
یکی از پررنگ ترین خاطره های کودکی من، تماشای کارتون بابا لنگ دراز است و شخصیت دوست داشتنی جودی ابوت.
"آليس جين چندلر وبستر"، در 24 جولاي سال 1876 ميلادي در "فلوريدا" به دنيا آمد. او تنها فرزند خانواده بود. كودكىاش در خانوادهاى گذشت كه به ادبيات و نشر انديشه و فرهنگ، توجه ويژهاى داشتند.
داستانهاى او سرشار از پرداختن به جزييات است و اين ويژگى بر گيرايي آثار او مى افزايد. اين نويسندهي سخت كوش، با آفرينش رمان "بابا لنگ دراز"، به خواست قلبىاش رسيد. او سالها در انديشهي نوشتن داستانى بود كه تهيدستي، عشق، تلاش و انسان دوستى را در بر گيرد و همهي اين ويژگيها را در اين داستان گنجاند. انتشار اين كتاب با پيشباز منتقدين و كارشناسان ادبى روبرو شد.
يك سال پس از اين كاميابي، او رمان "دشمن عزيز" را نوشت؛ كتابى كه با وجود آزادي داستان، به گونهاي، ادامهي داستان "بابا لنگ دراز" است و به خوبى، روند پيشرفت انديشهي نويسنده را در برخورد با مسايل مهم و انساني بشر نمودار مىسازد.
او با مطرح کردن عقاید خود در قالب رمان بابا لنگ دراز، برای همیشه نام خود را در لیست زنان تکرار نشدنی تاریخ بشریت اضافه کرد.
کتاب جین وبستر با به تصویر کشیدن زندگی اسفناک یک کودک پرورشگاهی و تجربه ی تلخ نداشتن پدر و مادر و خانواده، در عین حال داشتن عزت نفس برای جبران محبتی که در حقش شده و اصرار در باز پرداخت شهریه ای که صرف دانشگاه رفتنش صرف گشته، حرف های زیادی برای گفتن دارد.
با برخی از جملات زیبای این نویسنده ی بزرگ آشنا شوید:
واقعا عجیب است آدم نداند کیست. کمی هم هیجان آور و خیال انگیز است. می شود حدس های زیادی زد: شاید من امریکایی نباشم. خیلی ها آمریکایی نیستند. بعید نیست از نسل های رومی های باستان باشم. شاید هم دختر یک دزد دریایی باشم. احتمال دارد دختر یک روس تبعیدی باشم و لابد جایم در زندان های سیبری ست. احتمال کولی بودنم هم میرود. همین طور هست، من آدمی سرگردان و آواره هستم هرچند تا به حال فرصتی برای پرورش این خصوصیت خود نداشته ام.
حاشیه: از یک چیز خیالم راحت است: من چینی نیستم!
...
آدم وقتی در آن واحد در پنج رشته تحصیل میکند، حسابی گیج میشود.
استاد شیمی میگوید: محقق واقعی کسی است که به نکات ریز و جزئی توجه کند.
استاد تاریخ میگوید: مراقب باشید سرتان به جزئیات گرم نشود. آنقدر از موضوع فاصله بگیرید که نمایی کلی دستتان بیاید.
شخصا نظر استاد تاریخ را می پسندم. اگر بگویم که ویلیام فاتح در سال 1492 آمد و کریستف کلمب در سال 1100 یا 1.66 یا نمی دانم کی امریکا را کشف کرد، استاد این جزئیات را ندیده میگیرد. به همین سبب آدم وقتی تاریخ میخواند احساس امنیت و راحتی میکند. ولی موقع خواندن شیمی چنین حسی ندارد.
...
نمی توانم لذتی بیشتر از این در زندگی وجود داشته باشد که آدم جلوی آینه بنشیند و بدون در نظر گرفتن قیمت، هر کلاهی را که دلش میخواهد انتخاب کند.
...
به نظر من اگر مردی چهل و هفت سال به چیزی معتقد باشد و در اعتقادش کوچکترین تغییری ندهد، باید مثل موجودی کمیاب در موزه نگهداری شود.
...
برای به راه آوردن یک مرد یا باید با او تندی کنی یا باید چاپلوسیش کنی.
...
من فهمیده ام در برخورد با مردها باید سیاست به خرج داد. اگر رگ خوابشان را به دست بیاوری، مثل گربه خرخر می کنند و اگر نتوانی این کار را بکنی، به صورتت چنگ می اندازند.
...
بابا وقتی فکرش را میکنی که مردان هیچ سر و کاری با ساتن و توری و پارچه های دست دوز و قلاب دوزی ایرلندی ندارند، حس میکنی زندگی مردان خیلی بی رنگ و بوست. زن هرچه باشد به هرچیزی مثل بچه، میکروب، شوهر یا خدمتکاران یا متوازی الاضلاع یا باغبانی یا افلاطون علاقه داشته باشد، ذاتا به لباس توجه دارد. در هر حال این یک ویژگی غریزی ست که همه ی زن های دنیا را به هم پیوند داده است.
...
من رمز خوشبختی واقعی را چشیده ام، باید حال را دریابی، نه اینکه همیشه افسوس گذشته را بخوری و فکر آینده باشی. باید قدر لحظاتی را که در اختیار داری بدانی. مثل کشاورزی: آدم، هر می تواند در یک زمین پهناور بذر بپاشد، همین می تواند کشاورزی خود را به یک قطعه کوچک محدود کند. من هم می خواهم کشت و کارم را به یک قطعه ی کوچک محدود کنم. می خواهم از لحظه لحظه ی عمرم لذت ببرم و بدانم که دارم لذت میبرم!
...
اگر روزی شوهر و دوازده فرزندم را از دست بدهم، صبح روز بعد با لبخند بیدار میشوم و دنبال شوهر دیگری میگردم.