه بايستي تميز باشد. نود و هفت بچه يتيم كوچولو را كه در هم ميلوليدند بايد تميز كرد و لباسهاي مناسب پوشاند و هر چند دقيقه به هر يك از آنها يادآوري كرد كه هرگاه يكي از امنا سؤالي كرد بگويند «بله آقا» يا «نخير آقا». از آنجا كه جروشاي بينوا از همه اطفال بزرگتر بود تمام بارها به دوش وي ميافتاد.
اين چهارشنبه هم بالاخره به پايان رسيد و جروشا كه تمام بعد از ظهر در آبدارخانه براي مهمانهاي يتيمخانه ساندويچ درست كرده بود يازده طفل 4 ـ 7 ساله را كه تحت نظر وي بودند براي صرف شام روانة سالن غذاخوري كرد وسپس خود از پشت پنجره به تماشاي چمنهاي يخزده مقابل عمارت نشست .
آقايان امنا، اعانهدهندگان و خانمها تمام مؤسسه را بازديد كرده بودند و پس از قرائت گزارش ماهيانه و صرف عصرانه با عجله به منازل آرام وگرم خود ميرفتند تا اطفالي را كه پرورش و تربيت آنها را به عهده گرفته بودند براي يك ماه به فراموشي بسپارند.
جروشا قوة تخيل قوي داشت, او در عالم رويا تصور كرد که با لباسهاي فاخر داخل يكي از آن اتومبيلها نشسته و تا آستانه خانهاي باشكوه پيش رفت اما چون تاكنون داخل خانهاي را نديده بود در همان آستانه متوقف شد. جورشا غرق اين افكار بود كه يكي از بچهها پيغام آورد، مادام ليپت ـ رئيس پرورشگاه ـ او را به دفتر خواسته است. جروشا با نگراني به سمت دفتر مادام ليپت رفت به پله آخر كه رسيد آخرين نفر از مهمانها از جلوي در سالن عبور كرد و به بيرون رفت، تنها چيزي كه توجه جروشا را جلب كرد قد بلند او بود، مرد پشتش به طرف جروشا بود، وقتي اتومبيلي براي سوار كردن او جلو آمد روشني چراغها به هيكل او افتاد و سايههاي درازي از پاهاي وي به ديوار منعكس شد و جروشا را با همة نگرانياش به خنده انداخت...
مادام ليپت براي جروشا توضيح داد كه آن آقا يكي از ثروتمندترين و با نفوذترين اعضاي مديران يتيمخانه است كه قبلاً دو نفر از پسران پرورشگاه را به دانشكده فرستاده ومخارج تحصيل آنها را پرداخته است ولي اين آقا تاكنون به دخترها نظر لطفي نداشته است. مادام ليپت ادامه داد: «امروز در كميته، موضوع آيندة تو مطرح شد، با توجه به اينكه ما معمولا اطفال بالاي شانزده سال را در اينجا نگه ميداريم و تو استثناً دو سال هم بيشتر از ديگران ماندهاي، حالا كه دورة دبيرستانت تمام شده، ديگر پرورشگاه نميتواند تأمين کنندة مخارج تو باشد (مادام ليپت فراموش كرد يا نخواست به روي خود بياورد كه در اين دو سال جروشا در مقابل مخارج خود مثل يك كارگر در مؤسسه كار كرده است) ... بله ... پروندة تو در كميته مطالعه شد و مادمازل پريچارد هم كه در كميته مدرسه شما عضويت دارد به نفع تو صحبت كرد و يك قطعه انشاي تو را تحت عنوان «چهارشنبة شوم» در كميته خواند و اين آقایي كه الان رفت، چون خيلي شوخ طبع و ظريف پسند است، بخاطر همين انشاي مزخرف ميخواهد تو را به دانشكده بفرستد.
اين آقا معتقد است قوة ابتكار تو قوي است. به همين دليل ميخواهد وسايل تربيت تو را فراهم كند تا در آينده نويسنده شوي. هزينة پانسيون و تحصيل تو مستقيماً به دانشكده پرداخت ميشود و در مدت چهار سالي كه آنجا هستي ماهي سي و پنج دلار ـ كه مبلغي شاهانه است ـ پول توجيبي برايت فرستاده ميشود، اين پول به وسيلة منشي مخصوص ايشان برايت فرستاده ميشود و تو در مقابل هر ماه بايد يك نامه به اين آقا بنويسي و درآن جزئيات زندگي خود و پيشرفتهاي تحصيليات را شرح دهي عيناً مثل اينكه پدر و مادري داشته باشي و به آنها نامه بنويسي. اين نامهها به نام آقاي ژان اسميت و توسط منشي ايشان فرستاده خواهد شد.
اسم اين آقا ژان اسميت نيست ولي ايشان ميل دارند ناشناس بمانند و براي تو هميشه ژان اسميت خواهند بود. به عقيدة ايشان با نوشتن اين نامهها استعداد و قدرت تخيل تو تقويت ميشود. البته تو هرگز جوابي دريافت نخواهي كرد و اگر تصادفاً نكتهاي پيش آيد كه نيازي به جواب باشد تو بايد براي منشي ايشان آقاي گريگز نامه بنويسي.» مادام ليپت افزود: «نوشتن نامهها اجباري است و تنها وسيلهاي است كه تو دين خود را نسبت به اين آقا ادا ميكني مثل اينكه در هر ماه قسط بدهي خود را بپردازي...»
نامههاي جروشا ابوت به بابا لنگ دراز
24 سپتامبر
احساس ميكنم خانوادهاي پيدا كردهام... حالا نميدانم شما را چه خطاب كنم، چون هيچ اطلاعي از شما ندارم. ولي آنچه مسلم است شما پاهاي درازي داريد و من تصميم گرفته ام، شما را بابالنگ دراز خطاب كنم، اميدوارم به شما برنخورد، اين شوخي بين ما دو نفر خواهد بود و به مادام ليپت هم نخواهيم گفت ...»
1 اكتبر
سپس جروشا دو نفر از هم دانشكده اي هايش سالي ماك برايد و ژوليا پندلتن را با ذكر خصوصيات ظاهري آنها معرفي كرده و خصوصاً موقعيت مالي و اجتماعي ژوليا پندلتن را با دقت توضيح داده است ... در پايان نوشته « الان سالي ماك برايد سرش را كرد توي اتاق و گفت: آنقدر دلم براي مامان و پاپا تنگ شده كه دارم دق ميكنم، تو چطور؟ من هم تبسمي كردم و گفتم: چاره چيست بايد ساخت. دلتنگي خانوادگي از آن بيماريهاست كه من اقلاً در برابر آن مصونيت دارم! مگر دلِ كسي هم براي دارالايتام و مادام ليپت تنگ ميشود؟»
10 اكتبر
چهارشنبه
... باباجون آنقدر كه تفريحهاي دانشكده براي من ناراحت كننده است درسهاي آن مشكل نيست. بيشتر اوقات من نميفهمم دخترها چه ميگويند و براي چه ميخندند. شوخيهاي آنها مربوط به گذشته است كه همه كس جز من در آن سهيم است. احساس ميكنم در اين دنيا بيگانه هستم و زبان مردم را نمي فهمم... در اينجا كسي نميداند كه من در يتيمخانه بزرگ شدهام. من به سالي گفتم كه پدر و مادرم فوت كردهاند و يك آقاي مسني مرا به دانشكده فرستاده ... نميدانيد چقدر دلم ميخواهد مثل ساير دخترها باشم ولي خاطرة «موسسة خيرية ژان گرير» كه دورنماي دوران طفوليت من است بزرگترين تفاوت بين من و آنهاست ...»
25 اكتبر
دختر پرگوي شما جودي ابوت»
15 نوامبر
19دسامبر
اواخر تعطيلات
در نامة بعدي جودي خبر انتشار يكي از اشعارش را در مجلة ماهانه مدرسه ميدهد و بعد خبر ناراحت كننده رفوزه شدنش از رياضيات و نثر لاتين. در يكي از نامهها مينويسد: «حاضريد نقش مادر بزرگ مرا بازي كنيد؟ سالي يك مادر بزرگ دارد و ژوليا و لئونورا هر كدام دو تا و امشب آنها را با هم مقايسه ميكردند، ديروز كه به بازار رفتم، كلاهي ديدم كه براي يك مادر بزرگ جان ميدهد، خيال دارم آن را براي هشتادوسومين سال تولدتان به شما هديه دهم.!!»
در نامههاي بعدي جودي خبر قبولي خود را در امتحان رياضي و لاتين نوشته و از بابالنگ دراز به خاطر اينكه هيچ گونه عكسالعملي در مقابل اخبار او نشان نميدهد گله كرده است و اظهار كرده، حتماً او نامههاي جودي را بدون اينكه حتي به آنها نگاهي كند به سبد مياندازد. 2 آوريل
«بابالنگ دراز عزيز، من حقيقتاً دختر بدي هستم، خواهشمندم نامة هفتة گذشته را فراموش كنيد. شبي كه آن را نوشتم تنها، دلتنگ و بيچاره بودم و گلويم درد ميكرد. شش روز است كه در بهداري بستري هستم و اين اولين باري است كه قلم و كاغذ به من داده شده و اجازه داده اند بنشينم، در تمام اين مدت به فكر آن نامه بودهام و يقين دارم تا شما مرا نبخشيد، حالم خوب نخواهد شد».
4 آوريل
در نامههاي بعدي جودي جزئيات زندگياش را در دانشكده توصيف كرده و از پيشرفت تحصيلياش خبر داده است.
30 مه
آقاي جرويس پندلتن عموي ژوليا. از آنجا كه ژوليا و سالي كلاس داشتند و نميتوانستند غيبت كنند، ژوليا از من خواهش كرد كه عمويش را در دانشكده بگردانم... من علاقة چنداني به پندلتنها ندارم، ولي اتفاقاً اين يكي خيلي دوست داشتني از آب درآمد، خيلي به ما خوش گذشت، كاش من هم چنين عمويي داشتم... آقاي پندلتن مرا به ياد شما ميانداخت، البته بابا جون شماي بيست سال پيش...» جودي مشخصات ظاهري آقاي پندلتن و تمام جاهايي را كه با او گشته و به وي نشان داده و حتي نحوة چاي خوردنشان را نيز توضيح داده است.
9 ژوئن
ييلاق لاك ويلو
جودي عمارت ييلاقي و مناظر اطراف را با كمك تصويري كه كشيده توصيف كرده و سپس اعضاي خانواده سمپل را كه در آنجا زندگي ميكنند معرفي كرده و مينويسد: «باور نميكنم جودي به چنين سعادتي رسيده باشد. شما و خداي مهربان بيش از آنچه من لياقت دارم به من محبت كردهايد من بايد خيليخيلي بكوشم تا بتوانم دين خود را به شما ادا كنم. و خواهيد ديد كه اين كار را خواهم كرد.»
12 ژوئيه
15 سپتامبر
جودي هميشگي شما».
25 سپتامبر
12 نوامبر
21 دسامبر، ورسستر ماساچوست
شنبه ساعت 09:30
در نامههاي بعدي جودي كنجكاويهاي خود را دربارة اصل و نسبش به زبان طنز نوشته همچنين درباره كادويي كه از جيمي ماك برايد دريافت كرده نوشته و توضيحاتي دربارة درسها و استادانش و امتحانات داده و اينكه به نوشتههاي شكسپير خصوصاً هملت علاقمند شده است و با علاقة خاصي آن را مطالعه ميكند.
25 مارس
7 آوريل
هميشه جودي شما »
10 آوريل
در نامه بعدي جودي از لحن گستاخانة خود عذرخواهي كرده، ولي يادآوري ميكند كه تمايل ندارد بيش از نيازش مديون بابالنگ دراز باشد چون خيال دارد در آينده اين مبالغ را پس بدهد.
جودي در اين نامه و نامههاي بعدي همزمان با تشريح جزئيات زندگي خود در دانشكده و خارج از آن در خصوص مسائل مختلف اظهارنظر ميكند و با بابالنگ دراز دربارة عقايد خود درددل ميكند. او آرزو دارد در آينده يتيمخانهاي تأسيس كند. او در اين باره مينويسد: «اين فكر شيريني است كه شبها با آن به خواب ميروم و نقشة آن را موبهمو در نظر مجسم ميكنم، خوراك، پوشاك... و يك چيز مسلم است اين كه يتيمهاي من بايد خوشحال باشند، آنها بايد از دوران كودكي خود خاطرات شاد و پرمسرتي داشته باشند».
2 ژوئن
5 ژوئن
در نامههاي بعدي جودي اخبار لاكويلو و اتفاقاتي را كه در آنجا افتاده از جمله مرگ كشيش روستا و... را مفصل براي بابالنگ دراز نوشته است. در يكي از نامهها او مينويسد: «جودي اخيراً به قدري فيلسوف شده كه دوست دارد راجع به اخبار عمومي دنيا صحبت كند نه جزئيات زندگي روزانه...»
صبح جمعه
شنبه
25 اوت
10 سپتامبر
26 سپتامبر
در نامة بعدي جودي به توصيف جشنهايي كه به مناسبت آغاز سال ميلادي در دانشكده برپاشده پرداخته است. برادر سالي، جيمي ماك برايد وهم دانشكده اي او، از طرف جودي و سالي به يكي از اين جشنها دعوت شده بودند. جودي نحوة برگزاري مراسم حتي چگونگي لباسهاي خود و دوستانش را موبهمو توصيف كرده است.
20 دسامبر
خداحافظ و عيد شما مبارك. هميشه جودي شما»
11 ژانويه
در نامههاي بعدي جودي خبر موفقيتش را در امتحانات اعلام كرده و در خصوص فعاليتهاي ورزشي و تفريحي خود صحبت كرده است.
او از نوشتن اين نامهها لذت ميبرد: «... واقعاً خيلي دوست دارم به شما نامه بنويسم چون از اين كه قوم و خويشي دارم در خود احساس اتكا به نفس و احترام ميكنم... شما تنها مردي نيستيد كه برايش نامه مينويسم. به دو نفر ديگر هم مينويسم. امسال نامههاي بلند بالا و جالبي از آقا جروي دريافت كردم... نامهها را خيلي مرتب و رسمي جواب ميدهم. ميبينيد تفاوتي بين من و ساير دخترها نيست...».
4 ژوئيه
جودي نامهاي ازمنشي بابا لنگ دراز دريافت ميكند كه خبر ميدهد او قصد دارد جودي را براي تعطيلات به اروپا بفرستد. ولي جودي خود را شایسته برخورداري از چنين تجملاتي نميداند و خيلي مودبانه اين پيشنهاد وسوسهانگيز را رد ميكند. او در ضمن توضيح داده كه در همين ايام باخبر شده آقا جروي نيز تعطيلات را در اروپا سپري خواهد كرد، البته نه با ژوليا و خانوادهاش بلكه مستقلاً، جودي او را در جريان دعوتش به مسافرت اروپا از طرف قيم خود قرار داده و او اصرار دارد كه جودي اين دعوت را بپذيرد، چون در آن صورت ميتوانند در پاريس اوقات خوبي باهم داشته باشند. او در ادامه نوشته: «راستش را بخواهيد بابا اين حرفها خيلي به دلم چسبيد و كمي در تصميمم سست شدم، شايد اگر آنقدر آمرانه صحبت نكرده بود كاملاً تسليم شده بودم... ممكن است كسي مرا اغوا كند ولي هرگز نمي توان مرا مجبور به كاري كرد...»
جودي طبق تصميم خود عمل ميكند و درنتيجه كدورتي بين او و آقا جروي پيش ميآيد. اگرچه آقا جروي در نامهاي مينويسد اگر به موقع از اروپا بازگردد اواخر تعطيلات به لاك ويلو به ديدن جودي خواهد رفت اما جودي تصميم ميگيرد به لاك ويلو نيز نرود! و برعكس هفتههاي آخر را نزد خانواده سالي به اردوي آديرن داكز برود... نامة بابالنگ دراز كه مخالفت خود را با اين سفر اعلام كرده دير به دست جودي ميرسد و او در جواب مينويسد كه اكنون نزد خانواده سالي و برادرش جيمي اوقات خوشي را سپري ميكند...
13 اكتبر
14 دسامبر
جودي در نامههاي بعدي دربارة موضوعات پراكنده اي صحبت كرده است. او گاه موضوعي از درس زيست شناسي كه به نظرش جالب بوده مطرح ميكند و گاه در خصوص آزادي اراده داد سخن ميدهد و اغلب دربارة كتابهايي كه مطالعه ميكند توضيح ميدهد. او در نامهاي از باباي عزيزش تقاضاي كمك به خانواده فقيري را كرده... او باز هم داستان مينويسد ولي خودش از نتيجة كارش راضي نيست.
5 مارس
4 آوريل
17 مه
19 ژوئن
2 ژوئيه
27 اوت
19 سپتامبر
خيلي دلتنگ و غصهدارم. جودي»
16 اكتبر
اين قضايا دو ماه پيش اتفاق افتاده و از آن زمان جودي خبري از او نداشته تا اين كه ناگهان نامهاي از ژوليا به دستش ميرسد كه خبر ميدهد: «عموجروي در سفري كه به كانادا داشته بيمار شده و از آن زمان به مرض ذات الريه بستري است.» جودي در پايان نوشته: «ميدانم همانطور كه من رنج ميبرم و ناراحتم وي نيز خيلي غمگين است. حالا به نظرتان من چه بايد بكنم؟»
بابالنگ دراز پس از دريافت نامة جودي او را به ديدار خود دعوت ميكند و انتظار جودي براي ديدار وي بعد از سالها سرانجام به پايان ميرسد.
صبح پنجشنبه
در آخرين نامه جودي به شرح لحظه به لحظه ساعات پيش از ديدار بابالنگ دراز پرداخته و در نهايت آن لحظة رويارويي را چنين توصيف كرده است: «... قبل از آن كه من بتوانم حرفي بزنم مرد با تني لرزان از جاي بلند شد و بدون اداي كلمهاي به من خيره شد و... آن وقت من ديدم كه تو هستي ولي همچنان گيج بودم و تصور ميكردم بابا عقب تو فرستاده كه در آنجا با من ملاقات كني، ولي تو خنديدي و گفتي: «جودي كوچولوي عزيزم! آيا تو حدس نزدي كه من خودم بابالنگ دراز هستم؟» ... واي كه من چقدر كودن بودهام! من هرگز كارآگاه خوبي نخواهم شد.
بابا...جروي؟ نمي دانم چگونه تو را خطاب كنم؟ ...وقتي فكر ميكنم در نامههايم با آن همه صراحت عشق خود را به «آقاجروي» اقرار ميكردم و براي تو «بابا» بيپروا درد دلم را ميگفتم از خجالت آب ميشوم... تو عزيزترين باباها بودي و همه چيز به من دادي، آخرسر هم جروي عزيز با عشقي كه به من دادي خوشبختيام را كامل كردي و اين جبران همة اين خجالتها را ميكند....
جودي».
بابا لنگ دراز عزیز
فقط یک دقیقه وقت دارم چون باید بروم سر دوتا کلاس,بعد چمدان و کیفم را ببندم و به قطار ساعت چهار برسم ولی تا چند کلمه ننویسم و نگویم بابت جعبه ی هدیه ی کریسمس چه قدر از شما ممنونم نمیتوانم بروم.من عاشق پالتوی خز،گردنبند،شال مارک لیبرتی،دستکش،دستمال،کتاب و کیف پول هستم ولی بیشتر از هر چیز شما را دوست دارم.اما بابا جون حق ندارید مرا این طوری لوس کنید من هم بالاخره بشرم آن هم یک دختر وقتی شما طبع مرا با این چیزهای دنیوی عوض میکنید چه طور میتوانم با جدیت و سخت کوشی همه ی حواسم را بدهم به درس؟
الان کاملا میتوانم حدس بزنم که کدام عضو هیئت امنا ی پرورشگاه جان گریر همیشه هزینه ی بستنی روزهای یک شنبه و درخت عید کریسمس را می داد.این شخص ناشناس بود ولی الان دیگر از کارهایش او را شناخته ام!شما به خاطر همه ی کارهای نیکتان شایستگی آن را دارید که خوشبخت باشید.
خداحافظ و کریسمس تان مبارک،ارادتمند همیشگی جودی
بعدالتحریر:من هم هدیه ی کوچکی برای شما می فرستم.فکر میکنید اگر با صاحب این عکس آشنا بودید ازش خوشتان می آمد؟
11 ژانویه
میخواستم از نیویورک برای تان نامه بنویسم بابا ولی نیویورک آدم را کاملا به خودش مشغول میکند.خیلی خوش گذشت و خیلی برایم آموزنده بد ولی خوشحالم که به چنین خانواده ای تعلق ندارم!واقعا همان بهتر که من تجربه ی بزرگ شدن در پرورشگاه جان گریر را دارم.حالا می فهمم منظور مردم از اینکه میگویند بعضی چیزها دارد داغونشان میکند یعنی چه.فضای محیط مادی خانه ی پندلتون آدم را خرد میکرد.من تا وقتی سوار قطار تندرو نشدم تا برگردم نتوانستم نفس راحتی بکشم.مبل ها همه منبت کاری و رویه دار و محشر بود.افرادی که دیدم همه خوش لباس و با نزاکت بودند و آهسته صحبت میکردند.ولی راستش بابا از وقتی که وارد شدیم تا وقتی که آنجا را ترک کردیم یک کلمه هم حرف حسابی نشنیدم.فکر میکنم اصلا هیچ فکر و نظری به آن خانه ها وارد نشده باشد.
خانم پندلتون فکر و ذکرش فقط جواهر،خیاط و دید و بازدید است.با مادر سالی از زمین تا آسمان فرق دارد.اگر من ازدواج کنم و خانواده دار شوم میخواهم خانواده ام عین خانواده ی مک براید باشد.به هیچ قیمتی هم نمی گذارم بچه هایم عین پندلتون ها شوند.شاید صحیح نباشد که آدم بدی کسی را که مهمانش بوده بگوید اگر این جوری است ببخشید.این موضوع کاملا محرمانه است و فقط بین من و شما می ماند.
آقای جروی را فقط یک دفعه که برای خوردن عصرانه صدایش کرده بودند دیدم و دیگر فرصت نکردم تنهایی با او صحبت کنم.این بعد از آن اوقات خوشمان در تابستان قبل خیلی ناراحت کننده بود.فکر نمیکنم علاقه ی زیادی به خویشاوندانش داشته باشد.مطمئنم آنها هم از او خوششان نمی آید!مادر جولیا میگوید که آقای جروی خل است.آقای جروی سوسیالیست است.ولی خدا را شکر که موهایش را بلند نمیکند و کروات قرمز نمیزند.خانواده ی پندلتون نسل اندر نسل پیرو کلیسای انگلیکان هستند و مادر جولیا مانده که آقای جروی به جای اینکه پولهایش را صرف چیزهای معقولی مثل خرید کشتی،ماشین و اسب های مسابقه بکند در راه اصلاحات احمقانه دور می ریزد.اگرچه با پولهایش شکلات های خوبی میخرد!برای اینکه برای من و جولیا هرکدام یک جعبه شکلات به عنوان هدیه ی کریسمس فرستاد.
میدانید فکر کنم من هم سوسیالیست بشوم.شما که مخالف نیستید بابا جون هستید؟سوسیالیست ها خیلی با هرج و مرج طلبها فرق دارند.آنها معتقد نیستند که باید مردم را با بمب تکه تکه کرد.من هم جزو پرولتاریا هستم.البته هنوز تصمیم نگرفته ام که جزو کدام دسته باشم.روز یک شنبه راجع به این موضوع فکر میکنم و در نامه ی بعدی مرام و مسلکم را به شما اعلام میکنم.
در نیویورک سالن های نمایش،هتل ها و مغازه های قشنگ زیادی دیدم.مغزم پر از توده ی در هم و برهمی از عقیق و طلا کاری و زمین های فرش شده با سرامیک های طرح دار است.هنوز هم از دیدن آنها بهت زده ام.ولی خوشحالم که به دانشکده و پیش کتابهایم برگشته ام.به نظرم من واقعا دانشجو هستم و محیط آرام دانشگاهی برای من نشاط انگیز تر از نیویورک است.کتاب و مطالعه و کلاس های منظم ذهن آدم را زنده نگه می دارد.هروقت هم که ذهن آدم خسته میشود سالن ورزش،ورزش در هوای آزاد و دوستان هم زبان زیادی هستند که به همان چیزهایی که تو فکر میکنی فکر میکنند.شب ها هم تا دیروقت دور هم می نشینیم و فقط حرف،حرف و حرف میزنیم و با روحیه ای عالی به رختخواب می رویم گویی مسائل بسیار حیاتی دنیا را برای همیشه حل کرده ایم.گاهی هم در لا به لای حرف هایمان چرندیاتی می گوییم یا شوخی های مسخره ای میکنیم که خیلی دلنشین است.ما قدر بذله گویی هایمان را خوب میدانیم.
خوشی های بزرگ زیاد مهم نیست مهم این است که آدم بتواند با چیزهای کوچک خیلی خوش باشد.بابا جون من رمز واقعی خوشبختی را کشف کرده ام و آن این است که باید برای حال زندگی کرد و اصلا نباید افسوس گذشته را خورد یا چشم به آینده داشت بلکه باید از همین لحظه بهترین استفاده را برد.من میخواهم بعد از این زندگی فسرده بکنم و هر ثانیه از زندگی ام را خوش باشم.میخواهم وقتی خوش هستم بدانم که خشو هستم.بیشتر مردم زندگی نمیکنند فقط با هم مسابقه ی دو گذاشته اند.میخواهند به هدفی در افق دور دست برسند ولی در گرماگرم رفتن آن قدر نفس شان بند می آید و نفس نفس میزنند که چشم شان زیبایی ها و آرامش سرزمینی را که از آن میگذرند نمیبینند و بعد یک وقت چشم شان به خودشان می افتد و میبینند پیر و فرسوده هستند و دیگر فرقی برایشان نمیکند به هدفشان رسیده اند یا نرسیده اند.من تصمیم گرفته ام که سر راه بنشینم و حتی اگر هرگز نویسنده ی بزرگی نشوم یک عالم خوشی های کوچک زندگی را روی هم تلنبار کنم.تا حالا همچین فیلسوف بعد از اینی دیده بودید؟
ارادتمند همیشگی،جودی
بعدالتحریر:امشب از آسمان سگ و گربه می بارد.دو توله سگ و یک بچه گربه همین الان افتادند لب پنجره.
رفیق عزیز
هورا!من طرفدار فابینیسم(اصلاحات گام به گام)هستم.
هوادار فابینیسم سوسیالیست طرفدار صبر و انتظار است.ما نمیخواهیم فردا انقلاب سوسیالیستی بشود چون خیلی تشویش ایجاد میشود بلکه میخواهیم به تدریج و در آینده ای دور هنگامی که همه آماده شدیم و توانستیم شوک انقلاب را تحمل کنیم انقلاب رخ بدهد.اما در این فاصله باید خودمان را هم با اصلاحات صنعتی،آموزشی و راه اندازی پرورشگاه یتیمان برای انقلاب آماده کنیم.
با محبت برادرانه!!،جودی
11 فوریه
دوشنبه زنگ سوم
ب.ل.د عزیز
از اینکه این نامه خیلی کوتاه است بهتان بر نخورد.نامه نیست چند سطری است برای اینکه بگویم به زودی وقتی امتحان هایم تمام شد برایتان نامه مینویسم.برای من فقط قبول شدن در امتحان ها کافی نیست بلکه باید با نمره ی خوب قبول بشوم.چون باید به تعهدی که برای استفاده از بورس داده ام عمل کنم.
ارادتمند بسیار درس خوان شما،ج.ا.
5 مارس
بابا لنگ دراز عزیز
امشب آقای کایلر رئیس دانشکده درباره ی اینکه نسل جدید سطحی و بی فکر است یک سخنرانی ایراد کرد.میگفت ما کم کم آرمان های قدیمی دانشجویی را که همان تلاش جدی و علم آموزی واقعی بود از دست می دهیم این ضایعه به خصوص در رفتار بی ادبانه ی دانشجویان نسبت به اولیای دانشکده مشهود است.دانشجویان ما دیگر انگونه که شایسته است حرمت استادان و اولیای دانشکده را نگه نمیدارند.
وقتی از کلیسا برگشتم سخت در فکر بودم.
بابا جون آیا من بیش از حد با شما خودمانی ام؟آیا باید رفتارم با شما جدی تر و محترمانه تر باشد؟بله مطمئنم که باید این جوری باشد.پس دوباره از اول شروع میکنم:
آقای اسمیت عزیزم
حتما اگر بشنوید که من با موفقیت در امتحان های نیم سال قبول شدم و هم اکنون نیم سال جدیدی را شروع کرده ام خوشحال خواهید شد.با گذراندن واحد تجزیه ی کیفی درس شیمی را تمام کردم و اینک درس زیست شناسی را شروع کرده ام.البته با کمی اکراه این درس را گرفتم چونم آن جور که فهمیده ام باید قورباغه و کرم خاکی تشریح کنیم.
هفته ی گذشته در کلیسا سخنرانی بسیار جالبی در باره ی بقایای تمدن روم در جنوب فرانسه ایراد شد.تا حالا هیچوقت ندیده بودم کسی اینقدر خوب چنین موضوعی را تشریح کند.
در درس ادبیات انگلیسیما شعر صومعه تینترن سروده ی وورد زورث را میخوانیم چه اثر درخشانی!و چه خوب این شاعر اندیشه های خود را درباره ی وحدت وجود تصویر کرده است!
مکتب رمانتیسیسم(رمانتیک ها رو میگه در واقع نقطه ی مقابل رئالیسم هان)که در اویل قرن گذشته در آثار شاعرانی چون شلی،بایرون،کیتس،وورد زورص نمود پیدا کرد برای من از دوره ی قبل از آن یعنی دوره نئوکلاسیک جذاب تر است.حالا که صحبت شعر شد میخواستم بپرسم شما تا حالا شعر کوتاه و محشر تنیسون به نام تالار لاکسلی را خوانده اید؟من این روزها همیشه سر موقع به سالن ورزش میروم.چون برای سالن ورزش سرپرست گذاشته اند و عدم رعابت مقررات برای آدم اسباب دردسر میشود.سالن ورزش دارای استخر شنای زیبایی از سیمان و مرمر شده که هدیه ی یکی از فارق التحصیل های سابق دانشکده است.هم اتاق من دوشیزه مک براید هم لباس شنای خودش را به من بخشیده(چون آنقدر آب رفته که برای خودش تنگ شده)و من قرار است به زودی شنا یاد بگیرم.
دیشب دسر بستنی صورتی رنگ خوشمزه ای خوردیم.اینجا فقط از رنگ های طبیعی در خوراکی های رنگی استفاده میکنند.دانشکده هم به لحاظ بهداشتی و هم به لحاظ زیبایی با استفاده از رنگ های شیمیایی کاملا مخالف است.
هوا مدتی است که عالی است.آفتاب درخشان و ابرها گاهی همراه با برف و بوران به موقع و پراکنده است.من و همراهانم موقع رفتن به کلاس ها و برگشتن به خانه کیف میکنیم مخصوصا موقع برگشتن.
آقای اسمیت عزیزم امیدوارم این نامه را مثل همیشه در کمال صحت دریافت کنید.
با احترامات فراوان،ارادتمند جروشا ابوت
24 آوریل
بابا جونم
دوباره بهار از راه رسید!کاش می دیدید محوطه ی دانشکده چه قدر قشنگ شده.می توانید بیایید و خودتان تنهایی آن را ببینید.جمعه ی قبل آقای جروی دوباره به ما سرزد ولی خیلی بی موقع آمد!چون آن لحظه من و جولیا و سالی داشتیم می دویدیم که به قطار برسیم.
فکر میکنید کجا میخواستیم برویم؟به پرینستون تا با اجازه ی شما در جشن آن دانشگاه شرکت کنیم.
من از شما اجازه نگرفتم چون حدس مسزدم منشی شما باز می گوید نه.ولی کار ما کاملا عادی بود:از دانشکده مرخصی تحصیلی گرفتیم و خانم مک براید هم مارا همراهی کرد.خیلی به ما خوش گذشت ولی از شرح جزئیات میگذرم مخصوصا که شرح آن دشوار و مفصل است(خدا خیرت بده)
شنبه
امروز کله ی سحر بلند شدیم!نگهبان شب بیدارمان کرد.ما شش نفر بودیم.در ظرف غذا قهوه درست کردیم و بعدش دو مایل پیاده تا بالای تپه تری هیل رفتیم تا طلوع خورشید را تماشا کنیم.البته مجبور شدیم آخرین سربالایی را چهاردست و پا برویم!نزدیک بود آفتاب از ما پیشی بگیرد!شاید فکر میکنید وقتی برگشتیم اشتها نداشتیم صبحانه بخوریم!آخ بابا جون انگار سبک نوشتن من امروز خیلی جیغ بنفشی شده.چه قدر توی این صفحه علامت تعجب گذاشتم.
میخواستم یک عالم مطلب درباره ی درخت های تازه غنچه داده راه جدید سیمانی زمین ورزش،درس مزخرف زیست شناسی فردا،قایق های جدید روی دریاچه،بیماری ذات الریه ی کاترین پرنیتس،بچه گربه ی آنقوره ی پرکسی که از منزلشان بیرون زد و آواره شد و دو هفته در ساختمان فرگوسن منزل کرده بود تا بالاخره خدمتکار فهمید و گزارش کرد و سه دست لباس نوی خودم (صورتی،سفید و آبی نقش دار با کلاهی که به آنها میخورد)برایتان بنویسم ولی خیلی خوابم می آید(خدا رو شکر)همیشه همین بهانه را می آورم نه؟ولی آدم توی دانشکده ی دخترانخ سرش خیلی شلوغ است و در پایان روز واقعا خسته میشود!مخصوصا اگر صبح آدم از کله ی سحر شروع شده باشد.
ارادتمند،جودی
15 مه
بابا لنگ دراز عزیز
آیا این رفتار درست است که آدم وقتی سوار تراموا میشود فقط صلف به جلو نگاه کند و به کس دیگری توجه نکند؟
امروز یک خانم خیلی خوشگل که لباس مخمل خیلی قشنگی داشت سوار تراموا شد و با حالتی بی اعتنا یک ربعی به آگهی بند شلوار در تراموا نگاه کرد.به نظر من بی ادبی است که آدم دیگران را نادیده بگیرد طوری که انگار خودش تنها فرد مهم آنجاست.چون از دیدن خیلی چیزها محروم میشود.وقتی او محو نگاه کردن آن آگهی بود من داشتم کل تراموا را که پر از آدم های جالب بود نگاه میکردم.
طراحی پیوسا برای اولین بار در این جا آمده است.در نظر اول عنکبوتی است که به نخی بسته شده ولی اصلا این طور نیست.این عکس مرا در حالی که دارم در استخر سالن ورزش شنا یاد میگیرم نشان میدهد.معلم طنابی را به حلقه ی پشت کمربندم میبندد و طناب را از قرقره ای که در سقف است زد میکند.اگر آدم معلم شنایش را قبول داشته باشد این شیوه ی یادگیری خیلی خوب است.ولی من همه اش نگرانم که مبادا معلممان طناب را ول کند این است که یک چشمم همیشه با نگرانی به ملم است و با چشم دیگرم شنا میکنم و به خاطر اینکه حواسم به دوجا است آن طور که باید پیشرفت نکرده ام.
هوا این روزها خیلی متغیر است.وقتی شروع به نوشتن کردم باران می بارید ولی الان هوا آفتابی است.من و سالی میخواهیم برویم تنیس بازی کنیم برای همین از رفتن به سالن ورزش معافیم.
یک هفته بعد
باید مدت ها قبل از این،این نامه را تمام میکردم ولی نشد.از نظر شما ایرادی ندارد که در نامه نویسی آدم خیلی منظمی نیستم نه بابا جون؟اما واقعا خیلی دوست دارم برایتان نامه بنویسم.با نوشتن نامه احساس والایی که همان داشتن خانواده است به آدم دست میدهد.دوست دارید یک چیزی برایتان بگویم؟شما تنها کسی نیستید که من برایش نامه مینویسم.دو نفر دیگر هم هستند.امسال زمستان نامه های بلند بالا و خوشگلی از آقای جروی دریافت کردم.(آقای جروی نشانی روی پاکت نامه را ماشین میکند تا جولیا دست خطش را نشناسد.)تا حالا همچین خبر تکان دهنده ای را شنیده بودید؟گاهی هم هرهفته نامه ای با خط خرچنگ قورباغه روی کاغذ کاهی از پرینستون برایم میرسد.نامه ها را خیلی فوری و رسمی جواب میدهم.خوب میبینید که من با دختر های دیگر دانشکده فرق زیادی ندارم.
بهتان گفته بودم که قبول کردند من هم عضو انجمن نمایشی سال آخری ها بشوم؟سازمان بسیار مهمی است از بین هزار دانشجو فقط هفتاد و پنج نفر را به عضویت قبول کرده اند.به نظر شما من به عنوان یک سوسیالیست وفادار باید عضو این انجمن بشوم؟فکر میکنید در حال حاضر چه چیزی در درس جامعه شناسی ذهن مرا به خودش مشغول کرده؟دارم(فکر ش را بکنید!)تحقیقی درباره ی"حمایت از کودکان تحت تکفل"می نویسم.استاد جامعه شناسی ما موضوع هایش را بر زد و آنها را تصادفی بین ما پخش کرد و این موضوع گیر من افتاد.(واقعا مضحک است نه؟)
زنگ شام را زدند.سر راه وقتی از جلوی صندوق پست رد میشوم این نامه را پست میکنم.
با یک دنیا محبت ج.
چهارم ژوئیه
بابای عزیز
خیلی سرم شلوغ است.ده روز دیگر جشن فارق التحصیلی است و امتحان ها هم از فردا شروع میشوند.یک عالم درس دارم کلی چیز برای سفر باید جمع و جور کنم و دنیای بیرون آنقدر زیباست که آدم از توی اتاق ماندن عذاب میکشد.
ولی مهم نیست تعطیلات نزدیک است.جولیا تابستان امسال به اروپا میرود.این دفعه ی چهارمش است.بابا بدون شک خوشی ها را به طور مساوی تقسیم نکرده اند.سالی طبق معمول به آدیرون داکز میرود.فکر میکنید من چکار میکنم؟میتوانید سه تا حدس بزنید.میروم لاک ویلو؟نه.با سالی به آدیرون داکز میروم؟نه.(سه سال پیش نا امید دم و دیگر هرگز سعی نمیکنم بروم آنجا)حدس دیگری نمیتوانید بزنید؟معلوم میشود تخیل قوی ای ندارید.خودم میگویم بابا به شرطی که قول بدهید و شلوغ نکنید.قبلا به منشی تان یادآوری کنم که من تصمیم خودم را گرفته ام.
من میخواهم تابستان امسال پیش خانم چارلز پاترسن در کنار دریا باشم و به دخترش که پاییز امسال میخواهد به دانشگاه برود درس بدهم.مرا خانواده ی مک براید به این خانم معرفی کردند . خانم بسیار نازنینی است.قرار است من به دخترهای کوچک شان هم انگیلسی و هم لاتین درس بدهم ولی هر روز کمی هم آزادم که به کارهای خودم برسم و ماهی 50 دلار هم به من میدهند.به نظرتان مبلغ بالایی نیست؟خانم پاترسن خودش این مبلغ را پیشنهاد کرد وگرنه من خجالت میکشیدم بگویم بیشتر از ماهی 25 دلار میخواهم.کار من اوب سپتامبر در مانگولیا(خانم پاترسن در مانگولیا زندگی میکند)تمام میشودو احتمالا سه هفته ی باقی مانده از تعطیلات را میروم لاک ویلو.دلم برلی خانم سمپل و همه ی حیوان های مهربان تنگ شده.
بابا جون به نظر شما برنامه ام چطور است؟می بینید کم کم دارم مستقل میشوم.البته شما مرا سرپا نگه داشته اید ولی فکر میکنم حالا دیگر تقریبا خودم هم میتوانم تنهایی راه بروم.
جشن فارع التحصیلی پرینستون و امتحان هایمان کاملا با هم همزمان شده که خبر تکان دهنده و ناجوری است.من و سالی میخواستیم هرجوری شده برای جشن فارغ التحصیلی به پرینستون برویم ولی دیگر واقعا غیرممکن است.
خداحافظ بابا امیدوارم تابستان به شما خوش بگذرد و خوب استراحت کنید و پاییز آماده به کار برای سالی جدید برگردید(این حرف را شما باید به من مینوشتید!)آخر من اصلا نمیدانم که شما تابستان چه کار میکنید و چه طور سر خودتان را گرم میکنید.من نمیتوانم محیط اطراف شما را پیش خودم مجسم کنم.شما گلف بازی میکنید؟شکار می روید یا اسب سواری میکنید یا فقط در آفتاب می نشینید و توی فکر میروید؟به هرحال هرکای که میکنید امیدوارم بهتان خوش بگذرد و جودی را هم فراموش نکیند.
دهم ژوئیه
بابای عزیز
این سخت ترین نامه ای است که تا حالا نوشته ام. ولی من تصمیم خودم را گرفته ام که چه کار بکنم و به هیچ وجه از تصمیمم برنمیگردم.این نهایت لطف و سخاوت و مهربانی شماست که میخواهید تابستان امسال مرا به اروپا بفرستید.
البته اولش برای یک لحظه از این پیشنهاد ذوق رده شدم ولی بعد که خوب فکر کردم گفتم نه!درست نیست که من اولش قبول نکنم شما خرج تحصیلات مرا در دانشکده بدهید اما بعد از همان پول شما برای تفریح و خوشگذرانی استفاده کنم!شما نباید مرا به زندگی پر از تجملات عادت بدهید.آدم هیچوقت هوس چیزهایی که نداشته نمیکند ولی محروم ماندن از چیزهایی که آدم فکر میکندحق طبیعی اش است خیلی سخت است.زندگی بت جولیا و سالی فلسفه ی رواقی مرا تحت تاثیر قرار میدهد.آنها هردو از کودکی همه چیز داشته اند.برای همین خوشبختی را به عنوان یک چیز طبیعی پذیرفته اند.به نظرشان دنیا هرچه را که دلشان بخواهد به آنها بدهکار است.شاید هم واقعا همین جور باشد چون در هر حال دنیا هم انگار این بدهکاری را قبول دارد و دارد به آنها می پردازد.ولی این دنیا به من بدهکاری ای ندارد و از روز اول خیلی شفاف این را به من گفته.من حق ندارم بدون داشتن اعتبار چیزی قرض کنم چون بالاخره یک وقتی دنیا در جواب ادعای طلبم به من میگوید هیچ اعتباری ندارم.
انگار دارم در دریایی از استعاره دست و پا میزنم ولی امیدوارم شما منطور مرا فهمیده باشید.به هرحال من کاملا مطمئنم که تنها کار شرافتمندانه برای من این است که در این تابستان درس بدهم و خرج خودم را در بیاورم.
چهار روز بعد
مانگولیا
تازه همین قدر نوشته بودم که فکر میکنید چه شد؟خدمتکار با کارت آقای جروی وارد شد.آقای جروی هم در این تابستان میخواهند بروند خارج البته نه با جولیا و خانواده اش بلکه تنهای تنها.من بهشان گفتم که شما مرا دعوت کرده اید که با گروهی از دخترها به سرپرستی خانمی به خارج بروم.آقای جروی قضیه ی شما را میداند بابا جون میداند که پدر و مادر من فوت کرده اند و آقای مهربانی مرا به داشنکده فرستاده؛ولی اصلا شهامتش را نداشتم که از پرورشگاه جان گریر و بقیه ی چیزها حرفی بهش بزنم.او فکر میکند شما قیم من و دوست قدیمی خانواده ام هستید.من اصلا بهش نگفته ام شما را نمیشناسم چون چیز خیلی عجیبی است!
به هرحال آقای جروی اصرار میکرد که من به اروپا بروم.میگفت که این هم جزئی از تحصیلات ضروری من است و نباید این دعوت را رد کنم.آقای جروی هم آن موقع توی پاریس است و میگفت ما میتوانیم گاهی از دست خانم سرپرست فرار کنیم و در رستوران های جالب و بامزه ی خارجی ها با هم غذا بخوریم.
راستش را بخواهید بابا از این حرفش خیلی خوشم آمد!نزدیک بود در تصمیمم سست شوم شاید اگر آن قدر تحکم آمیز حرف نمیزد کاملا سست شده بودم.می شود مرا یواش یواش گول زد ولی هیچکس نمیتواند مرا مجبور به کاری کند.آقای جروی هم گفت که من دختری لوس،احمق،بی عقل،رویایی،خل و کله شق هستم(اینها فقط کمی از صفات بدی است که به من نسبت داد بقیه اش یادم نمانده)میگفت هنوز خوب و بدم را تشخیص نمیدهم و باید بگذرام بزرگترها درباره ام تصمیم بگیرند.نزدیک بود کارما به دعوا بکشد.مطمئن نیستم شاید هم حسابی دعوا کردیم.
به هرحال من فوری جامه دانم را بستم و آدم این جا.فکرکردم بهتر است وقتی این نامه را تمام کمک که آمده باشم این جا و پل های پشت سرم را خراب کرده باشم.حالا هم پل های پشت سرم کاملا ویران شده.حالا من در کلیف تاپ هستم(این اسم ویلای ییلاقی خانم پاترسن است)چمدانم را باز کرده ام و فلورانس(دختر کوچک)دارد زور میزند اولین گروه اسامی را صرف کند.مسلم است که دارد زور میزند.خیلی خیلی بچه ی لوسی است اول باید یادش بدهم که چطوری درس بخواند.در عمرش فکرش را هرگز روی چیزی سخت تر از بستنی و نوشابه متمرکز نکرده.
ما از گوشه ی خلوتی در بالای صخره ها به عنوان کلاس استفاده میکنیم.خانم پاترسن مایل است بچه هایش در هوای اوزاد باشند اما من میگویم با این دریای آبی در جلوی چشمم و کشتی هایی که از آن نزدیکی میگذرند برایم خیلی سخت است که حواسم را روی درس متمرکز کنم.چون فکرم میرود به این که من هم توی یکی از این کشتی ها هستم و دارم میروم خارج...ولی نمیگذارم حواسم به چیزی غیر از دستور زبان لاتین باشد.
خب می بینید بابا چه قدر در کارم غرق شده و چشم از هر وسوسه ای شسته ام؟!لطفا از دستم عصبانی نشوید و فکر نکنید که من قدر محبت های شما را نمیدانم چون همیشه و همیشه میدانم.تنها شیوه ی جبران محبت های شما این است که من در اینده شهروند بسیار مفیدی بشوم.(راستی زن ها هم جزو شهروند ها به حساب می آیند؟فکر نمیکنم)تا هروقت که به من نگاه میکنید بتوانید بگویید:من این فرد مفید را به جامعه تقدیم کرده ام.
این حرف به نظر قشنگ می آید نه بابا جون؟ولی من نمیخواهم گولتان بزنم.اغلب احساس میکنم که من آدمی استثنایی نیستم.البته خیلی خوب است که آدم برای زندگی اش برنامه داشته باشد ولی به احتمال نزدیک به یقین من اصلا آدمی که با بقیه حتی یک ذره هم فرق داشته باشد نخواهم شدو آخر سر هم ممکن است با یک مقاطعه کار ازدواج کنم و الهام بخش او در کارهایش باشم.
ارادتمند همیشگی شما جودی
19 اوت
بابا لنگ دراز عزیز
پنجره ی اتاقم مشرف به چشم انداز بسیار زیبایی است.این چشم انداز چیزی نیست غیر از آب و سخره.تابستان دارد میگذرد.صبح ها وقتم را با انگلیسی و لاتین و جبر و دو شاگرد کودن میگذرانم.نمیدانم اصلا ماریون چه طوری میخواهد وارد دانشکده بشود و اگر شد چه طوری میخواهد آنجا دوام بیاورد.به فلورانس که اصلا امیدی نیست اما آه چقدر این دختر خوشگل و ناز است!برای اینها که خوشگل اند اصلا چه فرقی میکند که کودن باشند یا نباشند؟ولی آدم بی اختیار فکر میکند هم صحبتی با این زنها برای شوهرشان خسته کننده است مگر این که شانس بیاورند و شوهرهای کودن گیرشان بیاید.به نظرم احتمالش هم زیاد است چون انگار دنیا پر از ادم های کودن است.در همین تابستان تعداد زیادی از آنها را دیدم.
بعد از ظهر ها روی صخره ها قدم میزنیم یا اگر دریا آرام باشد شنا میکنیم.من در آب شور خیلی راحت شنا میکنم می بینید که شروع بع استفادی عملی از آموزش و تحصیلاتم کرده ام.
نامه ای از آقای جرویس پندلتون از پاریس به دستم رسید نامه ای نسبتا مفید و مختصر.از این که به نصیحتش گوش نکرده ام هنوز مرا نبخشیده است.اما نوشته که اگر به موقع برگردد چند روزی قبل از شروع دانشکده به لاک ویلو می آید تا مرا ببیند و اگر خیلی سر به راه،مهربان و خوب باشم شاید مرا دوباره ببخشد.نامه ای هم از سالی داشتم.از من خواسته که برای دوهفته در سپتامبر به اردوی شان بروم.آیا باید از شما اجازه بگیرم؟یا دیگر به جایی رسیده ام که میتوانم هرکاری دلم بخواهد بکنم؟بله مطمئنم که میتوانم.میدانید که سال آخر دانشکده هستم و چون تمام تابستان کار کرده ام احساس میکنم که احتیاج به کمی تفریح نشاط بخش دارم.میخواهم آدیرن داکز را ببینم؛میخواهم برادر سالی را ببینم.قرار است جیمی به من قایقرانی یاد بدهد و (میرسیم به دلیل اصلی رفتنم؛دلیل پستی است)میخواهم آقای جروی به لاک ویلو بیاید و ببیند من آنجا نیستم.
باید به او بفهمانم که نمیتواند برای من تعیین تکلیف کند.هیچ کس جز شما این حق را ندارد بابا جون و شما هم البته همیشه این حق را ندارید!من دارم راه می افتم بروم جنگل.
جودی
ششم سپتامبر
اردوی مک براید
بابا جون
خوشحالم که به اطلاع تان برسانم که نامه ی شما به موقع نرسید.اگر میخواهید به توصیه هایتان عمل شود به منشی تان دستور بدهید که هر بار دو هفته قبل از هرکاری آن ها را بفرستد.همان طور که ملاحظه می فرمایید الان من پنج روز است که اینجا هستم.
جنگل باصفا،اردو خوب و هوا خوب است و خانواده مک براید و کل دنیا هم خوبند.من هم خیلی خوشم!
جیمی دارد صدا میزند برویم قایقرانی،خداحافظ.میبخشید از اینکه دستور شما را اطاعت نکردم.ولی آخر چرا شما انقدر اصرار دارید که من کمی تفریح نکنم؟آخر من حق دارم وقتی تمام تابستان کار کرده ام دو هفته هم تفریح کنم.شما خیلی آدم بخیلی هستید.
به هر حال بابا جون با همه ی عیب های تان خیلی دوست تان دارم.

منبع :راسخون
كارتون زيبای بابا لنگ دراز هنوز در خاطر بسياری از ما كودكان ديروز خاطره ای شيرين به يادگار گذاشته است.
اولين چيزی كه در مورد كارتون جودی آبوت بسيار مهم است ؛ داستان محكم آن است . داستانی تاثير گذار كه به خوبی حالات روحی يك دختر را از كودكی تا جوانی ؛ مرحله به مرحله و در شرايط خاص به ما نشان می دهد.
جودی آبوت يعنی نشاط ؛ يعنی استعداد ؛ يعنی شلوغ ؛ يعنی موهای عجيب و در نهايت برای ما يعنی خاطره ای شيرين و چيزی كه ما را به خيلی وقت پيش پرتاب می كند !!!
خلاصه داستان:
شخصيت اصلی داستان، «جودی» آبوت دختر سرزنده و باهوشی است كه در يك پرورشگاه بزرگ می
شود اما با پشتيبانی مالی حامی ناشناس خود می تواند به مدرسه خصوصی راه يابد. جودی كه حامی
خود را نمی شناسد و فقط در يك نگاه از پشت سر ديده است، او را «بابا لنگ دراز» می نامد و اغلب درباره زندگی و فعاليتهايش به او نامه می نويسد (رمان در قالب همين نامه ها روايت می شود). جودی در مدرسه به سختی تلاش می كند تا فاصله فرهنگی خود با جامعه پيرامونش را كه ناشی از بزرگ شدن در انزوای پرورشگاه است، جبران كند. در پايان، «بابا لنگ دراز» خود را معرفی می كند و ...
حتما کارتون جذاب و شیرین بابا لنگ دراز را دیده اید. همان جودی ابوت معروف و دوست داشتنی!قصه ای که جزو یکی از جالب ترین و محبوب ترین داستان های نوجوانان در جهان است. نویسنده این داستان شیرین و خواندنی خانم آلیس جین چندلر وبستر معروف به جین است. جین وبستر در بیست و چهارم ماه ژوئیه سال ۱۸۷۶ در نیویورک و در خانواده ای ادب دوست و اهل مطالعه به دنیا آمد. او دوران مدرسه را با شور و اشتیاق ویژه ای در مدرسه «والسا» گذراند. جین در همان سالها داستان های زیادی نوشت که تحت عنوان « آثار جین» در انتشاراتی پدرش به چاپ رساند.
پدر جین یکی از ناشران معتبر آن روزگار نیویورک بود و دایی اش « مارک تواین» نویسنده معروف آثار ارزشمندی چون « هاکلبری فین»، «شاهزاده و گدا» و « تام سایر» بود. از این رو، جین کمک های بسیاری از پدر و دایی اش برای رشد و پرورش فکر و ذهن و تخیلا تش گرفت. « جین» از دوران نوجوانی تحت تاثیر داستان ها و نوشته های مارک تو این، قرار داشت و علا قه و استعداد بسیار زیادی برای نوشتن در خود احساس می کرد.
او در این دوران فرصت زیادی را صرف مطالعه کرد و هر کتاب ارزشمندی که به دستش می رسید فورا آن را می خواند. به قول خودش تنها علاقه دوران نوجوانی اش، مطالعه بوده و درس ها و عبرت های زیادی هم از آن گرفته است. او در یادداشت های روزانه اش می نویسد:« در میان کتاب ها، کتابی را دوست می دارم که نثری ساده و روان داشته باشد و دنیای مرا به خوبی بشناسد.»
به همین دلیل جین توجه زیادی به علا قه ها و خواسته های هم سن و سالان خود داشت و روابط و رفتارهای آن ها را کاملا به یاد و حافظه اش می سپرد و در مورد آن ها فکر می کرد و سعی داشت برای نوشتن داستان هایش از این تجربیات استفاده کند تا نوجوانان با آثار شخصیت ها، اتفاقات و داستان هایش ارتباط بهتر و نزدیک تری برقرا رکنند. او از اینکه هم سن و سال هایش با داستا ن ها و قصه های دایی اش، مارک تواین، ارتباط خوب و صمیمانه ای برقرار می کردند لذت بسیاری می برد و از تجربیات او برای رسیدن به اهدافش کمک می گرفت.
جین وبستر نیز راه دایی اش را پیش گرفت وآنقدر برای رسیدن به این هدف تلا ش کرد تا داستان هایش آنقدر جذاب، ساده، روان و خواندنی شدند که نه تنها نوجوانان بلکه بزرگسالا ن زیادی را به خود جذب کردند. داستان« بابا لنگ دراز» یکی از مهمترین آثار اوست. این داستان که در سال ۱۹۱۲ منتشر شد نام جین وبستر را در ادبیات داستانی نوجوانان برای همیشه جاودانه کرد. جین شخصیتی بسیار حساس و دقیق داشت، از تفاوت طبقاتی و وجود دوطبقه فقیر و ثروتمند در جامعه آن روز رنج می برد و همین مسئله موجب شد تا اندیشه خلق اثری چون «بابا لنگ دراز» در ذهن اوجان بگیرد. «جین» در دفتر خاطراتش از دوره مدرسه خاطرات زیادی نوشته است. او در جایی نوشته است: «اصلا قادر نبودم احترام مدیر مدرسه به دختران ثروتمند و بی احترامی و بی توجهی او را به دختران فقیر تحمل کنم»
همین مسئله باعث شد تا نوشتن «بابا لنگ دراز» را شروع کند. بابا لنگ دراز در واقع داستان دختری یتیم، به نام جودی آبوت است که حدود ۱۷-۱۸ سال از عمر خود را در یتیم خانه ای گذرانده و به طور اتفاقی با کمک یک ناشناس خیر به مدرسه ای شبانه روزی درجه یک که متعلق به طبقه ثروتمند جامعه است معرفی می شود. او در تمام دوران مدرسه و تحصیل توسط نامه با ناشناس خیر ارتباط دارد برنامه ها و وضعیت تحصیلی و دل مشغولی ها خود را به او گزارش می دهد و با او در میان می گذارد. در جریان تبادل این نامه ها، شخصیت جودی آن قدر با مرد خیر هماهنگ و هم سومی شود که در پایان داستان «جودی ابوت» و مرد خیر با یکدیگر ازدواج می کنند و زندگی مشترک را آغاز می کنند. داستان بابا لنگ دراز، به شیوه ای بیان شده که هر فردی در هر سن و سال ارتباط خوبی با آن برقرار می کند.
در این داستان علا وه بر وجود جنبه های سرگرم کننده و توجه به عواطف و احساسات لطیف انسانی مثل بخشش، کمک به همنوع، نوع دوستی، صبر و پایداری و به چشم می خورد. از جین وبستر آثار دیگری چون «پاتی و پریسیلا » ۱۹۰۷، «دشمن عزیز» ۱۹۱۴، منتشر شده است. حتی یک شرکت کارتونی، کارتون جذاب و تماشایی از بابا لنگ دراز ساخته که در اکثر کشورهای دنیا با استقبال پرشور کودکان و نوجوانان حتی بزرگسالا ن مواجه شده است. جین وبستر در یادداشت هایش اشاره می کند که تمام موفقیت های خود را مدیون دوران طلا یی مدرسه، دوستان خوب، مطالعه زیاد و هم صحبتی با پدر و دایی نویسنده است.
او در جایی نوشته: «دوستان خوبی دارم، پاتی دوست و هم صحبت و سنگ صبور خوبی در مدرسه است. او با دقت به داستانهای من گوش می دهد و در مورد آنها اظهار نظر می کند». نوشتن دغدغه اصلی او به شمار میآمد. او حتی وقتی سرمیز غذا در سالن غذاخوری مدرسه می نشست. مدادش را زمین نمی گذاشت و دائم در حال نوشتن بود.
آثار جین وبستر در عین سادگی و روانی متن سرشار از عواطف پاک انسانی، نوع دوستی، مبارزه با جامعه طبقاتی، فقر و است. مسائلی که هر انسان آزاد اندیش را در هر سن و سالی با خود همراه و هم سو می کند.































.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
.jpg)
























